صفحه قبل

در اينجا عمرو عاص‌ مي‌گويد كه‌ خلاصۀ مطلب‌، مرا كه‌ فردي‌ دور انديش‌ و صاحب‌ حزم‌ هستم‌ اگر در رياست‌ خود شريك‌ كني‌ مي‌توانيم‌ دست‌ و پاي‌ عليّ بن‌ ابيطالب‌ را كه‌ شير بيشۀ شجاعت‌ و همّت‌ است‌ ببنديم‌، و گرنه‌ از تو كاري‌ ساخته‌ نيست‌ و جز خرابكاري‌ و شرّ تازه‌ چيزي‌ به‌ بار نخواهي‌ آورد. معاويه‌ بعد از آنكه‌ نامۀ او را خواند منشور حكومت‌ مصر را نوشت‌ و او را به‌ عنوان‌ رياست‌ بر آن‌ كشور معرّفي‌ كرد و اين‌ منشور را براي‌ او فرستاد. نامه‌ كه‌ به‌ دست‌ عمرو عاص‌ رسيد در تفكّر فرو رفت‌ و نمي‌دانست‌ چه‌ كند، و با دو فرزندش‌ عبدالله‌ و محمّد مشورت‌ كرد، عبدالله‌ او را از حركت‌ به‌ سوي‌ معاويه‌ نهي‌ كرد و گفت‌: تو خليفه‌ نخواهي‌ شد و راضي‌ نشو كه‌ براي‌ دنياي‌ فاني‌ دين‌ خود را بفروشي‌ و حاشيه‌ نشين‌ مجلس‌ معاويه‌ شوي‌ و بعد از چند روز هر دو بميريد و در عقاب‌ خدا با هم‌ شريك‌ و سهيم‌ گرديد؛ ولي‌ محمّد گفت‌: تو بزرگ‌ قريشي‌ اگر خلافت‌ براي‌ معاويه‌ تمام‌ شود و تو غافل‌ باشي‌ دستت‌ خالي‌ خواهد ماند، فوراً به‌ اهل‌ شام‌ بپيوند و در طلب‌ خون‌ عثمان‌ با معاويه‌ شريك‌ شود و تمام‌ بني‌ اُميّه‌ هم‌ به‌ تو كمك‌ مي‌نمايند. عمرو عاص‌ گفت‌: تو اي‌ عبدالله‌ مرا نصيحتي‌ كردي‌ كه‌ براي‌ دين‌ من‌ مفيد بود، و تو اي‌ محمّد مرا به‌ دنيا دعوت‌ نمودي‌ و من‌ در بين‌ اين‌ دو امر متفكّرم‌ تا ببينم‌ چه‌ مي‌شود. چون‌ شب‌ رسيد و سياهي‌ آسمان‌ را فرا گرفت‌ با صداي‌ بلند به‌ طوري‌ كه‌ ديگران‌ مي‌شنيدند اين‌ اشعار را مي‌خواند :

تَطَاوَلَ لَيْلَي‌ بِالهُمُومِ الطَّوارِق        ‌ وَ خَوْفِ الَّتي‌ تَجلُو وُجوهَ العَوائِق‌

وَ إنَّ ابْنَ هِندٍ سَألَني‌ أَن‌ أزورَه         ‌ وَ تِلكَ الَّتي‌ فِيها بَناتُ البَوائِق‌

اَتاهُ جَريرٌ مِن‌ عَلِيٍّ بِخُطَّةٍ         اَمَرَّتْ عَلَيْهِ العَيْشَ ذاتَ مَضائِق

فان نال منيّ ما يؤمل ردّه‌         وان لم ينله ذل ذل المطابق

فَوَاللهِ مَا أدري‌ وَ مَا كُنتُ هَكذا         أَكُونُ وَ مَهما قادَتِي‌ فَهُوَ سابِقي‌

اُخادِعُهُ إنَّ الخِداعَ دَنِيَّةٌ         اَمْ أُعطيهِ مِن‌ نَفسي‌ نَصِيحَةَ وَامِق‌

اَم‌ اَقْعُدُ في‌ بَيْتِي‌ وَ فِي‌ ذَاكَ رَاحَةٌ         لِشَيْخٌ يَخافُ المَوْتَ فِي‌ كُلِّ سَارِقِ

وَ قَد قَالَ عَبدُاللهَ قَولاً تَعَلَّقَتْ         بِهِ النَّفْسُ إن‌ لَمْ تَقْتَطِعني‌ عَوابُقِي‌


ص 151

وَ خَالَفَهُ فِيهِ اَخُوهُ مُحَمَّدٌ         نِّي‌ لَصُلْبُ العُودِ عِندَ الحَقائِق[287]

عمرو عاص‌ در شب‌ تار با خود مي‌گويد: «اين‌ شب‌ بر من‌ به‌ درازا كشيد با افكار و همومي‌ كه‌ از هر طرف‌ به‌ من‌ روي‌ آورده‌ و مرا خاطرات‌ در پرّه‌ افكنده‌، و خوف‌ و هراس‌ از زد و خورد جنگهائي‌ كه‌ چهرۀ دختران‌ جوان‌ را از حجاب‌ بيرون‌ آورده‌ و بر ملا مي‌سازد مرا ناراحت‌ كرده‌ است‌.

پسر هند معاويۀ بن‌ ابي‌ سفيان‌ از من‌ درخواست‌ كرده‌ من‌ به‌ شام‌ سفر كنم‌ و از او ديدار نمايم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ نتيجۀ اين‌ ملاقات‌ و ديدار پديدار شدن‌ چهره‌هاي‌ مرگبار و مصائب‌ و شدائدي‌ خواهد بود.

جَرير بن‌ عبدالله�� بَجَلي‌ از جانب‌ عليّ بن‌ أبيطالب‌ از كوفه‌ به‌ شام‌ آمده‌ و براي‌ معاويه‌ پيغامي‌ مشكل‌ كه‌ راه‌ حلّ ندارد و عيش‌ را بر او تلخ‌ و راهها را تنگ‌ نموده‌ و بسته‌ است‌ آورده‌ است‌.

اگر معاويه‌ به‌ آرزوئي‌ كه‌ از كمك‌ من‌ دارد برسد رياست‌ را خواهد رگفت‌، و اگر به‌ اين‌ آرزو دست‌ نيابد مانند اسيري‌ كه‌ پاي‌ او را در كند و زنجير بسته‌ باشند با حركت‌ و مَشِي‌ ذليلانه‌ زيست‌ خواهند نمود.

سوگند به‌ خدا من‌ متحيّرم‌ و نمي‌دانم‌ چه‌ كنم‌ و من‌ تا به‌ حال‌ اين‌ طور نبودم‌، و هر وقت‌ معاويه‌ زمامدار من‌ شود از من‌ سبقت‌ خواهد گرفت‌ و جلو خواهد افتاد. آيا او را گول‌ زنم‌ و بفريبم‌؟ خدعه‌ كار زشت‌ و پستي‌ است‌، يا آنكه‌ از در مودّت‌ و محبّت‌ با او وارد شدم‌ و آنچه‌ از من‌ تقاضا مي‌كند در طبق‌ اخلاص‌ نهاده‌، اهداء كنم‌.

يا در خانۀ خود راحت‌ بنشينم‌ و در اين‌ حال‌ پيري‌ كه‌ در هر لحظه‌ مرگ‌ از اطراف‌ و جوانب‌ تهديد مي‌كند آسوده‌ زندگي‌ كنم‌.

عبدالله‌ فرزند من‌ مرا نصيحتي‌ كرد كه‌ نفس‌ من‌ به‌ او گرويد، اگر موانع‌ و عوائق‌ در سر راه‌ من‌ نباشد بايد بجاي‌ آورم‌.

امّا برادرش‌ محمّد با او مخالفت‌ كرد و مرا به‌ طرفي‌ ديگر متوجّه‌ كرد و من‌ در تدبير و مصلحت‌ كار خود بسيار محكم‌ و پا برجا هستم‌.»


ص 152

شب‌ به‌ پايان‌ رسيد. صبحگاهان‌ با غلام‌ خود وَردان‌ كه‌ بسيار با هوش‌ و زيرك‌ بود خواست‌ مشورت‌ كند ولي‌ هنوز زبان‌ نگشوده‌ بود كه‌ وَردان‌ گفت‌: اگر مي‌خواهي‌ از نيّت‌ و عزمي‌ كه‌ داري‌ تو را خبر كنم‌؟ عمرو عاص‌ گفت‌: بگو. وَردان‌ گفت‌: دنيا و آخرت‌ در دل‌ تو مشغول‌ جنگ‌ و نزاغ‌ هستند، تو با خود مي‌گوئي‌: با عليّ بن‌ أبيطالب‌ آخرت‌ است‌ ولي‌ دنيا نيست‌، امّا در آخرت‌ عوض‌ از دنيا هست‌؛ و با معاويه‌ دنيا هست‌ ولي‌ آخرت‌ نيست‌، امّا در دنيا عوض‌ و بدل‌ از آخرت‌ نيست‌؛ و تو متوقّفي‌! گاهي‌ به‌ سوي‌ دنيا دلت‌ ميل‌ مي‌كند و گاهي‌ به‌ سوي‌ آخرت‌. عمرو عاص‌ گفت‌: خدا ترا بكشد چه‌ خوب‌ از دل‌ من‌ باخبري‌! حالا اي‌ وَردان‌ بگو نظر تو چيست‌؟ وردان‌ گفت‌: من‌ صلاح‌ تو را در آن‌ مي‌بينم‌ كه‌ در خانۀ خود بنشيني‌، اگر اهل‌ دين‌ غلبه‌ كردند تو در كنار آنها بهرۀ خود را خواهي‌ برد، و اگر اهل‌ دنيا پيروز شدند از تو بي‌نياز نخواهند بود.[288] ولي‌ عمرو عاص‌ آمادۀ حركت‌ شد و با خود مي‌گفت‌:

يَا قَاتَلَ اللهُ وَرْداناً وَ مِدحَتَهُ*         أُبدي‌ لَعَمْرُكَ مَا فِي‌ النَّفسِ وَرْدانُ

لَمّا تَعَرَّضَتْ الدُّنيا عَرَضْتُ لَهَا         بِحِرصِ نَفسِي‌ وَ فِي‌ الاطباعِ اذهانُ

نَفسٌ تَعِفُّ وَ اُخرَي‌ الحِرْصُ يَغلِبُهَا         وَالمَرْءُ يَأكُلُ تِبناً وَ هُوَ غَرْثانُ

امّا عَلِيِّ فَدينٌ لَيْسَ يَشْرَكُهُ         دُنيا وَداكَ لَهُ دُنيا وَ سُلْطانُ

فَاخْتَرْتُ مِن‌ طَمَعي‌ دُنيا عَلَي‌ بَصَرٍ         وَ مَا مَعي‌ بِالَّذي‌ اختارُ بُرْهانُ

إنِّي‌ لآعْرِفُ مَا فِيها وَ اُبصِرُهُ         وَ فِيَّ أيضاً لِما أهواهُ الوانُ

لكِنَّ نَفسي‌ تُحِبُّ العَيْشَ فِي‌ شَرَفٍ         وَ لَيْسَ يَرضَي‌ بِذُلِّ العَيشِ إنسانُ [289]

مي‌گويد: «خدا بكشد وَردان‌ را و تعريفي‌ را كه‌ او از رويّۀ من‌ نمود، چه‌ خوب‌ از سرّ من‌ آگاهي‌ يافت‌، و از درون‌ من‌ مطّلع‌ شد.

وقتي‌ كه‌ دنيا خودش‌ را به‌ من‌ نشان‌ داد من‌ نيز از روي‌ حرص‌ و آزي‌ كه‌ در نفس‌ داشتم‌ خود را به‌ او نشان‌ دادم‌، و در طبعهاي‌ بشر اين‌ مكر و فريب‌ جلوه‌ دادنِ خلاف‌ واقع‌، موجود است‌.

برخي‌ از نفوس‌ عفّت‌ مي‌ورزند و برخي‌ ديگر مغلوب‌ حرص‌ و آز مي‌شوند، و


ص 153

آدم‌ گرسنه‌ كاه‌ هم‌ مي‌خورد.

عليّ بن‌ أبيطالب‌ دين‌ خالص‌ است‌ كه‌ ابداً دنيا با آن‌ آميخته‌ نشده‌، ليكن‌ در جانب‌ ديگر دنيا و سلطنت‌ وجود دارد.

من‌ از روي‌ طمعي‌ كه‌ داشتم‌ با وجود بصيرت‌، دنيا را اختيار كردم‌ و معلوم‌ است‌ كه‌ در اين‌ انتخاب‌ حجّت‌ و برهاني‌ نداشته‌ام‌.

من‌ به‌ خوبي‌ دنيا را مي‌شناستم‌ و به‌ فناي‌ آن‌ پي‌ برده‌ام‌ ليكن‌ چون‌ در نفس‌ من‌ آرزوهاي‌ رنگارنگ‌ وجود دارد.

لذا دوست‌ دارم‌ در دنيا عيش‌ خود را در مرتبۀ عالي‌ قرار دهم‌ و البتّه‌ هيچكس‌ به‌ زندگي‌ پست‌ راضي‌ نخواهد شد.»

عمرو عاص‌ طيّ طريق‌ كرد تا به‌ جائي‌ رسيد كه‌ راه‌ به‌ دو طريق‌ منشعب‌ مي‌شد: يكي‌ راه‌ عراق‌ و ديگري‌ راه‌ شام‌. عبدالله‌ و وَردان‌ هر دو در اينجا ابن‌ عاص‌ را از انحراف‌ به‌ صوب‌ شام‌ منع‌ كردند و گفتند: در راه‌ عراق‌ آخرت‌ است‌ ولي‌ عمرو عاص‌ توجّهي‌ نكرد و راه‌ خود را به‌ طرف‌ شام‌ كج‌ نمود، [290] و برمعاويه‌ وارد شد و منشور حكومت‌ مصر را تسجيل‌ و تثبيت‌ كرد، و به‌ معاويه‌ آموخت‌ كه‌ راه‌ فريب‌ مردم‌ خونخواهي‌ عثمان‌ خليفۀ رسول‌ خدا است‌ و بايد وانمود كرد كه‌ علي‌ و اصحاب‌ او، او را كشته‌اند. و فرستادند شُرَحييل‌ بن‌ سِمْط‌ را كه‌ شيخ‌ شام‌ و يگانه‌ فرمانده‌ شام‌ بود حاضر كردند و خود و ياران‌ معاويه‌ به‌ او تلقين‌ كردند كه‌ علي‌ عثمان‌ را كشته‌ و براي‌ مظلوميّت‌ عثمان‌ و گرفتن‌ خون‌ خليفۀ مظلوم‌ بايد با علي‌ جنگيد. آن‌ مرد بيچاره‌ هم‌ گول‌ خورد و به‌ تمام‌ اهلي‌ شام‌ اعلان‌ كرد كه‌ بايد از معاويه‌ پيروي‌ كنند و در انتقام‌ از كشندگان‌ عثمان‌ دريغ‌ نكنند. اين‌ بود كه‌ واقعۀ صفّين‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌.

گويند: صد هزار نفر در اين‌ واقعه‌ كشته‌ شدند تا در ليلة‌ الهَرير كه‌ غلبه‌ و پيروزي‌ براي‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ مشهود بود و فردا كه‌ نزديك‌ بود چند ساعتي‌ ديگر كار معاويه‌ يكسره‌ مي‌شد عمرو عاص‌ نقشۀ جديدي‌ طرح‌ كرده‌ و با بالا كردن‌ قرآنها بر سر نيزه‌ها لشكر أميرالمؤمنين‌ را دچار تزلزل‌ و اضطراب‌ نمود و بالاخره‌ فتور و سستي‌ پيدا شد، و منافقين‌ هم‌ كمك‌ كردند تا آن‌ حضرت‌ را مجبور به‌ تسليم‌ در مقابل‌


ص 154

حكم‌ حَكَمَيْن‌ نمودند. و عمرو عاص‌ كه‌ حَكَم‌ اهل‌ شام‌ بود أبو موسي‌ اشعري‌ را فريفت‌ و به‌ خدعه‌ و مكر او را وادار به‌ عزل‌ اميرالمؤمنين‌ از خلافت‌ نمود. و بالاخره‌ در اينجا خوارج‌ از لشكر حضرت‌ جدا شده‌ صفّي‌ در مقابل‌ تشكيل‌ دادند و حضرت‌ هم‌ كه‌ حكم‌ حَكَمين‌ را كه‌ به‌ باطل‌ و فريب‌ بود امضاء نفرمود و آماده‌ براي‌ حركت‌ به‌ شام‌ و برانداختن‌ حكومت‌ فاسد معاويه‌ بود، در وقتي‌ كه‌ صد هزار لشكر تهيّه‌ ديده‌ كه‌ كار را يكسره‌ كند شمشير ابن‌ ملجم‌ مرادي‌ كه‌ يكي‌ از خوارج‌ بود بر فرقش‌ فرود آمده‌ و به‌ حرم‌ امن‌ و امان‌ الهي‌ رهسپار گرديد.

عمرو عاص‌ در زمان‌ حيات‌ أميرالمؤمنين‌ به‌ مصر حركت‌ كرد و محمّد بن‌ أبي‌ بكر والي‌ أميرالمؤمنين‌ را كشت‌ و عرش‌ رياست‌ خود را در آن‌ خُطّه‌ بگسترد و تا آخر عمر از دشمني‌ با خاندان‌ رسالت‌ كوتاهي‌ نكرد و در مجلس‌ معاويه‌ امام‌ حسن‌ عليه‌السّلام‌ را تعيير و تعييب‌ كرد.[291] و نيز عبدالله‌ بن‌ جعفر را سرزنشها نمود.[292] امام‌ حسن‌ عليه‌السّلام‌ و عبدالله‌ جوابهاي‌ كافي‌ و شافي‌ دادند و سيّئات‌ و جنايتهاي‌ آنها را آشكار نمودند.

باري‌ منظور اين‌ شرح‌ و تفصيلي‌ كه‌ در احوالات‌ عمرو عاص‌ داديم‌ أوّلاً ظاهر شد كه‌ ايمان‌ او سطحي‌ بوده‌ و به‌ دل‌ نرسيده‌ بوده‌ است‌، و لذا همين‌ كه‌ دنيا به‌ او ميل‌ كرد دين‌ را زير پا گذارد و خود را و دين‌ خود را به‌ حكومت‌ مصر فروخت‌. و ثانياً: عمرو عاص‌ كه‌ دشمن‌ أميرالمؤمنين‌ بوده‌ است‌ در بدو امر از اعترافات‌ حقّه‌ دربارۀ آن‌ حضرت‌ خودداري‌ نكرده‌ بلكه‌ با صراحت‌ لهجه‌ در آن‌ نامۀ اوّل‌ كه‌ به‌ سوي‌ معاويه‌ گسيل‌ داشت‌ قريب‌ به‌ بيست‌ منقبت‌ از مناقب‌ مسلّمه‌ را كه‌ به‌ روايات‌ صحيحه‌ در شأن‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ است‌ تذكّر داده‌ است‌، و الفَضْلُ مَا شَهِدَتْ بِهِ الاعداءُ. و از جمله‌ اعترافات‌ او آيۀ مورد بحث‌:ذ است‌ كه‌ صراحتاً گفته‌ است‌ شأن‌ نزولش‌ دربارۀ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ است‌.

هشتم‌: روايتي‌ است‌ كه‌ از حضرت‌ سجّاد زين‌ العابدين‌ عليه‌السّلام‌ وارد است‌. ابن‌ مغازلي‌ به‌ سند خود از عبّاد بن‌ عبدالله‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ قَالَ: سَمِعْتُ


ص 155

عَلِيّاً عليه‌السّلام‌ يَقُولُ فِي‌ خُطْبَتِهِ: مَا نَزَّلَتْ آيَةٌ مِن‌ كِتَابِ اللهِ إلاّ وَ قَدْ عَلِمْتُ مَتي‌ اُنزِلَتْ وَ فِيمَنْ اُنزِلَتْ، وَ مَا مِن‌ قُرَيشٍ رَجُلٌ إلاّ وَ قَدْ اُنزِلَتْ فِيهِ آيَةٌ مِن‌ كِتابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ تَسُوقُهُ إلي‌ جَنَّةٍ أَوْ نَارٍ. قَالَ رَجُلٌ: يَا أَميرُالمُؤمِنِينَ فَمَا نَزَلَ فِيك‌؟ قالَ: امّا تَقْرَأُ: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ ـ الآية‌؟ فَرَسُولُ اللهِ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ اَنَا التّالِي‌ الشَّاهِدُ مِنْهُ ـ أيضاً عن‌ زين‌ العابدين‌ و الباقر و الصادق‌ عليه‌السّلام‌ ذكر وا هذا الحديث‌.[293]

«عباد گويد: شنيدم‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ در خطبۀ خود مي‌فرمود: هيچ‌ آيه‌اي‌ در كتاب‌ خدا نازل‌ نشده‌ است‌ مگر آنكه‌ من‌ مي‌دانم‌ كي‌ نازل‌ شده‌ و دربارۀ چه‌ كسي‌ نازل‌ شده‌ است‌، و هيچ‌ مردي‌ از قريش‌ نيست‌ مگر آنكه‌ آيه‌اي‌ راجع‌ به‌ او فرود آمده‌ كه‌ او را به‌ بهشت‌ و يا به‌ جهنّم‌ مي‌كشاند. مردي‌ برخاست‌ و عرض‌ كرد: يا أميرالمؤمنين‌ دربارۀ شما چه‌ آيه‌اي‌ نازل‌ شده‌ است‌؟ حضرت‌ فرمود: آيا اين‌ آيه‌ را نخوانده‌اي‌: أَفَمَن‌ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ صاحب‌ بيّنه‌ از جانب‌ خداست‌ و من‌ در كنار او شاهد هستم‌». اين‌ روايت‌ را قندوزي‌ حنفي‌ از ابن‌ مغازلي‌ نقل‌ كرده‌ است‌، سپس‌ گفته‌ است‌: اين‌ حديث‌ را از حضرت‌ سجّاد و باقر و صادق‌ عليهم‌ السّلام‌ روايت‌ شده‌ است‌.

بازگشت به فهرست

خطبه حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السّلام در اينكه مراد از شاهد اميرالمؤمنين عليه‌السّلام است

نهم‌ ـ رواياتي‌ است‌ كه‌ از حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام‌ وارد شده‌ است‌. شيخ‌ طوسي‌ در «أمالي‌» به‌ سند خود از عليّ بن‌ الحسين‌ از حضرت‌ امام‌ حسن‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ در ضمن‌ خطبه‌اي‌ طولاني‌ كه‌ در حضور معاويه‌ ايراد كرده‌اند فرمود: أَقُولُ مَعْشَرَ الخَلائِقر وَ لَكُمو أفئِدَةٌ وَ أسْماعٌ: وَ هُوَ: إنّا اهلُ بَيْتٍ أكْرَمَنا اللهُ بِالإسْلَامِ وَاختارَنا وَاصْطَفَانا وَاجْتَنابَا فَأذْهَبَ عَنزا الرِّجسَ وَ طَهَّرْنَا تَطْهِيراً، و الرِّجسُ هُوَ الشَّكُ فَلَا نَشْكُ فِي‌ اللهِ الحَقِّ وَ دِينِهِ أبداً، وَ طَهَّرنا مِن‌ كُلِّ اَفِنٍ وَ عَيْبَةٍ مُخْلَصِينَ إلَي‌ آدَمَ نِعْمَةً مِنْهُ، لَمْ يَفْتَرِقِ النّاسُ فِرْقَتَيْنِ إلاّ جَعَلْنَا اللهُ فِي‌ خَيْرِ مَافاتَ الاُمورُ إلَي‌ أَن‌ يَبْعَثَ اللهُ مُحَمَّداً صَلَّي‌ الله‌ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ لِلنُّبُوةِ وَاخْتَارَهُ لِلرِّسالَةِ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ كِتابَهُ ثُمَّ اَمَرَهُ بِالدُّعا إلَي‌ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَكانَ أَبي‌ عليه‌السّلام‌ اَوَّلَ مَنِ اسْتَجابَ لِلَّهِ تَعالي‌ وَ لِرَسُولِهِ وَ اَوَّلَ مَن‌ آمَنَ وَ صَدَّقَ اللَهَ رَسُولَهُ، وَ قَدْ قَالَ اللهُ تَعالَي‌ فِي‌ كِتَابِهِ المُنْزَلِ عَلي‌ نَبِيِّهِ المُرْسَلِ: «أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ». فَرَسُولُ اللهِ الَّذي‌ عَلَي‌ بَيِّنَةِ مِن‌ رَبِّهِ وَ أَبِي‌ الَّذي‌ يَتلوُهُ شَاهِدٌ مِنْهُ. ساق‌ الخطبة‌ و هيَ طويلة‌.[294]


ص 156

«اي‌ گروه‌ مردم‌ كه‌ دلهائي‌ داريد و گوشهائي‌، به‌ شما مي‌گويم‌: ما خانداني‌ هستيم‌ كه‌ پروردگار ما را به‌ اسلام‌ گرامي‌ داشته‌ و انتخاب‌ نموده‌ و از ميان‌ خلائق‌ برگزيده‌ است‌ و از هر گونه‌ رجس‌ و آلايشي‌ مبرّا داشته‌ و به‌ منزل‌ طهارت‌ و پاكي‌ رسانيده‌ است‌. رجس‌ به‌ معني‌ شك‌ است‌، و ما در حقّانيت‌ پروردگار و دين‌ او أبداً شك‌ نياورديم‌، و ما را از هر كدورت‌ و منقصتي‌ خالص‌ نموده‌، و سلسلۀ پدران‌ ما را تا آدم‌ از نعمت‌ خلوص‌ برخوردار نموده‌ است‌، و هيچگاه‌ مردم‌ به‌ دو دسته‌ منقسم‌ نشدند مگر آنكه‌ خداوند ما را در دستۀ بهتر قرار داد در تمام‌ امور به‌ انقضاي‌ دهور تا آنكه‌ پروردگار محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ را به‌ نبوّت‌ اختيار فرمود و قرآن‌ مجيد را بر او نازل‌ كرد و او را امر به‌ تبليغ‌ و دعوت‌ مردم‌ به‌ سوي‌ خود نمود، پدر من‌ اوّل‌ كسي‌ بود كه‌ دعوت‌ خدا و رسول‌ او را لبيّك‌ گفت‌ و اوّلين‌ كسي‌ بود كه‌ ايمان‌ آورد و تصديق‌ خدا و رسول‌ خدا را نمود، و خدا در كتاب‌ كريمش‌ اين‌ آيه‌ را در شأن‌ او فرستاد: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ، رسول‌ خدا صاحب‌ مقام‌ بيّنه‌ و پدرم‌ شاهد از اوست‌ كه‌ در كنار و به‌ دنبال‌ اوست‌». شيخ‌ طوسي‌ از حضرت‌ امام‌ حسن‌ اين‌ خطبۀ بسيار طولاني‌ و با سند را تا پايان‌ آن‌ نقل‌ نموده‌ است‌. و علاّمۀ طباطبائي‌ نيز مقدار حاجت‌ از آنرا راجع‌ به‌ آيۀ مورد بحث‌ در تفسير خود از «أمالي‌» شيخ‌ نقل‌ كرده‌اند.[295] و قندوزي‌ حنفي‌ هم‌ خطبۀ حضرت‌ امام‌ حسن‌ و استشهاد به‌ اين‌ آيۀ شريفه‌ را نقل‌ كرده‌ است‌. [296]

دهم‌ ـ روايات‌ بسياري‌ است‌ كه‌ از خود حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ شده‌ است‌. اين‌ روايات‌ به‌ چند دسته‌ از نقطه‌ نظر مضمون‌ تقسيم‌ مي‌شوند: اوّل‌: رواياتي‌ كه‌ در آنها فقط‌ استشهاد حضرت‌ را به‌ آيۀ مورد بحث‌ بيان‌ مي‌كند. ابن‌ شهرآشوب‌ از حافظ‌ أبونعيم‌ اصفهاني‌ به‌ سه‌ طريق‌ از ابن‌ عبّاس‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ گفت‌: سَمِعْتُ عَلِيّاً يَقُولُ: قَولُ اللهِ تَعاليَ: «أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ » رَسُولُ اللهِ صَلَّي‌ الله‌ عليهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ وَ اَنَا الشّاهِدُ.[297] «از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ شنيدم‌ كه‌ در اين‌ آيۀ مباركه‌ مي‌فرمود: مراد از صاحب‌ بيّنه‌ رسول‌ خدا و مراد از شاهد من‌ هستم‌».

و شيخ‌ سليمان‌ قندوزي‌ نظير اين‌ روايت‌ را از حمويني‌ در «فرائد السمطين‌» از ابن‌


ص 157

عبّاس‌ و از زادان‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ نقل‌ كرده‌ است.‌[298] و نيز از حمويني‌ با اسناد خود از جابربن‌ عبدالله‌ و با اسناد ديگر از بُختري‌ و هر دوي‌ آنان‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌اند.[299] و نيز از أبونعيم‌ اصفهاني‌ و ثعلبي‌ و واقدي‌ با اسانيد خود از ابن‌ عبّاس‌ و زادان‌ و جابر و همۀ آنها از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌اند.[300] و علاّمۀ طباطبائي‌ مدّ ظلّه‌ از «تفسير برهان‌» از ابن‌ مردويه‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ نقل‌ كرده‌اند.[301] و سيوطي‌ از أبوحاتم‌ و ابن‌ مردويه‌ و أبونعيم‌ در كتاب‌ «معرفتِ صحابه‌»[302] و نيز از ابن‌ مردويه‌ و ابن‌ عساكر از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌. و حاكم‌ حسكاني‌ با يك‌ سند از عبّاد بن‌ عبدالله‌،[303] و با سند ديگر از عبّاد بن‌ عبدالله[304] و با سند ديگر نيز از حارث[305]‌ از اميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌.

دوّم‌: رواياتي‌ است‌ كه‌ در آنها حضرت‌ مي‌فرمايد: اگر كرسي‌ قضاوت‌ براي‌ من‌ قرار دهند من‌ براي‌ تمام‌ اهل‌ ملل‌ آسماني‌ طبق‌ كتابشان‌ حكم‌ مي‌كنم‌، و در بين‌، شأن‌ نزول‌ آيۀ مورد بحث‌ را دربارۀ خود بيان‌ مي‌فرمايد. حمويني‌ در «فرائد السمطين‌» با سلسله‌ سند خود از زاذان‌ روايت‌ كرده‌ قال‌: سَمِعْتُ عَلِيًّا يَقُولُ: وَالَّذي‌ فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأ النَّسَمَةَ لَوْ كُسِرَتْ لي‌ وَسادَةٌ (يقولُ ثُنِّيَتْ) فَأجْلِسْتُ عَلَيْها لَحَكَمْتُ بَيْنَ أهلِ التَّوراة‌ بِتَوراتِهِمْ، وَ بَينَ أهلِ الانجِيلِ بِانجِيلِهِمْ، وَ بَيْنَ أهلِ الزَّبُورِ بِزَبُورِهِمْ، وَ بَيْنَ أَهْلِ الفُرقانِ بِفُرْقَانِهِمْ. وَالَّذي‌ فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأ النَّسَمَةَ مَا مِنْ رَجُلٍ مِنْ قُرَيشٍ جَرَتْ عَلَيْهِ المَواسِي‌ إلاّ وَ اَنَا أعرِفُ آيَةً تَسُوقُهُ إلَي‌ جَنَّةٍ اُو تَسُوقُهُ إلَي‌ نَارٍ، فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: آيِشْ نَزَلَ فِيكَ؟ فَقَالَ عَلِيُّ عَليه‌ السَّلَامُ: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ» فَرَسُولُ الله‌ صَلَّي‌ الله‌ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ اَنَا شَاهِدٌ مِنْهُ.[306]

زاذان‌ گويد: «شنيدم‌ كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ مي‌فرمود: سوگند به‌ خدائي‌ كه‌ دانه‌ را در ميان‌ زمين‌ مي‌شكافد و روح‌ و روان‌ را مي‌آفريند اگر كرسي‌ قضاوت‌ را


ص 158

براي‌ من‌ قرار دهند و مرا بر روي‌ آن‌ بنشانند هر آينه‌ در بين‌ اهل‌ تورات‌ به‌ تورات‌ آنها حكم‌ خواهم‌ نمود، و در بين‌ اهل‌ انجيل‌ به‌ انجيل‌ آنها، و بين‌ اهل‌ زبور به‌ زبور آنها، و بين‌ اهل‌ قرآن‌ به‌ قرآن‌ آنها. سوگند به‌ خدائي‌ كه‌ دانه‌ را مي‌شكافد و روان‌ را مي‌آفريند هيچ‌ مردي‌ از قريش‌ نيست‌ كه‌ تيغ‌ سر تراشي‌ بر سر او عبور كرده‌ باشد مگر آنكه‌ من‌ آيه‌اي‌ را مي‌دانم‌ كه‌ دربارۀ او نازل‌ شده‌ و او را به‌ سوي‌ بهشت‌ يا به‌ سمت‌ جهنّم‌ روانه‌ مي‌كند. مردي‌ برخاست‌ و عرض‌ كرد: دربارۀ تو اي‌ امير مؤمنان‌ چه‌ آيه‌اي‌ نازل‌ شده‌ است‌؟ حضرت‌ فرمود: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ، رسول‌ خدا صاحب‌ بيّنه‌ از طرف‌ پروردگار است‌ و من‌ در دنبال‌ و پهلوي‌ او شاهد خواهم‌ بود».

بازگشت به فهرست

گفتار اميرالمؤمنين عليه‌السّلام كه: سلوني قبل ان تفقدوني

نظير اين‌ روايت‌ را ثعلبي‌ نيز در تفسير خود از زادان‌ از آن‌ حضرت‌[307] و محمّد بن‌ حسن‌ صفّار در «بصائر الدرجات‌» از اصبغ‌ بن‌ نباته‌ از أميرالمؤمنين[308]‌ و علاّمۀ طباطبائي‌ از «بصائر الدرجات‌»[309] و حاكم‌ حسكاني‌ با دو سند يكي‌ از فرات‌ بن‌ ابراهيم‌ كوفي‌ با سند خود از حبيب‌ بن‌ يسار[310] و ديگري‌ از أبوبكر سبيعي‌ در تفسير خود با سند خود از أبوالجارود از حبيب‌ بن‌ يسار،[311] همان‌ و طبري‌ با اسناد خود از جابربن‌ عبدالله‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌اند..[312] و روايتي‌ كه‌ به‌ طور تفصيل‌ خصوصيّات‌ كلام‌ حضرت‌ را با كيفيّت‌ مخصوص‌ بيان‌ كرده‌ باشد آن‌ است‌ كه‌ حمويني‌ با سلسله‌ سند خود از أبوالمؤيّد موفّق‌ بن‌ احمد مكّي‌ با سلسله‌ سند خود از طريق‌ عامّه‌ از نوح‌ بن‌ قيس‌ از اعمش‌ از عمر بن‌ مُرّة‌ از أبوالبُختري‌ روايت‌ كرده‌ است‌. قَالَ: رَأيتُ ابنَ عَمِّ رَسُولِ الله‌ صلَّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ عَلِياً عليه‌السّلام‌ صَعِدَ المِنبَرَ بِالكُوفَةِ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ كَانَتْ لِرَسُولِ اللهِ صَلَّي‌ اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ مُتَقَلِّداً بِسَيوفِ رَسُولِ اللهِ مَتَعَمِّماً بِعِمَامَةِ رَسُولِ اللهِ وَ فِي‌ إصبَعِهِ خاتَمُ رَسُولِ اللهِ فَقَعَدَ عليه‌السّلام‌ عَلَي‌ المِنْبَر وَ كَشَفَ عَنْ بَطْنِهِ وَ قَالَ اسألُونِي‌ مِن‌ قَبْلِ أن‌ تَفْقِدُونِي‌ فَإنَّ مَا بَيْنَ الجَوانِحِ مِنِّي‌ عِلمٌ جَمٌّ، هَذَا سَفَطُ العِلْمِ هَذا لُعَابُ رَسُولِ اللهِ، هَذَا مَا زفَّني‌ رَسُولِ اللهِ زَفّاً مِن‌ غَيْرِ وَحْيٍ أوحِيَ إلَيَّ فَوَ اللهِ لَوْ ثَنِيَّتْ لِيَ الوَسادَةُ فَجَلَسْتُ عَلَيْهَا لاقْتَيْتُ


ص 159

لاهْلِ التَّوراةِ بِتَورَاتِهِمْ وَ لاهْلِ الانجِيلِ بِانجيلِهِمْ حَتَّي‌ يُنطِقَ اللهُ التَّوراةَ وَ الإنجِيلَ فَتَقُولَ: صَدَقَ عَلِيٌّ، قَدْ أفْنَاكُمْ بِمَا اُنزِلَ فِيَّ؛ وَ أنتُمْ تَتْلُونَ الكِتَابَ ـ أفَلَا تَعقِلُونَ: وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ.

«ابوالبُختري‌ گويد: پسر عموي‌ رسول‌ خدا عليّ بن‌ أبيطالب‌ عليه‌السّلام‌ را ديدم‌ كه‌ در كوفه‌ بر بالاي‌ منبر رفته‌ بود و به‌ تن‌ قباي‌ رسول‌ خدا را نموده‌ بود و عمامۀ رسول‌ خدا را به‌ سر بسته‌ و شمشير رسول‌ خدا را حمايل‌ كرده‌ و در انگشتش‌ انگشتري‌ رسول‌ خدا را نموده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ بر منبر قرار گرفت‌ قباي‌ خود را كنار زد و شكم‌ خود را ظاهر كرد و فرمود: اي‌ مردم‌ هر چه‌ مي‌خواهيد از من‌ بپرسيد قبل‌ از آنكه‌ مرا ديگر نيابيد چون‌ در بين‌ پهلوهاي‌ من‌ علوم‌ بسياري‌ انباشته‌ شده‌ است‌، اين‌ صندوقچۀ علم‌ است‌، اين‌ علوم‌ از زيادي‌ علم‌ رسول‌ خدا است‌ كه‌ بدون‌ آنكه‌ از جانب‌ خدا به‌ من‌ وَحي‌ شود آن‌ حضرت‌ مانند پرنده‌اي‌ كه‌ جوجۀ خود را با منقارش‌ طعام‌ دهد دائماً از علوم‌ الهي‌ خود به‌ من‌ مي‌آموخت‌. سوگند به‌ خدا كه‌ اگر براي‌ من‌ بالش‌ قضاوت‌ گسترده‌ شود و بر آن‌ قرار گيريم‌ در ميان‌ اهل‌ تورات‌ با تورات‌ خود آنها و در ميان‌ اهل‌ انجيل‌ با انجيل‌ خود آنها فتوي‌ خواهم‌ داد به‌ طوري‌ كه‌ خداوند تورات‌ و انجيل‌ را به‌ سخن‌ درآورد و بگويند: علي‌ راست‌ گفته‌ و فتواي‌ او طبق‌ احكام‌ مندرجۀ در ما است‌. سپس‌ آن‌ حضرت‌ فرمود: مگر شما قرآن‌ مجيد را نمي‌خوانيد كه‌ مي‌فرمايد: وَ يَتولُوهُ شاهِدٌ مِنهُ «شاهدي‌ از جنس‌ رسول‌ خدا پهلوي‌ او ناظر بر همۀ علوم‌ او و گواه‌ بر همۀ كمالات‌ و معارف‌ اوست‌».

بازگشت به فهرست

گفتار اميرالمؤمنين عليه‌السّلام در اينكه مراد از شاهد خود آن حضرت است

سوم‌ ـ رواياتي‌ است‌ كه‌ از آن‌ حضرت‌ در شأن‌ نزول‌ اين‌ آيه‌ وارد شده‌ و در آنها عنوان‌ لوثنيّت‌ لي‌ الوسادة‌ نيست‌ بلكه‌ فقظ‌ حضرت‌ مي‌فرمايد: من‌ به‌ تمام‌ احوالات‌ مردم‌ و رجال‌ قريش‌ و آياتي‌ كه‌ دربارۀ آنها نازل‌ شده‌ است‌ چه‌ آيات‌ وعده‌ و بهشت‌ و چه‌ آيات‌ وعيد و جهنّم‌ اطّلاع‌ دارم‌. در اين‌ حال‌ ابن‌ كَوّا برخاست‌ و گفت‌: دربارۀ تو چه‌ آيه‌اي‌ فرود آمده‌ است‌؟ و در بيشتر اين‌ روايات‌ اسم‌ او را نمي‌برد بلكه‌ مي‌گويد: مردي‌ برخاست‌ و چنين‌ سئوالي‌ را نمود و حضرت‌ آيۀ أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ را قرائت‌ كردند و سپس‌ تفسير نمودند كه‌ مراد از صاحب‌ بيّنه‌


ص 160

رسول‌ خدا و مراد از شاهدي‌ كه‌ در پهلو و به‌ دنبال‌ اوست‌ من‌ هستم‌. و در بعضي‌ از اين‌ روايات‌ مي‌فرمايد: سوگند به‌ خدا گر بدانيد كه‌ خداوند چه‌ مزايا و خصائصي‌ به‌ اهل‌ بيت‌ رسول‌ خدا داده‌ است‌ براي‌ من‌ بهتر است‌ از آنچه‌ روي‌ زمين‌ است‌ از طلاي‌ سرخ‌ و يا نقرۀ سپيد.

از جملۀ اين‌ دسته‌ از روايات‌ روايتي‌ است‌ كه‌ ابن‌ مغازلي‌ شافعي‌ با سند متّصل‌ خود از عبّاد بن‌ عبدالله‌ روايت‌ كرده‌ است‌، او گويد: سَمِعْتُ عَلِيّاً يَقُول‌: ما نَزَلَتْ آيةٌ فِي‌ كِتابِ الله‌ جَلَّ وَ عَزَّ إلاّ وَ قَدْ عَلِمْتُ مَتي‌ نَزَلت‌؟ وَ فِيمَ اُنزِلَتْ؟ وَ مَا مِن‌ قُريشٍ رَجُلٌ إلاّ قَدْ نَزَلَتْ فِيهِ آيةٌ مِن‌ كِتابِ اللهِ تَسُوقُهُ إلي‌ جَنَّةٍ اَوْ نارٍ. فَقامَ اليهِ رَجُلٌ فَقالَ: يا أميرَالمُؤمنِينَ فَما نَزَلتْ فِيكَ؟ فَقالَ: لَو لَا اَنَّكَ سَأَلْتَنِي‌ عَلَي‌ رُووُسِ المَلاء مَا حَدَّثْتُكَ! امَا تَقْرَأ: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ؟ رَسُولُ اللهِ صَلَّي‌ الله‌ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ عَلَي‌ بَيِّنَةِ مِن‌ رَبِّهِ وَ اَنَا الشَّاهِدُ مِنْهُ، اَتْلُوهُ وَأتَّبِعُهُ. وَاللهِ لانْ تَعْلَمُونَ مَا خَصَّنَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ اهلَ البَيْتِ اَحَبُّ إلَيَّ مِمّا عَلَي‌ الارضِ مِن‌ ذَهَبَةٍ حَمرآءَ أَ فِضَّةٍ بَيضاءَ.[313] و اين‌ روايت‌ را مختصراً از ابن‌ مغازلي‌، شيخ‌ سليمان‌ قندوزي‌ [314] و سيوطي‌ از ابوحاتم‌ و ابن‌ مردوديه‌ و أبونعيم‌ اصفهاني‌ در كتاب‌ «معرفت‌ صحابه‌».[315] و حاكم‌ حسكاني‌ در تحت‌ حديث‌ 375 با سند خود از عبّاد بن‌ عبدالله‌ و در تحت‌ حديث‌ 377 از بسّام‌ بن‌ عبدالله‌ و حديث‌ 378 از عبدالله‌ بن‌ نجّي‌ و حديث‌ 379 با سند ديگر از جابر از عبدالله‌ بن‌ نجّي‌ و حديث‌ 386 از زادان‌ آورده‌ است‌.[316] و نيز أبونعيم‌ اصفهاني‌ در ترجمۀ أميرالمؤمنين‌ از كتاب‌ «معرفت‌ صحابه‌» در ورق‌ بيست‌ و دوّم‌ از طبراني‌ با سند خود از عبّاد بن‌ عبدالله‌ اسدي‌ ذكر كرده‌ است‌. [317] و همچنين‌ طبري‌ در تفسير خود در ذيل‌ آيۀ كريمه‌ ج‌ 12 ص‌ 15 با سلسله‌ سند خود از عبدالله‌ بن‌ يحيي‌ آورده‌ است‌.. [318] و نيز ابوالفتوح‌ رازي‌ از «تفسير ثعلبي‌» با اسناد خود از حبيب‌ بن‌ يسار از زادان‌ ذكر كرده‌ است‌. [319] و علاّمه‌ سيّد هاشم‌ بحراني‌ در «غاية‌ المرام‌» از طريق‌ عامّه‌ حديث‌ پنجم‌ از


ص 161

باب‌ شصت‌ و يكم‌ از حمويني‌ با سلسله‌ سند متّصل‌ خود از جابربن‌ عبدالله‌، [320] و نيز از واحدي‌ با اسناد خود از عَبّاد بن‌ عبدالله‌ در تحت‌ حديث‌ هفتم‌، [321] و نيز از كتاب‌ «نُصْحُ الخطيب‌» مرفوعاً از ابن‌ كّوا [322] در تحت‌ حديث‌ چهاردهم‌، و نيز از قاضي‌ عثمان‌ بن‌ احمد و أبونصر قُشيري‌ درك‌ تابهاي‌ خودشان‌ در تحت‌ حديث‌ پانزدهم[323]، و نيز از ثعلبي‌ مرفوعاً از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ در تحت‌ حديث‌ نوزدهم[324]، و نيز از ابن‌ مغازلي‌ شافعي‌ مرفوعاً از عَبّاد بن‌ عبدالله‌ اسدي‌ در تحت‌ حديث‌ بيستم[325]، و نيز از جبري‌ در تحت‌ حديث‌ بيست‌ و يكم[326]، و نيز از ابن‌ أبي‌ الحديد در «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» از عبدالله‌ بن‌ حارث‌ در تحت‌ حديث‌ بيست‌ و دوّم[327]، و نيز از ابن‌ أبي‌ الحديد در «شرح‌ النهج‌» از صاحب‌ كتاب‌ «غارات‌» از منهال‌ بن‌ عمر و از عبدالله‌ بن‌ حارث‌ روايت‌ مي‌كند (غاية‌ المرام‌ باب‌ 60 حديث‌ 23 ص‌ 360) و از طريق‌ خاصّه‌ از شيخ‌ طوسي‌ در «أمالي‌» با اسناد خود از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ در تحت‌ حديث‌ چهارم‌ از باب‌ شصت‌ و دوّم‌[328]، و نيز از شيخ‌ مفيد در «امالي‌» با سند متّصل‌ خود از عَبّاد بن‌ عبدالله‌ در تحت‌ حديث‌ ششم[329]، و نيز از عيّاشي‌ از جابربن‌ عبدالله‌ بن‌ يحيي‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ در تحت‌ حديث‌ نهم‌،[330] و نيز از عليّ بن‌ عيسي‌ اربلي‌ در «كشف‌ الغمّة‌»[331] از عبّاد بن‌ عبدالله‌ اسدي‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌.

و علاّمۀ طباطبائي‌ ـ مدّ ظلّه‌ ـ از تفسير «الدّرّ المنثور» با تخريج‌ أبونعيم‌ و ابن‌ ابي‌ حاتم‌ و ابن‌ مردويه‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ نقل‌ كرده‌اند. [332] و علاّمۀ مجلسي‌ از «أمالي‌» شيخ‌ با اسناد برادر دعبل‌ از حضرت‌ رضا از پدرانشان‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ [333]؛ و نيز از «تفسير عليّ بن‌ ابراهيم‌» از پدرش‌ با اسناد خود از أبوبصير و فضيل‌ بن‌ يسار از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌السّلام[334]، و نيز از «احتجاج‌» شيخ‌ طبرسي‌ از سليم‌ بن‌ قيس‌ هلالي‌ كوفي[335]، و نيز از «بصائر


ص 162

الدرجات‌» با اسناد خود از أصبغ‌ بن‌ نُباته‌، [336]. و نيز از «تفسير عيّاشي‌» از بُرَيْد بن‌ معاوية‌ عِجلي‌ از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌السّلام[337]، و نيز از «تفسير عيّاشي‌» از جابر بن‌ عبدالله‌ انصاري‌ از عبدالله‌ بن‌ يحيي[338]، و نيز از «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ از «تفسير طبري‌» با اسناد خود از جابر بن‌ عبدالله‌ از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ و از اصبغ‌ بن‌ نباته‌ و حضرت‌ زين‌ العابدين‌ و حضرت‌ باقر و حضرت‌ صادق‌ و حضرت‌ رضا عليهم‌ السّلام[339]، و نيز از «مجالس‌» شيخ‌ مفيد با اسناد خود از عبّاد بن‌ عبدالله[340]، و از «تفسير فرات‌ بن‌ ابراهيم‌» با هشت‌ سند اوّل‌ ار حسين‌ بن‌ سعيد با اسناد خود از عبّاد بن‌ عبدالله[341]، دوّم‌ از جعفر بن‌ محمّد فرازي‌ با اسناد خود از زادان[342]، سوّم‌ از حسين‌ بن‌ سعيد با اسناد خود از زادان[343]، چهارم‌ از جعفر بن‌ محمّد بن‌ هشام‌ با اسناد خود از حسن‌ بن‌ حسين[344]، پنجم‌ از حسين‌ بن‌ حكم‌ با اسناد خود از عبدالله‌ بن‌ عطا از حضرت‌ باقر عليه‌السّلام[345]، ششم‌ از حسين‌ بن‌ سعيد با اسناد خود از زادان‌ به‌ متن‌ ديگر غير از متن‌ سابق[346]، و هفتم‌ از محمّد بن‌ عيسي‌ بن‌ زكريّاي‌ دهقان‌ با اسناد خود از عَبّاد بن‌ عبدالله[347]، و هشتم‌ از عبيد بن‌ كثير با اسناد خود از عبدالله‌ بن‌ يحيي[348]، و نيز از «كشف‌ الغمّة‌» از أبوبكر بن‌ مردويه‌ از عبّاد بن‌ عبدالله‌ اسدي[349]، و نيز از «طرائف‌» سيّد ابن‌ طاووس‌ از ابن‌ مغازلي[350]، روايت‌ كرده‌ است‌.

باري‌ ظاهراً تمام‌ اين‌ دسته‌ از روايات‌ و دستۀ قبل‌ از اين‌ همگي‌ بيان‌ قضيّۀ واحدي‌ را مي‌نمايند كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ بر فراز منبر كوفه‌ در حال‌ اشتغال‌ به‌ خطبه‌ از سعۀ علوم‌ خود بيان‌ نمودند و شخصي‌ برخاست‌ و از آيۀ نازله‌ در حقّ خود آن‌ حضرت‌ پرسش‌ نمود حضرت‌ آيۀ مورد بحث‌ را تلاوت‌ و تفسير نمودند، غاية‌ الامر هر يك‌ از روات‌ يك‌ قسمتي‌ از آن‌ واقعه‌ را كه‌ مورد نظرش‌ بوده‌ بيان‌ كرده‌ و علاوه‌ چون‌ نقل‌ به‌ معني‌ شده‌ است‌ لذا عين‌ عبارت‌ منقوله‌ از آن‌ حضرت‌ نيز با الفاظ‌ مختلفي‌ كه‌ مُغيّر معني‌ نيست‌ بطور مختلف‌ روايت‌ شده‌ است‌ و گمان‌ مي‌رود كاملترين‌ اين‌ دسته‌ از روايات‌ از نقطه‌ نظر بيان‌ كيفيّات‌ خطبه‌ و سئوال‌ آن‌ مرد از شأن‌ نزول‌ آيه‌اي‌ دربارۀ


ص 163

آن‌ حضرت‌ روايتي‌ است‌ كه‌ شيخ‌ ابوالفتوح‌ رازي‌ از كتاب‌ «نصح‌ الخطيب‌» نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌: يك‌ روز أميرالمؤمينن‌ عليه‌السّلام‌ بر فراز منبر كوفه‌ فرمود: سَلُونِي‌ قَبْلَ أن‌ تَفْقِدُونِي‌ فَإنَّ العِلْمَ يَفيضُ بَيْنَ جَنبَيَّ فَيضاً لَوْ وَجَدَ مَسْتفاضاً. اَلا وَا ءنَّكُمْ لَن‌ تَسألُونِي‌ عَنْ فِئَةٍ باغِيَةٍ وَ اُخري‌ هادِيَةٍ إلاّ اَخْبَرْتُكُمْ بِهاديها وَ باغِيهَا وَ ساَئِقها وَ قائدِهَا إلي‌ يَومِ القِيَامَةِ.

فرمود: «بپرسيد از من‌ هر چه‌ مي‌خواهيد قبل‌ از آنكه‌ مرا نيابيد چون‌ علم‌ در بين‌ دو پهلوي‌ من‌ موج‌ مي‌زند با موج‌هاي‌ فراوان‌ و اگر راه‌ يابد به‌ خارج‌ ترواش‌ مي‌كند. و از هيچ‌ طائفۀ ستمگر و متجاوز و يا از طائفۀ سر به‌ راه‌ و هدايت‌ كننده‌ از من‌ سئوال‌ نمي‌كنيد مگر آنكه‌ من‌ به‌ شما خبر مي‌دهم‌ از خصوصيّات‌ آن‌ طائفۀ ظالم‌ و يا آن‌ طائفۀ هدايت‌ كننده‌، و خبر مي‌دهم‌ به‌ شما از امام‌ و پيشوا و قائد آنان‌ و از سائق‌ و دنبال‌ روندۀ آنان‌ تا روز قيامت‌».

در اينجا ابن‌ كَوّا برخاست‌ و گفت‌: مَا ادَّعي‌ مِثْلَهُ نَبِيُّ وَ لَا وَصِيُّ «مثل‌ اين‌ ادّعاي‌ عليّ بن‌ أبيطالب‌ تا به‌ حال‌ نه‌ پيغمبري‌ ادّعا كرده‌ است‌ و نه‌ وصيّ پيغمبري‌». أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ به‌ او گفتند: غرض‌ تو از اين‌ كلام‌ علم‌ و فهميدن‌ نيست‌ بلكه‌ عيب‌ جوئي‌ و ايراد گيري‌ و گوشه‌ زني‌ است‌. ابن‌ كوّا گفت‌: به‌ ما دستور داده‌اند هر چه‌ را ندانيم‌ بپرسيم‌. حضرت‌ فرمود: سَلْ تَفقُّهاً وَ لَا تَسأل‌ تَعَنُّتاً «سئوالاتت‌ هميشه‌ براي‌ فهميدن‌ باشد و هيچگاه‌ براي‌ عيب‌ جوئي‌ و كنايه‌ زني‌ و ايراد گيري‌ پرسش‌ مكن‌»، وَ سَلْ عَمَّا يَعْنيكَ «و از آنچه‌ به‌ كارت‌ مي‌خورد و برايت‌ سود دارد سئوال‌ كن‌».

ابن‌ كوّا گفت‌: فقط‌ از مطالبي‌ كه‌ به‌ درد من‌ مي‌خورد سئوال‌ خواهم‌ نمود. حضرت‌ فرمودند: بپرس‌. گفت‌: اَخْبِرني‌ مَا الذَّارِياتِ ذَرْواً؟ قالَ: تِلْكَ الرِّياحُ «به‌ من‌ خبر بده‌ كه‌ مراد از ذاريات‌ در قرآن‌ مجيد چيست‌؟ حضرت‌ فرمود: مراد بادهائي‌ است‌ كه‌ مي‌وزد». گفت‌: الحامِلاتِ وِقْراً؟ «مراد از حاملات‌ وقر چيست‌»؟ حضرت‌ فرمود: مراد ابرهائي‌ است‌ كه‌ آب‌ سنگين‌ بر مي‌دارند. گفت‌: مراد از الجاريات‌ يُسراً چيست‌؟ حضرت‌ فرمود: مراد كشتي‌هائي‌ است‌ كه‌ به‌ آساني‌ در روي‌ دريا حركت‌ مي‌كنند. گفت‌: المُقَسِّمَاتِ أَمْرًا چه‌ كسانند؟ حضرت‌ فرمود: مراد فرشتگاني‌ هستند كه‌ روزي‌ و امور مردم‌ را تقسيم‌ و تعيين‌ مي‌كنند. گفت‌: به‌ من‌ بگو: بيت‌ المعمور كجاست‌؟ حضرت‌ فرمود: خانه‌اي‌ است‌ در آسمان‌ كه‌ هر روز به‌ نوبت‌ هفتاد هزار فرشته‌ در آن‌ داخل‌ مي‌شوند و تا روز قيامت‌ نوبت‌ به‌ دستۀ اوّل‌ نمي‌رسد. گفت‌:


ص 164

ذوالقرنين‌ پادشاه‌ بود يا پيغمبر؟ حضرت‌ فرمود: نه‌ پادشاه‌ بود و نه‌ پيغمبر بلكه‌ بندۀ صالح‌ خدا بود، خدا را دوست‌ داشت‌ و خدا او را دوست‌ داشت‌ و بندگان‌ خدا را نصيحت‌ مي‌نمود. گفت‌ قَرنها يعني‌ شاخها او از طلا بود يا از نقره‌؟ حضرت‌ فرمود شاخ‌ نداشت‌ نه‌ طلا و نه‌ نقره‌، او قومش‌ را دعوت‌ به‌ خدا نمود بر يك‌ طرف‌ فرقش‌ زدند رفت‌ بار ديگر آمد و قومش‌ را دعوت‌ به‌ خدا كرد بر طرف‌ ديگر فرقش‌ زدند (لذا او را ذوالقرنين‌ گويند) و در ميان‌ شما مانند او هست‌ (مقصود خود حضرت‌ است‌ كه‌ دو مرتبه‌ بر فرق‌ مباركش‌ شمشير خورده‌ است‌ يكي‌ از غزوۀ احزاب‌ كه‌ عمرو بن‌ عبدود شمشير بر فرق‌ آن‌ حضرت‌ زد، و يكي‌ ديگر در محراب‌ عبادت‌ كه‌ ابن‌ ملجم‌ مرادي‌ بر فرق‌ آن‌ حضرت‌ شمشير زد و لذا رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ فرمود: علي‌ فاروق‌ و صدّيق‌ اين‌ امّت‌ و ذوالقرنيني‌ اين‌ امّت‌ است‌)[351].

گفت‌: به‌ من‌ خبر بده‌ كه‌ اين‌ آيه‌ در حقّ كه‌ نازل‌ شده‌ است‌: أَلَمْ‌تر إِلَي‌ الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللَهِ كُفْرًا وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَالبَوارِ؟ حضرت‌ فرمود: هُمَا الاقجَرانِ مِن‌ قُرَيشٍ بَنُو اُمَيَّةَ وَ بَنُوا المُغيرَةِ «در بارۀ دو طائفه‌ از بد عمل‌ترين‌ مردمان‌ قريش‌: بنو اميّه‌ و بنو مغير‌ة‌». گفت‌: خبر بده‌ به‌ من‌ از قول‌ خداي‌ تعالي‌: قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِالَاخْسَرِينَ أَعْمَالاً؟ حضرت‌ فرمود: أهلحََوْراء يعني‌ خوارج‌ هستند. گفت‌: بگو به‌ من‌ مَجرَّه‌ چيست‌؟ قالَ: شِراجُ السَّماءِ مِنها هَبَطَ المَاءُ المُنهَمِرُ «فرمود راههائي‌ است‌ در آسمان‌ مانند مجراي‌ آبي‌ كه‌ در زمين‌ است‌ كه‌ باران‌ تند و فراوان‌ از آنجا فرود مي‌آيد». گفت‌: بگو قوس‌ و قزح‌ چيست‌؟ حضرت‌ فرمود: قزح‌ مگو، چون‌ قزح‌ نام‌ ديو و شيطان‌ است‌. بگو: قوس‌ الله‌، و آن‌ موجب‌ ايمني‌ از غرق‌ است‌. گفت‌: به‌ من‌ خبر بده‌ از مَحاق‌ ماه‌، حضرت‌ اين‌ آيه‌ را تلاوت‌ نمودند: وَ جَعَلْنَا الَّيْلَ وَ النَّهارَ ءَايَتَيْنِ فَمَحُونَا ءَايَةَ الَّيْلِ وَ جَعَلنَا ءَايَةً النَّهارِ مُبْصِرَةً «ما شب‌ و روز را دو علامت‌ و نشانه‌ از علامتهاي‌ توحيد خود قرار داديم‌ پس‌ علامت‌ شب‌ را محو كرديم‌ و علامت‌ روز را روشن‌ و قابل‌ رؤيت‌ قرار داديم‌».


ص 165

گفت‌: از اصحاب‌ رسول‌ خدا مرا با خبر كن‌. حضرت‌ فرمود: از كدام‌ يك‌ از آنها خبر دهم‌؟ گفات‌: از عبدالله‌ بن‌ مسعود؟ حضرت‌ فرمود: قَرَأ القُرآنَ ثُمَّ وَقَفَ عِندَهُ «قرآن‌ را قرائت‌ كرد و در همان‌ جا متوقّف‌ شد». گفت‌: از أبي‌ذرّ خبر بده‌. حضرت‌ فرمود: عَالِمٌ شَحيحٌ عَلي‌ عِلْمِهِ «عالمي‌ بود كه‌ بر علمش‌ بخيل‌ بود و ميل‌ نداشت‌ كه‌ به‌ نااهل‌ بياموزد». گفت‌: به‌ من‌ خبر بده‌ از سلمان‌. حضرت‌ فرمود: أدْرِكَ عِلْمَ الاوَّلِ وَ الآخِرَةِ وَ هُوَ بَحْرٌ لَا يُنْزحُ وَ مَن‌ لَكَ بِلُقْمَانَ الحَكِيمِ وَ هُوَ مِنّا أهْلَ البَيْتِ «سلمان‌ علم‌ اوّل‌ و آخر را آموخت‌ و او دريائي‌ است‌ وسيع‌ كه‌ آبش‌ تمام‌ نمي‌شود و مثل‌ لقمان‌ حكيم‌ است‌ و او از ما اهل‌ بيت‌ است‌». گفت‌: خبر بده‌ مرا از حذيفة‌ بن‌ اليمان‌ حضرت‌ فرمود: عَرَافٌ بِالمُنافِقِينَ، وَ سَأَلَ رَسُولَ اللهِ عَنِ المُعْضَلَاتِ، وَ إنْ سَأَلْتُمُوهُ وَجَدتُمُوهُ خَبيراً بِهَا «حذيفه‌ منافقين‌ از امّت‌ را خوب‌ مي‌شناخت‌ و از رسول‌ خدا دربارۀ مسائل‌ و قضاياي‌ مشكلي‌ سؤالاتي‌ نمود و اگر او را دريابيد مي‌بينيد كه‌ او به‌ حلّ غوامض‌ و مشكلات‌، خبير و داناست‌». گفت‌: خبر بده‌ به‌ من‌ از عمّار ياسر؟ حضرت‌ فرمود: خَالَطَ الإسلامُ لَحْمَهُ وَ دَمَهُ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَي‌ النّارِ، كَيْفَما دَارَ الحقُّ دَارَ مَعَهُ «اسلام‌ با گوشت‌ و خون‌ عمّار ياسر آميخته‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ بدن‌ او بر آتش‌ حرام‌ است‌ و چگونه‌ اين‌ طور نباشد با آنكه‌ عمّار پيوسته‌ با حقّ دور مي‌زد و حقّ نيز پيوسته‌ با عمّار دور مي‌زد».

گفت‌: از خودت‌ خبر بده‌. حضرت‌ فرمود: قالَ اللهُ تَعاليَ: فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ وَ كَذلِكَ قَالَ: وَ أمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ «خداوند تبارك‌ و تعالي‌ مي‌فرمايد: از خود تعريف‌ و تمجيد نكنيد؛ و در عين‌ حال‌ مي‌فرمايد: از نعمتهائي‌ كه‌ پروردگار به‌ شما داده‌ است‌ براي‌ مردم‌ بيان‌ كنيد». كُنتُ أوَّلَ داخِلٍ وَ آخِرِ خَارِجٍ، وَ كُنتُ إذا سَأَلْتُ أعطِيتُ وَ إذا سَكَتُّ ابْتُديتُ، وَ بَيْنَ جَوانِحِي‌ عِلمٌ جَمٌّ «أوّل‌ داخل‌ من‌ بودم‌ و آخرين‌ خارج‌ من‌ بودم‌. چون‌ تقاضا داشتم‌ و سئوال‌ مي‌كردم‌ به‌ من‌ عطا مي‌نمودند و چون‌ سكوت‌ اختيار مي‌كردم‌ خود به‌ خود به‌ من‌ عنايت‌ مي‌نمودند، و در ميان‌ پهلوهاي‌ من‌ علوم‌ بسياري‌ است‌». گفت‌: از قرآن‌ در حقّ تو چه‌ آيه‌اي‌ فرود آمده‌ است‌؟ حضرت‌ فرمود مگر سورۀ هود را نمي‌خواني‌: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ؟ آنكه‌ صاحب‌ بيّنه‌ از طرف‌ خدايش‌ بود رسول‌ خداست‌ و آنكه‌ گواه‌ بر او و از او و پيرو اوست‌ من‌ هستم‌. ابن‌ كوّا گفت‌: وَ حَقِّكَ لَا اتَّبَعْتُ أحَداً بَعْدَكَ «سوگند به‌ حقّ تو كه‌


ص 166

ديگر من‌ از غير تو پيروي‌ نخواهم‌ كرد». [352]

مرحوم‌ ميرزا أبوالحسن‌ شعراني‌ در تعليقزه‌ تفسير اين‌ آيه‌ گويد: اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ در «بحار الانوار» از كتاب‌ «غارات‌» ابراهيم‌ ثقفي‌ روايت‌ كرده‌ است‌ و به‌ جاي‌ لفظ‌ شِاج‌ السماء شرج‌ السماء به‌ صيغۀ مفرد آورده‌ است‌، و شرج‌ مجراي‌ آب‌ را گويند و گويا حضرت‌ خواسته‌اند تشبيهي‌ بفرمايند راههاي‌ نوري‌ آسمان‌ را به‌ مجراي‌ آب‌ در زمين‌[353]. باري‌ ظاهراً اين‌ خطبۀ حضرت‌ بر فراز منبر مسجد كوفه‌ بعد از واقعۀ نهروان‌ بوده‌ كه‌ شهادت‌ آن‌ حضرت‌ نزديك‌ و حضرت‌ با جملۀ سَلُونِي‌ قَبْلَ أنْ تَفْقِدُونِي اشاره‌ به‌ نزديك‌ شدن‌ زمان‌ فقدان‌ و شهادت‌ نيز مي‌فرمايد. و شاهد، آنكه‌ اصل‌ اين‌ خطبه‌ را در «نهج‌ البلاغة‌» ذكر كرده‌ است‌ و در آن‌ حضرت‌ اشاره‌ به‌ قضيّۀ نهروان‌ و اضمحلال‌ خوارج‌ نموده‌ است‌: أمّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ فَأنَا فَقَأتُ عَيْنَ الفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْرُءَ عَلَيْها أحَدٌ غَيْرِي‌ بَعْدَ أن‌ ماجَ غَيْهَبُهَا وَاشْتَدَّ كَلَبُها، فَأسأَلُونِي‌ قَبْلَ أن‌ تَفْقِدُونِي‌، فَوَالَّذي‌ نَفْسي‌ بِيَدِهِ لَا تَسأَلُونِي‌ عَنْ شَي‌ءٍ فِيما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَةِ وَ لَا عَن‌ فِئَةٍ تَهْدِي‌ مَائِةً وَ يَضِلُّ مِأئةً إلاّ أَنْبَأئُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِها وَ سَائِقِها وَ مُناخِ رِكابِهِا وَ مَحطِّ رِحالِهَا وَ مَن‌ يُقْتَلُ مِن‌ أهْلِهِا قَتْلاً وَ يَمُوتُ مِنْهُمو مَوْتاً، وَ لَوْ قَدْ فِقَدْتُمُونِي‌ وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرائِهُ الاُمورِ وَ حَوازِبُ الخُطُوبِ لاطْرُقَ كَثيرٌ مِنَ السَّائِلِينَ وَ فَشِلَ كَثيرٌ مِنَ المَسْئولِينَ ـ [354]

«مي‌فرمايد: اي‌ مردم‌ من‌ آن‌ كسي‌ بودم‌ كه‌ توانستم‌ چشم‌ فتنه‌ را از اصل‌ بيرون‌ آورم‌ (و خوارج‌ را به‌ كلّي‌ ريشه‌ كن‌ سازم‌) و غير از من‌ هيچكس‌ چنين‌ جرأتي‌ را نداشت‌، من‌ آنها را از بيخ‌ و بن‌ برآوردم‌ بعد از آنكه‌ موج‌ ظلمت‌ و اقتدار ابهام‌ و ضلالت‌ آنها به‌ شعاعهاي‌ وسيعي‌ گسترش‌ يافته‌ بود و آن‌ مرض‌ هاري‌ كه‌ مُسري‌ بود به‌ نهايت‌ رسيده‌ و تأثيرش‌ در بين‌ مردم‌ شديد بود. اي‌ مردم‌ هر چه‌ مي‌خواهيد از من‌ بپرسيد قبل‌ از اينكه‌ من‌ از ميان‌ شما بروم‌. سوگند به‌ آن‌ كس‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ قدرت‌ اوست‌ سئوال‌ نمي‌كنيد از من‌ از هر واقعه‌اي‌ از حال‌ تا قيامت‌ و نه‌ از جماعتي‌


ص 167

كه‌ صد نفر را هدايت‌ و زمامداري‌ كند يا از جماعتي‌ كه‌ صد نفر را گمراه‌ نمايد مگر آنكه‌ من‌ به‌ شما خبر مي‌دهم‌ كه‌ مؤسّس‌ و سبب‌ تشكيل‌ آن‌ جماعت‌ كيست‌ جلودار و پيشواي‌ آنان‌ كدام‌ است‌ و پيرو و سوق‌ دهندۀ آنها كدام‌ است‌ و محلّ پياده‌ شدن‌ آن‌ جماعت‌ و فرود آوردن‌ بارشان‌ كجاست‌ و از آنها كدام‌ فرد كشته‌ مي‌شود و كدام‌ فرد با مرگ‌ عادي‌ مي‌ميرد. اگر من‌ از ميان‌ شما بروم‌ و اوضاع‌ و امور ناپسند بر شما پديد آيد و شدائد و مشكلاتي‌ بر شما هجوم‌ كند در آن‌ وقت‌ بسياري‌ از پرسش‌ كنندگان‌ مبهوت‌ و متحيّر با دست‌ تهي‌ سر به‌ زير اندازد و پرسش‌ شدگان‌ سست‌ و ضعيف‌ گرديده‌ كاري‌ از دستشان‌ بر نيايد ـ الخطبة‌».

اينها مجموعۀ رواياتي‌ بود كه‌ در شأن‌ نزول‌ آيۀ: أَفَمَنْ كَانَ عَلَي‌ بَيِّنَةٍ مِن‌ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ دربارۀ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ وارد شده‌ است‌. حال‌ بايد دانست‌ معني‌ شاهد چيست‌ و معني‌ يتلوه‌ چيست‌؟ و علاوه‌ عنوان‌ شهادت‌ براي‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ چه‌ منقبت‌ و فضيلتي‌ است‌. اجمالاً دانستيم‌ كه‌ معني‌ شاهد هر چه‌ باشد يك‌ منصب‌ عالي‌ و مقام‌ رفيعي‌ است‌ چون‌ در بين‌ آيات‌ كثيره‌اي‌ كه‌ شأن‌ نزول‌ آنها راجع‌ به‌ اميرالمؤمنين‌ است‌ بلكه‌ طبق‌ فرمايش‌ حضرت‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌: مَا أَنزلَ اللهُ آيَةً فِي‌ القرآنِ فِيها يَا أيُّها الَّذين‌ آمَنوا إلاّ و عَلي‌ رَأسُها وَ أميرُها و شِريفُها، فَلَقَدْ عاتَبَ اللهُ أصحابَ مُحَمَّدٍ فِي‌ القُرآنِ، وَ مَا ذَكَرَ عَلِيًّا إلاّ بخَيرٍ[355]. «هيچ‌ آيه‌اي‌ از آيات‌ قرآن‌ را كه‌ در آن‌ جملهيَا أيُّهَا الَّذِينَ ءامَنُوا باشد خدا نازل‌ نكرده‌ است‌ مگر آنكه‌ عليّ بن‌ أبيطالب‌ در سَرِ آن‌ و رئيس‌ و امير آن‌ است‌» و تمام‌ اين‌ قبيل‌ آيات‌ فرد أكمل‌ و أتمّش‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ است‌ در عين‌ حال‌ آن‌ حضرت‌ در برابر پرسش‌ آن‌ مرد سائل‌ كه‌ از شأن‌ حضرت‌ در آيات‌ واردۀ قرآن‌ سئوال‌ نمود اين‌ آيه‌ را بيان‌ فرموده‌ و خود را به‌ صفت‌ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ توصيف‌ نموده‌ است‌.

از اينجا به‌ خوبي‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ عنوان‌ شاهد بسيار عظيم‌ القدر و رفيع‌ المرتبه‌ است‌ كه‌ شايد هيچ‌ درجه‌ و منزلتي‌ به‌ پاي‌ آن‌ نرسد حتّي‌ آيۀ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ


ص 168

اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ[356]، و آيۀ يَـٰأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن‌ رَبِّكَ[357]، و آيۀ اليَومَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن‌ دِينُكُمْ[358]، و بدنبالۀ آن‌ اليَومَ أَكْمَلْتُ دِينَكُم‌ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي‌ وَ رَضِيتُ لَكُم‌ الإسْلَـٰمَ دِينًا[359]، كه‌ شأن‌ نزول‌ آنها دربارۀ آن‌ حضرت‌ است‌ و بزرگترين‌ مقام‌ و درجۀ آن‌ حضرت‌ را بيان‌ ميكند از نقطه‌ نظر اهميّت‌ به‌ پايه‌ و درجۀ آيۀ وَ يَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ نرسد.

توضيح‌ آنكه‌ شاهد گرچه‌ در اينجا به‌ معناي‌ ادا كنندۀ شهادت‌ است‌ وليكن‌ اداي‌ شهادت‌ بدون‌ تحمّل‌ آن‌ غير معقول‌ است‌ يعني‌ حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ تحمّل‌ تمام‌ مراتب‌ و درجات‌ و معارف‌ و كمالات‌ و خصوصيّاتي‌ را كه‌ در بيّنه‌ كه‌ همان‌ نور نبوّت‌ و يا بصيرت‌ مطلقۀ الهيّه‌ است‌ نموده‌ است‌، و به‌ عبارت‌ ديگر عديل‌ و قرين‌ همان‌ خاصّۀ الهي‌ است‌ كه‌ در رسول‌ اكرم‌ پروردگار عنايت‌ فرموده‌ است‌.

بازگشت به فهرست

دنباله متن

پاورقي


[287] «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌»‌ ابن‌ أبي‌ الحديد، ج‌ 2 ص‌ 62.

[288] «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد ج‌ 2، ص‌ 63. * در «مناقب‌» خوارزمي‌: وَ فِطِنَتَةُ

[289] «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد، ج‌ 2 ص‌ 63، و «مناقب‌» خوارزمي‌ص‌131.

[290] «مناقب‌» خوارزمي‌ ص‌ 132.

[291] «شرح‌ نهج‌ البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد، ج‌ 6، ص‌ 287.

[292] «شرح‌ النهج‌» ج‌ 6، ص‌ 295.

[293] «ينابيع‌ المودّة‌» ص‌ 99.

[294] «غاية‌ المرام‌» ص‌ 361 حديث‌ پنجم‌.

[295] «تفسير الميزان‌» ج‌ 10، ص‌ 199.

[296] «ينابيع‌ المودّة‌» ص‌ 99.

[297] «تفسير الميزان‌» ج‌ 10، ص‌ 201.

[298] «ينابيع‌ المودّة‌» باب‌ 26 ص‌ 99.

[299] همان مصدر.

[300] همان مصدر.

[301] «تفسير الميزان‌» ج‌ 10، ص‌ 201.

[302] «الدّرّ المنثور» ج‌ 3، ص‌ 324.

[303] «شواهد التنزيل‌» ج‌ 1، ص‌ 275.

[304] ‌ همان‌ كتاب‌ ص‌ 276.

[305] همان‌ كتاب‌، ص‌ 278.

[306] "غايه المرام"ص359حديث چهارم.

[307] «غاية‌ المرام‌» ص‌ 360، حديث‌ نهم‌.

[308] همان‌ كتاب‌ ص‌ 361، حديث‌ سوّم‌.

[309] «تفسير الميزان‌» ج‌ 10، ص‌ 200.

[310] «شواهد التنزيل‌» ج‌ 1، ص‌ 280.

[311] كتاب‌ ص‌ 281.

[312] «غاية‌ المرام‌» ص‌ 360 حديث‌ دهم‌

[313] «مناقب‌» ابن‌ المغازلي‌ حديث‌ 318، ص‌ 270.

[314] «ينابيع‌ المودّة‌»، باب‌ 26، ص‌ 99.

[315] «الدّرّ المنثور» ج‌ 3، ص‌ 324

[316] «شواهد التنزيل‌» ج‌ 1، از ص‌ 276 تا ص‌ 281.

[317] پاورقي‌ ج‌ 1، ص‌ 277 از «شواهد التنزيل‌».

[318] پاورقي‌ ج‌ 1، ص‌ 279 از «شواهد التنزيل‌»

[319] «تفسير ابوالفتوح‌» ج‌ 6، ص‌ 256.

[320] «غاية‌ المرام‌، باب‌ 61، ص‌ 359.

[321] «غاية‌ المرام‌» باب‌ 61، ص‌ 360.

[322]همان مصدر.

[323] همان مصدر.

[324] همان مصدر.

[325] همان مصدر.

[326]غايه المرام باب 61 ص 360.

[327] همان مصدر.

[328].غايه المرام باب 62 ص 361.

[329] همان مصدر.

[330] غاية‌ المرام‌، باب‌ 62، ص‌ 362.

[331] همان مصدر.

[332] «تفسير الميزان‌» ج‌ 10، ص‌ 200.

[333] «بحار الانوار» ج‌ 9، ص‌ 73.

[334] همان مصدر.

[335] همان مصدر.

[336] «بحار الانوار» ج‌ 9، ص‌ 73

[337] همان مصدر.

[338] همان مصدر.

[339] همان مصدر.

[340] «بحار الانوار» ج‌ 9، ص‌ 74.

[341] همان مصدر.

[342] همان مصدر.

[343] همان مصدر.

[344] همان مصدر.

[345] همان مصدر.

[346] همان مصدر.

[347] بحار الانوار ج9 ص 73.

[348] بحار الانوار ج9 ص 74.

[349] همان مصدر.

[350] همان مصدر.

[351] درجلد اوّل‌ «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌ ص‌ 569 گويد: أبو عبيد في‌ «غريب‌ الحديث‌»: انّ النبيّ قال‌ لاميرالمؤمنين‌: انّ لك‌ بيتاً في‌ الجنّة‌ و انّك‌ لذو قرنيها. سويد بن‌ غفلة‌ و أبوالطفيل‌: قالَ أميرالمؤمنين‌: انّ ذاالقرنين‌ كان‌ ملكاً عادلاً فأحبّه‌ الله‌ و ناصح‌ الله‌ فيَصَحَهُ اللهُ، اَمَر قومه‌ بتقوي‌ الله‌ فضربوه‌ علي‌ قرنه‌ بالسّيف فغاب‌ عنهم‌ ماشاءالله‌ ثمّر جع‌ اليهم‌ فدعاهم‌ الي‌ الله‌ فضربوه‌ علي‌ قرنه‌ الادخر بالسيف‌ فذلك‌ قرناه‌، و فيكم‌ مثله‌ ـ يعني‌ نفسه‌ لانّه‌ ضرب‌ علي‌ رأسه‌ ضربتين‌ احدهما يوم‌ الخندق‌ و الثاني‌ ضربة‌ ابن‌ مُلجَم‌.

[352] «تفسير أبوالفتوح‌ رازي‌» ج‌ 6، ص‌ 256 تا ص‌ 258.

[353] تعليقۀ ص‌ 257 از ج‌ 6 «تفسير أبوالفتوح‌» و ما عبارت‌ شعراني‌ و عبارت‌ أبوالفتوح‌ را در متن‌ نقل‌ به‌ معني‌ نموديم‌.

[354] «نهج‌ البلاغة‌» ج‌ اوّل‌، ص‌ 183. الخطبة‌.

[355] «ذخائر العقبي‌» ص‌ 89 از احمد حنبل‌ در «مناقب‌» آورده‌ است‌. و أبونعيم‌ اصفهاني‌ در «حلية‌ الاولياء» ج‌ 1 ص‌ 64 از موسي‌ بن‌ عثمان‌ حضرمي‌ با سند خود از اعمش از مجاهد از ابن‌ عبّاس‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: قَالَ: قَالَ رَسول‌ الله‌ صلَّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلَّم‌: مَا أنزلَ اللهُ آية‌ فِيها «يَـٰأيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنوا» الاّعليٌّ رَأسُها و أميرُها.

[356] سورۀ مائده‌، 5: آيۀ 56.

[357] سورۀ مائده‌، 5: آيۀ 68.

[358] سورۀ مائده‌، 5: آيۀ 4.

[359] سورۀ مائده‌، 5: آيۀ 4.

بازگشت به فهرست

دنباله متن