از جمله زمخشري در «كشّاف» از قتاده روايت كرده است كه او داخل كوفه شد و مردم گرداگرد وي مجتمع شدند. در اين حال به مردم گفت: سَلُوا عَمّا شِئْتُم «از هر چه ميخواهيد بپرسيد» و أبو حنيفه در حالي كه جوان نورسي بود حاضر بود، او گفت: از قتاده بپرسيد كه نمله سليمان «مورچۀ سليمان» آيا نر بوده است يا ماده؟ از او پرسيدند و او در جواب فرو ماند.
أبو حنيفه گفت: ماده بوده است. گفتند: از كجا دانستي؟ گفت: از كتاب خدا آنجا كه ميگويد : قَالَت نَمْلَةٌ «گفت يك مورچه» زيرا اگر نر بود بايد بگويد: قَالَ نَمْلَةٌ. و اين به جهت آن است كه نملةٌ مثل حَمَامَةٌ و شأةٌ «كبوتر و گوسفند» به معناي جنس است، هم بر مذكر و هم بر مؤنّث اطلاق ميشود، در اين صورت بايد براي تميز بين تأنيث و تذكير، از علامتي خارج از آن استفاده نمود مثل اينكه ميگويند: حَمَامَةٌ ذَكَرٍ وَ حَمَامةٌ أنثَي، و هُوَ وَ هِيَ[451] «كبوتر نر و كبوتر ماده، و ضمير هو كه راجع به نر است و ضمير هي كه راجع به ماده است».
مجلسي ـ رضوان الله عليه ـ در «بحار الانوار» از ابن حاجب در بعضي از تصانيفش نقل ميكند كه: تأنيث مثل شاة و حمامة و نملة از حيوانات، تأنيث لفظي است و از همين جهت گفتار كسي كه پنداشته است كه: نملة در قول خداوند تعالي: قَالَت نَمْلةٌ ماده بوده است به علت ورود تاء تأنيث در قالت غلط است، چرا كه ممكن است آن مورچه (نملة) در حقيقت نر بوده باشد و ورود تاء تأنيث مانند ورود آن در فعل مؤنث لفظي باشد. از همين جهت گفته شده است كه: إفْحامُ قَتَادَةِ خَيرٌ مِن جَوابِ أبي حَنفَةَ «محكوم شدن و در پاسخ فرو ماندن قتاده، از پاسخ أبو حنيفه
ص397
بهتر است» آنگاه مجلسي گويد: اين كلام ابن حاجب حق است و آن را رضي الله عنه ـ و غير او پسنديده است. و حمد و سپاس مختصّ خداوندي است كه رسوا و مفتضح نمود كسي را كه خواست مدّعي رتبۀ أميرالمؤمنين عليه السّلام گردد، با اين بضاعت از علم، به دست آن ناصبي ديگري كه اعوان و دستياران او در اثبات علوّ مقامش مدّعي هستندكه در ابتداي جواني خود به امثال اين كلمات (سلوني) تكلّم مينموده است.[452]
و مجلسي (ره) از كتاب «الصراط المستقيم بياضي عاملي» و غير اين كتاب نقل ميكند كه: ابن جوزي روزي در بالاي منبر گفت: سَلُوني قيلَ أن تَفْقِدُونِي «بپرسيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد». زني از پائين منبرش گفت: روايت شده است كه علي عليه السّلام در يكشب از مدينه سير كرده و به مدائن آمد و سلمانرا كه از دنيا رفته بود، تجهيز و تكفين و تدفين نموده و همان شب برگشت. ابن جوزي گفت: آري اين در روايت آمده است. زن گفت: عثمان چون كشته شد، سه روز در مزبلهها افتاده بود و علي عليه السّلام حاضر بود. ابن جوزي گفت: آري اين طور است.
زن گفت: بنابراين حتماً براي يكي از اين دو نفر (يا علي بن أبيطالب و يا عثمان) خطا و غلط لازم است. ابن جوزي گفت: اگر تو بدون اجازۀ شوهرت از منزل بيرون آمدي، بر تو لعنت خدا باد و اگر با اجازۀ او بيرون آمدي، بر او لعنت خدا باد. زن گفت: عائشه براي جنگ با علي عليه السّلام با اجازه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم بيرون آمد يا بدون اجازۀ او؟[453]
ص398
در اين حال گفتار ابن جوزي قطع شد و در جواب فرو ماند.[454]
علاّمۀ أميني ـ رحمة الله عليه ـ خطبهاي از عمر در جابيه نقل ميكند كه در آن گفت: هر كس ميخواهد از قرآن چيزي بپرسد به نزد اُبيّ بن كَعْب برود، و هر كس ميخواهد از حلال و حرام بپرسد به نزد مَعاذبن جَبَل برود، و هر كس ميخواهد از كيفيّت و مقدار ميراث بپرسد به نزد زيد بن ثابت برود، و هركس ميخواهد سؤال از مال كند نزد من بيايد، زيرا كه من خزينهدار هستم. و در عبارتي وارد است كه: خداوند تعالي مرا خزينهدار و قسمت كنندۀ اموال قرار داده است. و سپس شرح مبسوطي در سند اين حديث از سه طريق نقل ميكند و كتبي را از علماء عامّه كه اين حديث را ذكر كردهاند همچون بيهقي و حاكم و «عقد الفريد» و غيرها ذكر ميكند. و پس از آن ميگويد:
در اين خطبه كه از خليفه به طور مسلّم روايت شده، با طرق صحيحي كه رجال آن ثقات هستند و حاكم و ذهبيّ اعتراف به صحّت آن نمودهاند، عمر اقرار و اعتراف كرده است كه علوم سه گانه به اين سه نفر منتهي ميشود و بس و خود خليفه شأني ندارد مگر اينكه خازن مال الله است. آيا معقول است كه خليفۀ رسول الله صلّي الله عليه وآله وسلّم بر امّت او در شرعش و دينش و كتابش و سنّتش و فرائضش، از اين علوم فاقد باشد؟ و مرجع او در اين امور بعضي از مردم بوده باشند همچنانكه سيرۀ او بر اين گفتار گواه است؟
پس اين خلافت بر روي چه اصلي استوار آمده است؟ و آيا ميتوان به مجردامانتداري استقرار پذيرد؟ و نظير اين امانتداران (صندوقداران) در امّت محمّد صلّي الله عليه وآله وسلّم بسيار بودهاند، وجه اختصاص به او كدام است؟ آري نصّ بر خلافت او از سوي آن كه قبل از او به خلافت گرفت بر غير طريقه و روش قوم در انتخاب خليفۀ اوّل بوده است.
ص399
و چقدر فاصله و فرق است ميان اين گوينده و ميان كسي كه پيوسته خود را در معرض مسائل مشكله، و علوم صعب و پيچيده در ميآورد و چون از او پرسش شود، فوراً بر جواب مبادرت مينمايد و صداي خود را بر فراز نشستگاه منابر بلند ميكند به اينكه: سَلُونِي قَبْلَ أن لَا تَسألُونِي، وَ لَنْ تَسْألُوا بَعْدِي مِثلي[455] «بپرسيد از من پيش از آنكه از من نپرسيد، و هيچگاه پس از من از كسي مثل من نخواهيد پرسيد».
و به اين گفتارش كه: لَا تَسألُونِي عَن آيَةٍ فِي كِتَابِ اللهِ تَعَالَي، وَ لَا عَن سُنَّةِ رَسُولِ الله صلّي الله عليه وآله وسلّم إلاّ أنبأتُكُم بِذلِكَ[456] «شما از هيچ آيهاي از كتاب خداي تعالي و از هيچ سنّتي از رسول خدا، از من نميپرسيد مگر آنكه من خبر آن را به شما ميدهم».
و به اين گفتارش كه: سَلُونِي، وَاللهِ لَا تَسألُونِي عَن شيءٍ يَكُونُ إلي يَومِ القِيَمَةِ إلاّ أخْبَرْتُكُمْ. وَ سَلُونِي عَن كِتَابِ اللهِ، فَوَاللهِ مَا مِن آيَةٍ إلاّ وَ أَنَا أعْلَمُ أبِلَيْلٍ نَزَلَتْ أم بِنَهَارٍ، فِي سَهْلٍ أمْ فِي جَبَلٍ.[457] «بپرسيد از من، و قسم به خدا كه نميپرسيد از من از چيزي كه واقع شود تا روز قيامت مگر آنكه شما را به آن خبر ميدهم، و بپرسيد از من از كتاب خدا، قسم به خدا كه هيچ آيهاي نيست مگر آنكه من ميدانم كه در شب نازل شده است و يا در روز، در زمين هموار نازل شده است و يا در كوه».
و به اين گفتارش كه: ألا رَجُلٌ يَسْألُ فَيَنتَفِعَ وَ يَنْفَعَ جُلَسَاءهُ؟[458] «آيا يك مرد نيست كه بپرسد تا خودش منتفع گردد و به همنشينان خود نيز نفع رساند»؟
ص400
و به اين گفتارش كه: وَ اللهِ مَا نَزَلَتْ آيَةٌ إلاّ وَ قَدْ عَلمْتُ فِيمَ أنزِلتَ آيَةٌ إلاّ وَ قَدْ عَلِمْتُ فِيمَ أنزِلَت، وَ أيْنَ اُنزِلَت، إنَّ رَبّي وَهَبَ لِي قَلْباً عَقُولاً، وَ لِسَاناً سُؤولا.[459] «سوگند به خدا كه آيهاي فرود نيامده است مگر اينكه من ميدانم در چه موضوعي فرود آمده است و در كجا فرود آمده است. بدرستي كه پروردگارم به من دلي متفكّر و فراگير و زباني پرسش كننده عنايت فرموده است».
و به اين گفتارش كه: سَلُونِي قَبْلَ أن تَفْقِدُونِي، سَلُونِي عَن كِتَابِ اللهِ، وَ مَا مِن آيَةٍ إلاّ وَ أنا أعْلَمُ حَيْثُ اُنزِلَتْ بِحَضِيضِ جَبَلٍ أوْ سَهْلِ أرْضٍ، وَ سَلُونِي عَنِ الفِتَنِ، فَمَا مرن فِتْنَةٍ إلاّ وَ قَدْ عَلِمْتُ مَن كَسَبَهَا وَ مَن يُقْتَلُ فِيهَا.[460] «بپرسيد از من قبل از آنكه فاقد من گرديد. بپرسيد از من از كتاب خدا، و هيچ آيهاي نيست مگر اينكه من ميدانم كجا نازل شده است، آيا در دامنۀ كوه نازل شده است يا در زمين نرم. و از وقايع و فتن آينده از من بپرسيد، هيچ فتنهاي واقع نميشود الاّ اينكه من ميدانم چه كسي آن را برپا كرده است و چه كسي در آن كشته ميشود».
و به اين گفتارش كه: سَلُونِي قَبْلَ أن تَفْقِدُونِي، فَإنَّمَا بَيْنَ الجوَانِحِ مِنّي عِلْمٌ جَمُّ. هَذَا سَفَطُ العِلْمِ، هَذَا لُعَابٌ رَسُولِ الله صَلَّي الله عَلَيْهِ وَآِلهِ وَسَلمَّ، هَذَا مَا زَقَّن�� رَسُولُ اللهِ زَقاً زَقاً. فَوَاللهِ لَوْ ثُنِيَتْ لِي الوِسَادَةُ فَجَلَستْ عَلَيْهَا، لافتَيتُ أهْلَ التَّوراة بِتَورَاتِهِمْ وَ أهْلَ الإنَجِيلَ فَيَقولَانِ صَدَقَ عَلِيُّ قَدْ أفتَاكُمْ بِمَا أنزَلَ اللهُ فِيَّ وَ أنتُم تَتْلُونَ الكِتَابَ أفَلَا تَعْقِلُونَ.[461]
«بپرسيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد، زيرا در ميان سينۀ من علم انباشتهاي موجود است. اين ظرفي است كه در آن بارِ علم شده است. اين لُعاب رسول الله است. اين همان چيزي است كه رسول خدا دانه دانه و دفعه دفعه، همان طروي كه
ص401
پرنده با منقار خود به دهان بچّهاش طعام ميگذارد، به من علم آموخته است. سوگند به خدا كه اگر بالش حكم را براي من دو تا كنند و من بر روي آن بنشينم، براي اهل تورات با توراتشان، و براي اهل انجيل با انجيلشان فتوا ميدهم. به طوري كه خداوند تورات و انجيل را به سخن درآورد و آنها بگويند: علي راست گفت و براي شما فتوا داد به آنچه خداوند در من نازل كرده است، و شما كتاب را تلاوت ميكنيد پس در اين صورت تعقّل و تفكّر نمينمائيد».
و اين سخن را أميرالمؤمنين عليه السّلام گفتند در حالي كه زره رسول خدا را بر تن كرده بودند و شمشير رسول خدا را حمايل نموده بودند و عمامۀ رسول خدا را بر سر بسته بودند، بر فراز منبر مسجد كوفه نشسته بودند و شكم خود را برهنه نموده و اشاره به علم اندوخته در آن مينمودند.
و سعيد بن مسيّب گفت: لَم يَكُنْ أحَدٌ مِنَ الصَّحَابَةِ يَقُولُ: سَلُونِي إلاّ عَلِيٌ بنُ أبيِطالبٍ[462] «هيچكدام از اصحاب، زبان به سَلُوني نگشودند الاّ عليّ بن أبيطالب». وَ كَانَ إذَا سُئِلَ عَن مسألَةٍ، يَكُونُ فِيهَا كَالسِّكَةِ المُحْمَاةِ وَ يَقُولُ[463]
إذَا المُشْكِلَات تَصَدَّيْنَ لِي كَشَفْتُ حَقَائِقُهَا بِالنَّظَرْ 1
ص402
فَإن بَرقَت فِي مَخِيلِ الصَّوا بِ عَميَاءُ لَا يَحتَليهَا البَصَرْ2
مُقَنَّعَةً بِغُيُوبِ الامور وَضَعْتُ عَلَيْهَا صَحِيحَ الْفِكَر3
لِسَاناً كَشِقشِقَةِ الارحَبِي أوْ كَالحُسَامِ اليَمَانِي الذَّكَرِ4
وَ قَلْباً إذَا اسْتَنطَقَتْهُ القُنُو نُ أبَرَّ عَلَيْهَا بَوَاة دُرَر5
وَ لَسْتُ بِإمَعَةٍ[464] فِي الرِجا لِ يُسَائِلُ هَذَا وَ ذَامَا الْخَبَر6
وَلَكِنَّني مِذْرَبُ الاصْغَرَين أبينُ مَعَ مَا مَضَي، مَا غَبَر[465]7
«و چون از وي از مسألهاي سؤال ميشد، در پاسخ آن همچون ميلههاي آهنين گاو آهن كه دراثر شيار زمين گرم ميشود و پيوسته زمين را ميشكافد همينطور با زبان گرم و برندۀ خود مطلب را ميشكافت و ميگفت:
1 ـ اگر مشكلاتي در برابر من قرار گيرند من واقعيّتها و حقايق آنها را با نظر در مييابم و پي ميبرم.
2 ـ پس اگر در راه تخيّل صواب و پندارِ درست، امر كور و مبهمي كه موجب دهشت شود پيش بيايد كه چشم نتواند بدان نظر افكند.
3 ـ و آن امر در زير پوشش پردهها و حجابهاي غيب امور مستور باشد، من انديشههاي صحيح خود را بر آن مياندازم.
ص403
4 ـ با زباني همچون شقشقۀ شتر نر كه در موقع هيجان بيرون آورد و يا همچون شمشير يماني از فولاد قاطع و برنده.
5 ـ و با دلي كه چون فنون مختلف را از وي سؤال كنند، او بر آنها ميريزد و نثار ميكند لؤلؤهاي بهيّه و پرقيمت را.
6 ـ و نيستم از كساني كه با اين مرد و با آن مرد بيامرزد و از اين و آن بپرسد و جويا گردد كه خبر چيست؟
7 ـ وليكن من زبان و قلب حادّ و برندهاي دارم كه با وقايع گذشته، وقايع آينده را هم روشن و آشكارا ميكنم».
عطف توجه:
من هيچكس را قبل از مولانا أميرالمؤمنين عليه السّلام در تاريخ نيافتم كه خود را در معرض مسائل مشكله و پرسشهاي بزرگ و عظيم قرار دهد و با قلبي محكم و دلي متين و استوار در ميان جمعيّتهاي علمي فرياد خود را بلند كند به گفتارش كه: سَلُونري «هر چه ميخواهيد از من بپرسيد» مگر همشاخه و عديل او: النَّبِيُّ الاعظَمُ صلّي الله عليه وآله وسلّم. رسول الله نيز زياد ميگفت: سَلُونِي عَمَّا شِئتُم «بپرسيد از من از هر چه بخواهيد و سَلُونِي سَلُوني «بپرسيد، بپرسيد» و سَلُوني، وَ لَا تَسألُونِي عَن شَيءٍ إلاّ أنبَأتُكُمْ بِهِ[466] «بپرسيد از من، و از چيزي از من سؤال نمينمائيد مگر آنكه من شما را بدان آگاه ميكنم».
و همان طور كه أميرالمومنين عليه السّلام علم خود را از رسول خدا به ميراث برد، در اين عمل كريمانه و غير آن از رسول خدا ارث برد. و اين دو تن، دو صِنو هستند در تمام مكارم (دو شاخهاي كه از يك بن روئيدهاند). و بعد از أميرالمؤمنين عليه السّلام هر كس بدين سخن گويا شد، رسوا شد و در اختلاط و درهم ريختگي واقع شد و با
ص404
دست خود پرده را از جهل مركّب خود بالا زد، نظير:
1 ـ ابراهيم بن هشام بن اسماعيل بن هشام بن وليد بن مُغيرة مَخزومي قرشي والي مكّه و مدينه و امير حج از جانب هِشام بن عبدالملِك. او با مردم در سنۀ 107 حجّ گزارد و در مِني خطبه خواند و پس از آن خطبه گفت: سَلُونِي، فَأنَا ابنُ الوحِيدِ، لَا تَسألُوا أحَداً أعْلَمُ مِني «بپرسيد از من، زيرا كه من پسر نادرۀ روزگارم، و از هيچكس عالمتر از من نميپرسيد». مردي از اهل عراق برخاست و گفت: آقا، أضحِيَّة (قرباني) واجب است؟ او جواب اين مسأله را ندانست كه چه بگويد و از منبر فرود آمد.[467]
2 ـ مُقاتل بن سليمان. ابراهيم حَربي گفت: مقاتل بن سليمان نشست و گفت سَلُونِي عَمَّا دُونَ العَرْشِ إلي لَويَانَا[468] «بپرسيد از من از زير عرش تا طعامها و غذاهائي را كه در منزلمان پنهان ميداريم». مردي به او گفت: آدم بوالبشر وقتي كه حج نمود، چه كسي سر او را تراشيد؟ مقاتل گفت: اين از كار شما نيست وليكن خداوند اراده كرد تا مرا مبتلا كند به عُجب و خودپسندي كه مرا فرا گرفته است.[469]
3 ـ سفيان بن عُيينه گفت كه روزي مقاتل بن سليمان گفت: سَلُوني عَمَّا دُونَ العَرْشِ «بپرسيد از من از آنچه در زير عرش خداوند موجود است» مردي به او گفت: اي ابوالحسن بگو ببينم: ذَرّه يا نَمله (مورچۀ ريز يا مورچۀ درشت) رودههايشان در جلوي آنهاست يا عقب آنها؟ شيخ مقاتل در جواب متحيّر ماند.
ص405
سفيان ميگويد: اعتقاد من چنين است كه اين پيشامد عقوبتي است كه به پاداش آن ادعاي بزرگ، بدان گرفتار آمد.
4 ـ موسي بن هارون حمّال گويد: به من خبر رسيد كه قتاده وارد كوفه شد و در مجلسي كه براي او تهيّه شد جلوس نمود و گفت: سَلُوني عَن سُنَنِ رَسُولِ الله صَلَّي الله عليه وآله وسلّم حَتَّي اُجِيبَكُمْ «بپرسيد از من از سنّتهاي رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم تا من به شما پاسخ دهم».
جماعتي به أبو حنيفه گفتند: برخيز در مقابل او و از او بپرس. أبوحنيفه برخاست و گفت: اي أبو خطّاب، چه ميگوئي دربارۀ كسي كه از زنش دور شده و غيبت كرده است و زنش شوهر كرده است، در اين حال شوهر اوّلش از سفر آمد و بر او داخل شد و به او گفت: اي زن زناكار، با آنكه من زنده بودم شوهر كردي؟ و پس از آن شوهر دوّمش بر او داخل شد و به او گفت: اي زن زناكار، با آنكه شوهر داشتي شوهر كردي؟ و در اين مسأله كيفيّت لِعان چگونه است؟
قتاده گفت: مگر اين مسأله تحقّق پيدا كرده است؟
أبو حنيفه گفت: اگر هم واقع نشده باشد، ما مستعد براي وقوع آن هستيم.
قتاده گفت: از اينگونه مسائل از من سؤال ننمائيد، از قرآن از من بپرسيد.
أبو حنيفه گفت: در قول خداي عزّ وجلّ چه ميگوئي: قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتاب أنَا اتيكَ بِهِ. مَن هُوَ؟ «آن كسي كه در نزد او علمي از كتاب بود، به سليمان گفت: من تخت بلقيس را حضور تو ميآورم قبل از آنكه شعاع چشم تو برگردد. آن كس كه بود»؟
ص406
قتاده گفت: آن مرد، مردي بود از فرزندان عموي سليمان بن داود كه اسم اعظم خدا را ميدانست.
ابو حنيفه گفت: آيا خود سليمان آن اسم اعظم را ميدانست؟
قتاده گفت: نه.
أبوحنيفه گفت: سُبحَانَ الله، آيا ميشود در حضور پيغمبري از پيغمبران خدا كسي أعلم از او بوده باشد؟
قتاده گفت: من از مسائل تفسير به شما پاسخ نميدهم، از من بپرسيد از آن مسائلي كه مردم در آن اختلاف دارند.
أبوحنيفه گفت: آيا تو مؤمن هستي؟
قتاده گفت: اميدوارم.
أبوحنيفه گفت: چرا همانطور كه خداوند از ابراهيم در آنچه از او حكايت كرده است در وقتي كه به او خطاب كرد: أَوَلَم تُؤمِنُ؟ قَالَ بَلَي «آيا تو ايمان نياوردهاي؟ گفت: آري» تو هم نگفتي: آري من مؤمن هستم؟
قتاده گفت: دست مرا بگيريد و از اين شهر بيرون بريد، سوگند به خدا كه من ديگر در اين شهر داخل نميشوم.[470]
5 ـ حكايت سؤال أبوحنيفه را از قتاده دربارۀ مذكّر و يا مؤنث بودن نمله سليمان بيان ميكند كه ما در ص 396 ذكر كردهايم.
6 ـ عُبَيدالله بن محمّد بن هارون ميگويد: از شافعي شنيدم در مكّه كه ميگفت: سَلُونِي عَمَّا شِئتُم اُحَدِثْكُم مِن كِتَابِ الله وَ سُنَّةِ نَبِيِّه «از هر چه ميخواهيد از من بپرسيد، تا من آن را براي شما از كتاب خدا و سنّت پيغمبرش بيان كنم». به او گفته شد: يا أبا عبدالله دربارۀ شخص مُحْرِمي كه زنبوري را بكشد چه ميگوئي؟ گفت: وَ مَا ءَاتَاكُم الرَّسُولُ فَخُذُوهُ[471]و[472] آنچه را رسول خدا به شما داده است بگیرید.
مجلسي از «جامع الاخبار» روايت كرده كه مردي به حضور أميرالمؤمنين عليه السّلام آمد و گفت: من به نزد تو آمدهام تا از چهار مسأله پرسش كنم. حضرت گفتند: بپرس و اگر چه چهل مسأله باشد. قَالَ: أخبِرنِي: مَا الصَّعبُ وَ مَا الاصعَبُ؟ وَ مَا القَرِيبُ وَ مَا الاقرَبُ؟ وَ مَا العَجَبُ وَ مَا الاعْجَبُ؟ وَ مَا الوَاجِبُ وز مَا الاوْجَبُ؟ «به من خبر بده: مشكل چيست و مشكلتر كدام است؟ و نزديك چيست و نزديكتر كدام است؟ و
ص407
شگفت انگيز چيست و شگفتانگيزتر كدام است؟ و واجب چيست و واجبتر كدام است»؟
«حضرت گفتند: مشكل معصيت خداست، و مشكلتر از آن فوت ثواب آن، و نزديك هر چيزي است كه ميآيد، و نزديكتر از آن مرگ است. و شگفتانگيز دنياست، و شگفتانگيز از آن غفلت ما در دنياست. و واجب توبه است، و ترك گناهان واجبتر از آنست».
و گفته شده است كه مردي به محضر أميرالمؤمنين عليه السّلام شرفياب شد و گفت: از هفتاد فرسنگ راه آمدهام تا هفت كلمه را از شما بپرسم. حضرت گفتند: بپرس از هر چه ميخواهي. آن مرد گفت: أَيُّ شَيءٍ أعْظَمُ مِنَ السَّمَاءِ؟ وَ أَيُّ شَيءٍ أوْسَعُ مِنَ الارضِ؟ وَ أَيُّ شَيءٍ أضْعَفُ مِنَ اليَتِيمِ؟ وَ أيُّ شَيءٍ أحَرُّ مِنَ النَّارِ؟ وَ أَيُّ شَيءٍ أبْرَدُ مِنَ الزَّمْهَرِيِر؟ وَ أَيَّ شَيءٍ أغْنَي مِنَ البَحْرِ؟ وَ أَيُّ أقْسَي مِنَ الحَجَرِ؟[473] «كدام چيز از آسمان بزرگتر است؟ و كدام چيز از زمين وسيعتر است؟ و كدام چيز از يتيم ضعيفتر است؟ و كدام چيز از آتش داغتر است؟ و كدام چيز از زمهرير سردتر است؟ و كدام چيز از دريا غنيتر است؟ و كدام چيز از سنگ سختتر است»؟
حضرت گفتند: تهمت زدن بر بيگناه از آسمان بزرگتر است. و حق از زمين وسيعتر است. و سخن چيني سخن چينيان از يتيم ضعيفتر است. و حرص از آتش داغتر است. و حاجت تو به سوي بخيل از زمهرير سردتر است. و بدن قانع از دريا غنيتر است. و دل كافر از سنگ سختتر است.
در كتاب «الصّراط المستقيم» گويد: قاسم بن سلاّم از ابوبكر روايت كرده است كه او بر روي منبر مدينه گفت: أعِينُونِي وَ قَوِّمُونِي[474] «شما مرا كمك كنيد و مرا راست و استوار نماييد». و معلوم است كسي كه به رعيّت محتاج باشد، احتياجش
ص408
به امام بيشتر است. و اين گفتار كجا و گفتار علي عليه السّلام كه شارح «مصابيح» و غيره آوردهاند كه ميگفت: سَلُونِي قَبْلَ أنْ تَفْقِدُونِي كجا؟[475]و[476]
در «الغدير» از خطيب در روات مالك، و از بيهقي در «شُعب الايمان»، و از قُرْطُبي در تفسير خود با سند صحيح از عبدالله عمر، تخريج كرده است كه عمر سورۀ بقره را در طول دوازده سال آموخت و چون اين سوره را ختم كرد به شكرانۀ آن يك جَزور را نحر كرد[477] (يك شتر قرباني كرد).
و ما در مجلّد يازدهم از «امام شناسي» آورديم كه عمر معناي كلاله را نميفهميد، و كراراً به پيغمبر اكرم رجوع كرد و نفهميد تا پيامبر به او گفتند: إنِي أظُنُّكَ تَمُوتُ قَبْل أن تَعْلَمَ ذَلِكَ «من چنين ميدانم كه تو ميميري پيش از آنكه اين را بفهمي». و چون حفصه دخترش را واسطه كرد تا از پيغمبر بپرسد، پيغمبر فرمود: مَا أرَي أبَاكَ يَعْلَمُهَا و قوله: مَا أَرَاهُ يُقِمُهَا «من نميبينم كه پدرت آن را بفهمد. و گفتار رسول الله: من نميبينم كه او آن را بر پا دارد».[478]
و نيز در «الغدير» آورده است كه مسلم در «صحيح» خود از عبيد بن عمير
ص409
تخريج كرده است كه أبوموسي اشعري سه بار اجازه خواست تا بر عمر وارد شود و گويا چنان يافت كه او مشغول است، فلهذا برگشت.
عمر گفت: ايا صداي عبدالله بن قيس را نشنيدي كه به او اجازه دهيد تا بيايد؟ أبو موسي را صدا زدند و آمد. عمر به او گفت: چه داعي تو شد كه برگشتي؟ گفت: ما از جانب رسول خدا امر شدهايم به اينكه اگر استيذان نموديم و اذن داده نشد، برگرديم. عمر گفت: بر اين سخنت بايد اقامۀ بيّنه كني. و گرنه تو را حدّ ميزنم (و در عبارتي است كه قسم به خدا پشتت و شكمت را درد ميآورم. و در عبارت طحاوي است كه قسم به خدا شكمت و پشتت را شلاّق ميزنم يا اينكه شاهد بياوري كه اين دستور از رسول خدا بوده است.)
أبو موسي از مجلس عمر خارج شد و به سوي مجلسي از انصار روان گشت. انصار گفتند: گواهي بر اين مطلب نميدهد مگر كوچكترين ما أبو سعيد خُدري برخاست و به عمر گفت: ما از جانب رسول الله، امر شدهايم.عمر گفت:خَفِيَ عَلَيَّ هَذَا مِن أمْرِ رَسُولِ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ ألهَانِي عَنْهُ الصَّفقُ بِالاسْوَاقِ[479]و[480]
«اين امر رسول خدا
ص410
صلّي الله عليه وآله وسلّم بر من پنهان بود. سرگرم بودن به معاملات در بازارها در زمان رسول خدا مرا از فراگيري اين سنّتها و دستورات به خود مشغول ميداشت».
أميرالمؤمنين عليه السّلام در دو جاي از «نهج البلاغه» ميگويند: آل محمّد كه بايد مردم بدانها رجوع نمايند عَيْشَ عِلم و مَوتِ جَهل ميباشند. يعني آنها به تمام معني الكلمه و به حقّ و به حقيقت، حيات و زندگي علم هستند و نابود كننده و نابود شدۀ جهل. يكجا در خطبۀ 137: هُم عَيْشُ العِلْمِ، وَ مَوْتُ الجَهْلِ تا آخر خطبة[481] كه ما آن را در تعليثقۀ همين درس از «امام شناسي» اينك ميآوريم. و ديگر در خطبۀ 145 كه در پايان آن ميگويد:
وَاعْلَمُوا أنَّكُم لَن تَعْرفُوا الرُّشْدَ حَتَّي تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ، وَ لَنْ تَأخُذُوا بِمِثَاقِ الكِتَابِ حَتَّي تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ، وَ لَنْ تَمَسَّكُوا بِهِ حَتَّي تَحْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ. فَالتَمِسُوا ذَلِكَ مِن عِندِ أهْلِهِ. فَإنَّهُم عَيْشُ العِلْمِ وَ مَوْتُ الجَهْلِ. هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُم حُكْمُهُمْ عَن عِلْمِهِمْ، وَ صَمتُهُمْ عَن مَنْطِقِهِمْ، وَ ظَاهِرُهُمْ عَن بَاطِنِهِمْ، لَا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ. فَهُوَ بَيْنَهُم شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتُ نَاطِقٌ.[482]
«و بدانيد كه شما رشد و تكامل را نميشناسيد تا آنكه بشناسيد كسي را كه آن را ترك كرده است. و به عهد و ميثاق كتاب چنگ نميزنيد تا آنكه بشناسيد
ص411
كسي را كه آن را نقض كرده و شكسته است. و به آن تمسّك نميجوئيد تا بشناسند كسي را كه آن را دور انداخته است. پس بنابراين، آن را از نزد اهلش بجوئيد و بطلبيد. زيرا كه آنها حيات و زندگي علمند و نيستي و مردگي جهلند. آنان كساني هستند كه حكم آنها از علم آنها خبر ميدهد، و سكوتشان از گفتارشان پرده بر ميدارد، و ظاهرشان از باطنشان كشف مينمايد، نه با دين مخالفت مينمايند و نه در آن اختلاف دارند. پس دين در ميان آنها شاهدي است صادق، و صامت و زبان بستهاي است گويا».
يك روز مردي از روي تعجب پرسيد: چگونه لواداران غاصب و مدعيان خلافت، با چنين مردي كه از سراپاي او علم و حكمت ميبارد، مخالفت كردهاند؟ بزرگي در مجلس بود، فوراً پاسخ داد كه بسيار روشن و طبيعي است. زيرا خود حضرت ميفرمايد: النَّاسُ أعدَاءُ مَا جَهِلُوا[483] «مردم دشمن آن چيزي هستند كه بدان جاهلند» !وقتي ما در مخالفان، جهل مركّب و جهل بسيط را مييابيم، و در آل محمّد علم وجداني و حضوري و حصولي را به هر گونه به نحو أتمّ مشاهده ميكنيم دشمني مخالفان بر اساس حقد و ضغن و حسد و حبّ رياست است كه تمكين از علم نميكنند و بر جهل خود اصرار ميورزند.
اميرالمؤمنين عليه السّلام در ديوان منسوب به خود ميفرمايد:
لا فَضلَ إلاّ لاهلِ العِلْمِ إنَّهُمْ عَلَي الهُدي لِمَنِ اسْتَهْدَي أدِلاءُ1
وَ قِيمَةٌ المَرءِ مَا قَدْ كَانَ يُحْسِنُهُ وَالجَاهِلُونَ لاهلِ العِلْمِ أعْدَاءُ2
فَقُمْ بِعِلْمٍ وَ لَا نَبْغِي لَهُ بَدَلاً النَّاسُ مَوْتَي وَ أهْلُ العِلْمِ أحْيَاء[484]3
ص412
1 ـ «فضيلت و شرافتي نيست مگر براي اهل علم، زيرا كه ايشان بر راه هدايت براي جويندگان سعادت راهنمايانند.
2 ـ و ارزش و قيمت هر كس به قدر علم اوست. و جاهلان، دشمنان اهل علم و صاحبان دانش هستند.
3 ـ برخيز و كمر ببند براي طلب علم، و ما به عوض علم، چيزي را نميجوئيم زيرا كه مردمان مردگانند و اهل علم زندگانند».
حبّ نفس، ذاتي و غريزهاي است. اگر كسي عالم باشد خودش و علمش را دوست دارد و طبعاً براي انهدام جهل قيام ميكند و براي مبارزۀ با آن كه امّ الفساد و سرچشمۀ همۀ رذائل و گناهان است كمر همّت ميبندد. و اگر كسي جاهل باشد، باز خودش و جهل خود را دوست دارد و چون خود را محور كمال و كانون اصالت
ص413
مينگرد، مخالفان خود را اگر هم در درجۀ اعلاي از علم و درايت باشند، ناقص ميبيند و براي ريشهكن كردن بنياد ايشان از پاي نمينشيند و آن وجودهاي نوراني و پاك را ظلماني و آلوده مشاهده مينمايد.[485]
حَسَدُوا الفَتَي إذ لَمْ يَنالوا فَضْلَهُ فَالنَّاسُ أعْداءُ لَهُ وَ خَصُوم1
كَضَرَائِر الحَسْنَاء قُلنَ لِوَجْهِهَا حَسَداً وَ بُغْضاً إنَّهُ لَدَميمُ[486]2
1 ـ «به اين جوان حسد بردند، زيرا به فضل او دست نيافتند، از اين رو مردم دشمن و خصم او بودند.
2 ـ مانند هووهاي زن زيبا، كه از روي حسد و دشمني، صورت او را زشت گويند».
يَا سَائِلِي عَن عَلِيِّ وَالَّذِي فَعَلُوا بِهِ مِنَ السُّوءِ مَا قَ��لُوا وَ مَا عَمِلُوا1
لَمْ يَعْرِفُوهُ فَعَادُوهُ لِمَا جَهِلُوا وَالنَّاسُ كُلُّهُمُ أعْدَاءُ مَا جَهِلُوا[487]2
1 ـ «اي كسي كه از من ميپرسي دربارۀ علي و از آنچه دربارۀ او از زشتيها چه در گفتارشان و چه در كردارشان نمودند.
2 ـ او را نشناختند، بنابراين بر اساس جهالتشان با وي دشمني نمودند. و مردم جميعاً بدون استثناء، دشمنان مجهولات خويشند».
معرفت و شناخت امام، عاليترين مقام انساني در راه وصول به مقام توحيد
ص414
ذات حقّ است و يگانه راه سعادت. و عدم معرفت، موجب انغمار در بيغوله نفس امّاره و سياهچال ظلماني شيطان و وساوس او، و منتهي شدن به شقاوت است.
خداوندا، به حقّ خوبان و شوريدگان راه خودت، و به حقّ پاكان و پاكيزه شدگان طريق معرفت و لقاي اقدس ذات احديّت، كه به ما و ساير طالبان معرفت و شناخت اسماء و صفات جمال و جلال و كمال حضرت واحديّتت. عرفانِ آن بزرگواران و پيشوايان و امامان راه سلام و سُبُل معرفتت بالاخص تنه و ريشۀ اين شجرۀ طيّبه: اميرالمؤمنين عليّ بن أبيطال ـ عليه أفضل الصّلوة و السّلام ـ را نصيب و روزي ما بفرمائي.
هر سو كه دويديم همه سوي تو ديديم هر جا كه رسيديم سر كوي تو ديديم
هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت آن قبلۀ دل را خم ابروي تو ديديم
هر سرو روان را كه در اين گلشن دهر است بر رسته به بستان و لب جوي تو ديديم
از باد صبا بوي خوشت دوش شنيدم با بايد صبا قافلۀ بوي تو ديديم
روي همه خوبان جهان بهر تماشا ديديم ولي آينۀ روي تو ديديم
در ديدۀ شهلاي بتانِ همه عالم كرديم نظر، نرگس جادوي تو ديديم
تا مِهر درخت بر همه ذرّات بتابيد ذرّات جهان را به تك و پوي تو ديديم
در ظاهر و باطن به مجاز و به حقيقت خلق دو جهان را همه رو سوي تو ديديم
ص415
هر عاشق ديوانه كه در جملگي توست بر پاي دلش سلسلۀ موي تو ديديم
سر حلقۀ زندان خرابات مغان را دل در شكن حلقۀ گيسوي تو ديديم
از مغربي احوال مپرسيد كه ما را سودا زده طرّۀ هندوي تو ديديم[488]
اللهم بحقّ المصطفي محمّد، والمرتضي علي، و البتول فاطمة، و السبطين الحسن و الحسين، و بحقّ زين العابدين علي، و الباقر محمّد، و الصادق جعفر، و الكاظم موسي، و الرضا علي، و التقي محمّد، و النقي علي، و الزكيّ العسكريّ الحسن، و بحقّ المهديّ الهادي صاحب الزمان و خليفة الرحمان و قاطع البرهان و إمام الانس و الجانّ، صلواتك عليهم أجمعين، وفقّنا لما تُحبُّ و يُرضيك و أبعِدنا عمّا يبغضك و يقليك، و اجعلنا من المؤمنين الموقنين، بمحمّد نبيّك و بعليّ بن أبيطالب أميرالمؤمنين و بالائمّة الطيّبين الطاهرين من ذريّته، واجعلنا من الموقنين برجعتهم، و من المنظرين لامرهم و دولتهم اللهّم العن الّذين بدَّلوا دينك، و سخروا امامك، و غيّروا سنّتك و شريعتك. اللّهم العن أعداء آل محمّد أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدّين.
للّه الحمد و له الشكر كه اين مجلّد كه جلد دوازدهم از «امام شناسي» از دورۀ علوم و معارف اسلام است. در روز دهم شهر جمادي الاولي يكهزار و چهارصد و هشت هجريّۀ قمريّه يك ساعت و نيم به غروب مانده پايان يافت، در بلدۀ طيّبۀ مشهد مقدّس رضوي، علي ثاويها آلاف الصلوة و السّلام و التّحية و الاكرام بمحمّد و آله الطاهرين.
و أنا الحقير الاحقر، و الفقير الافقر السيّد محمّد الحسين الحسيني الطهراني، عفي الله عنه و عن جرائمه و آثامه.
پاورقي
[451]ـ «تفسير كشّاف» طبع اوّل مصر ، مطبعۀ شرفيه ج 2 ، ص 140 در ذيل آيۀ مباركۀ 18 از سورۀ 27 : نمل : حَتَّي إذَا أَتَوا عَلَي وَادٍ النَّملِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّملِ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُم لَا يَحْطِمَنَّكُم سُلَيْمَانُ وَ جنُودُهُ وَ هُم لَا يَشْعُرُونَ . و نيز اين قضيه را دميري در «حياة الحيوان» طبع سنگي ، در اواخر آن ، در باب النون ، در مادۀ نمل ذكر كرده است .
[452] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 5 ، ص 355 باب تفسير قوله تعالي : فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناق
[453] ـ در اينجا زن ميخواهد بگويد : بنا به گفتۀ تو ، عائشه اگر بدون اجازۀ رسول خدا بيرون آمده است بر او لعنت است و اگر با اجازه آمده است بايد بر رسول خدا لعنت باشد . و چون ما و تو هر دو قبول داريم كه بر رسول خدا لعنت وارد نميشود ، بنابراين بدون اذن بيرون آمده و بر او لعنت است . و چون ابن جوزي از علماء عامه بوده و ايشان عائشه را تقديس مينمايند ، فلهذا اين زن با اين بيان او را ملعون و مطرود از رحمت خدا شمرد و ابن جوزي در جوابش فرو ماند .
[454] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 8 ، ص 183 باب شكاية أميرالمؤمنين عمن تقدمه.
[455] ـ حاكم در «مستدرك» ج 2 ، ص 466 و ذهبي در «تلخيص مستدرك» و هر دو نفر آنها آن را صحيح شمردهاند .
[456] ـ ابن كثير در تفسير خود ، ج 4 ، ص 231 از دو طريق ، و نيز گفته است : اين كلام از غير اين وجه هم به ثبوت رسيده است .
[457] ـ أبو عمر در «جامع بيان العلم» ج 1 ، ص 114 ، و محب الدين طبري در «الرياض النضرة» ج 2 ، ص 198 ، و «تاريخ الخلفاء» سيوطي ص 124 و «اتقان» سيوطي ج 2 ، ص 319 و «تهذيب التهذيب» ج 7 ، ص 338 ، و «فتح الباري» ج 8 ، ص 485 و «عمدة القاري» ج 9 ، ص 167 و «مفتاح السعادة» ج 1 ، ص 400 .
[458] ـ أبو عمر در «جامع بيان العلم» ج 1 ، ص 114 و در مختصر آن ص 57 .
[459] ـ أبو نعيم در «حلية الاوليا» ج 1 ، ص 67 و «مفتاح السعادة» ج 1 ، ص 400 .
[460] ـ احمد بن حنبل ، و گفته است كه نظير اين گفتار از علي عليه السّلام بسيار است . (ينابيع المودّة ص 274) .
[461] ـ شيخ الاسلام حموئي در «فرائد السمطين» از أبو سعيد خدري .
[462] ـ اين حديث را احمد بن حنبل در «مناقب» و بغوي در «معجم» و أبوعمر در «علم» ج 1 ، ص 114 و در مختصر آن ص 58 و محبّ الدين طبري در «الرياض النضرة» ج 2 ، ص 198 ، و ابن حجر در «الصواعق المحرقة» ص 76 تخريج نمودهاند .
[463] ـ زبيدي در «تاج العروس» در ج 5 ، ص 268 در ماده أمَعَ با سند متصل خود از حارث اعور روايت كرده است كه از أميرالمؤمنين عليه السّلام راجع به مسألهاي سؤال شد . حضرت با سرعت مبادرت كرده و داخل شدند و سپس كفش پوشيده و رداء بر دوش افكنده و تبسم كنان از داخل به سوي ما در خارج آمد . به آن حضرت گفتند : يا اميرالمؤمنين ، انك كنت إذ سئلت عن المسألة تكون فيها كالسكة المحماة؟ قال : اني كنت حافناً و لا رأي لحاقن . ثمّ أنشاأ يقول : اذا المشكلات ـ الي آخر . «اي أميرالمؤمنين ، چون دربارۀ اين مسأله از شما سؤال شد ، شما در پاسخ آن همچون سكّۀ داغ شده بوديد !حضرت گفتند : در آن حال ادار من بر من فشار ميآورد و چنين كسي نظريه و رأيي ندارد . و سپس ابيات را انشاد كردند» .
[464] ـ در «تاج العروس» ج 5 ، ص 268 بعد از آوردن چهار بيت از اين اشعار گويد : الإمَعة گفته شده است كه به معناي كسي است كه بدون نتيجه و ماحصلي بين افراد تردد ميكند . و از ابن مسعود روايت است كه چون از امعه از وي پرسيدند ، گفت : كسي كه ميگويد : أنا مع الناس سمن با مردم هستم» . و ليث گويد : رجل إمَعة يعني كسي كه به هر يك از آحاد مردم ميگويد : من با تو هستم�� (انا معك) .
[465] ـ اين ابيات را از آن حضرت ابو عمر در «علم» ج 2 ، ص 113 ، و در مختصر آن ص 170 ، و حافظ عاصمي در «زين الفتي شرح سورۀ هل أتي» و قالي در «امالي» و حصر قيرواني در «زهر الآداب» ج 1 ، ص 38 و سيوطي در «جمع الجوامع» همانطور كه در ترتيب آن ج 5 ، ص 242 وارد است . و زبيدي حنفي در «تاج العروس» ج 5 ، ص 268 نقلاً از «امالي» تخريج كردهاند . و دو بيت اخير آن را ميداني در «مجمع الامثال» ج 2 ، ص 358 ذكر نموده است .
[466] ـ «صحيح بخاري» ج 1 ، ص 46 ، و ج 1 ، ص 240 ، و ص 241 و «مسند» احمد ، ج 1 ، ص 278 ، و «مسند» ابي داود ، ص 356 .
[467] ـ «تاريخ ابن عساكر» ج 2 ، ص 305 .
[468] ـ در «اقرب الموارد» گويد : اللّوية طعامي است كه براي غير خودت تهيه ميكنيم و براي او پنهان ميداري . مثل گفتار مرد به زنش : قومي فغذّينا من اللويّة «برخيز و از آن طعام آماده شده و پنهان شده براي ميهمان ، ما را غذا بده» و جمع آن لوايا است . گويا مقاتل بن سليمان با اين گفتارش ميخواسته است همچون حضرت مسيح عليه السّلام كه ميگفت : وَ أُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَخَّرُونَ فِي بُيُوتِكُم «من به شما خبر ميدهم از آنچه ميخوريد و از انچه در خانههايتان ذخيره مينمائيد» او هم چنين ادّعائي كرده باشد .
[469] ـ «تاريخ خطيب بغدادي» ج 3 ، ص 166 .
[470] ـ «الانتقاء» أبو عمر ابن عبدالبر صاحب «استيعاب» .
[471] ـ «طبقات الحفاظ» ذهبي ، ج 2 ، ص 288 .
[472] ـ «الغدير» ج 6 ، ص 191 تا ص 196 .
[473] ـ «بحار الانوار» طبع كمپاني ، ج 17 ، كتاب روضه ، ص 125 .
[474] ـ به «تاريخ طبري» ج 3 ، ص 210 و «سيرۀ ابن هشام» ج 2 ، ص 661 و «الامامة و السياسة» ج 1 ، ص 16 رجوع شود .
[475] ـ «الصراط المستقيم إلي مستحقّي التقديم» علاّمه شيخ زين الدين علي بن يونس عاملي نباطي بياضي متوفّي 877 ، ج 2 ، ص 296 .
[476] ـ و أيضاً در كتاب «صراط المستقيم» ج 2 ، ص 26 گويد : نكتۀ : به ابن بابويه گفتند: آيا تو علي را از ابوبكر برتر ميداني؟ گفت : نه . گفتند : اصلاً تفاضل و برتري در ميان آنها نيست؟ گفت : آري . گفتند : چگونه در ميان آنها تفاضل و برتري نيست؟ گفت : اشياء يا با هم ضديّت دارند و در اين صورت معلوم است كه در ميانشان تفاضلي نيست ، و يا با هم شباهت دارند و در اين صورت ابوبكر شباهتي با علي ندارد ، زيرا از آن وقتي كه رسول خدا علي را برادر خود خواند معلوم ميشود كه او با پيغمبر مساوي است و با او شبيه است ، و ابوبكر با علي شباهتي ندارد .
[477] ـ الغدير ، ج 6 ، ص 196 .
[478] ـ ص 219 و ص 220 و سيوطي در «جمع الجوامع» به طوري كه در ترتيب آن در ج 6 ، ص 15 نقلاً از عبدالرزّاق و بيهقي و ابوالشيخ در فرائض وارد است ، و همچنين هيمي در «مجمع الزوائد» ج 4 ، ص 227 از سعيد بن مسيّب ، از عمر روايت كردهاند كه او گفت : سألت النّبي صلّي الله عليه وآله وسلّم كيف قسم الجدّ؟ قال : ما سؤالك عن ذلك عن ذلك يا عمر؟ إنّي أظنك تموت قبل أن تعلم ذلك «من از پيغمبر پرسيدم ميراث جد چگونه است؟ پيغمبر گفت : اين چه سؤالي است كه تو اي عمر از اين مسأله ميكني؟ من چنين ميدانم كه تو ميميري قبل از آنكه اين مسأله را بفهمي» . قال سعيد بن المسيّب : فمات عمر قبل أن يعلم ذلك «عمر پيش از آنكه اين مسأله را بفهمد مرد» .
[479] ـ «صحيح مسلم» ج 2 ، ص 234 كتاب آداب ، «صحيح بخاري» ج 3 ، ص 637 طبع هند ، «مسند» احمد ج 3 ، ص 19 . «سنن دارمي» ج 2 ، ص 274 ، «سنن أبي داود» ج 2 ، ص 340 ، «مشكل الآثار» ص 499 .
[480] ـ «الغدير» ج 6 ، ص 158 ، و مسلم در صحيح ديگر آورده است كه اُبيّ بن كعب به عمر گفت : يا ابن ا��خطاب فلا تكوننَّ عذاباً علي اصحاب رسول الله «اي پسر خطّاب ، تو بر اصحاب رسول خدا عذاب نباش» . عمر گفت : سبحان الله ، من چيزي را شنيدم و خواستم در ثبوت آن تحقيق نموده باشم . و در عبارتي آمده است كه : ابوسعيد گفت : من كوچكتر از همۀ قوم هستم . نَوَوي در «شرح صحيح مسلم» گويد : معناي اين كلام اين است كه اين حديث ، خبر مشهوري است در ميان ما ، معروف است در بين بزرگان ما و كوچكان ما ، حتي آنكه كوچكترين ما آن را حفظ دارد و از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم شنيده است .
[481] ـ «نهج البلاغه» خطبۀ 237 ، و از طبع مصر ، و تعليقۀ عبده ، ج 1 ، ص 467 : (و من خطبۀ له عليه السّلام) يذكر فيها آل محمّد صلّي الله عليه وآله وسلّم هم عيش العلم ، و موت الجهل ، يخبركم حلمهم عن علمهم ، و صمتهم عن حكم منطقهم ، لا يخالفون الحق و لا يختلفون فيه . هم دعائم الاسلام و ولائح الاعتصام . بهم عاد الحقّ في نصابه ، و انزاح الباطل عن مقامه ، و انقطع لسانه عن منبته . عقلوا الدين عقل وعاية و رعاية ، لا عقل سماع و رواية ، فان رُواة العلم كثير و رعاته قليل .
[482] ـ «نهج البلاغه» خطبۀ 145 و از طبع مصر و تعليقۀ عبده ، ج 1 ، ص 267 . و اين خطبه را نيز در ج 4 از «امام شناسي» درس 57 ص 210 ذكر نمودهايم .
[483] ـ «نهج البلاغه» ج 2 ، حكمت شمارۀ 172 ، و شمارۀ 438 .
[484] ـ اين سه بيت را با سه بيتت ديگر در ديوان الشعر المنسوب الي الامام الوصيّ علي بن ابيطالب أميرالمؤمنين عليه السّلام كه جامع و شارح آن عبدالعزيز سيّد الاهل است در ص 11 و ص 12 ذكر كرده است و اين سه بيت أبيات آخر است و سه بيت أوّلش اين است :
الناس من جهة التمثال أكفاءُ أبوهم آدم و الامّ حوّاءُ
فإن يكن لهم من أصلهم شرفُ يفاخرون به فالطين و الماءُ
و إن أتيت بفخرٍ من ذوي نسبٍ فإنَّ نسبتَنا جودُ و عَلياءُ
و گفته است : اين ابيات را غزالي در «احياء العلوم» و شبلنجي در «نور الابصار» و لويس شيخو در «مجاني الادب» و شريشي در شرح خود بر «مقامات كَرَجيه» از «مقامات حريري» با اختلافي در بعضي از عبارات آورده است . و شريشي بر دو بيت اوّل از آن اقتصار نموده است وليكن در ديوان مطبوع به طبع سنگي در ص 1 علاوه بر اين ابيات يك بيت را اضافه كرده است :
و إنّما أمّهات النّاس أوعية مَسْتَودعاتُ و للاحساب أباءُ
«و مادران ظرفهايي هستند كه نطفۀ مردان در آنها به وديعت سپرده شده است ، وليكن آنچه در حسب دخيل است پدران ميباشند» . و اين بيت تحقيقاً از آن حضرت نيست و ديگران اضافه كردهاند ، زيرا مفاد آن خلاف حقيقت است . آيات قرآن و روايات اتفاق دارند بر آنكه بر اولاد دختر مثل اولاد پسر ، پسر گفته ميشود . و در نسب چه از ناحيۀ پسر و چه از ناحيۀ دختر تفاوتي نيست . علاّمۀ طباطبائي در «الميزان» ج 4 ، ص 331 بحثي در اين باره دارند . و اين بيت كه گويندهاي به قيل نسبت ميدهد و همچنين اين بيت را :
بنونا بنو أبناننا و بناتنا بنوهنّ أبناء الرجال الاباعد
از اشعاري ميشمرند كه مضمونش گفتار جاهلي است و بني عبّاس براي عدم انتساب ذريّۀ رسول الله كوشش كردند و محكوم شدند .
[485] ـ اميرالمؤمنين عليه السّلام در ديوان منسوب ه خود اشعاري ديگر نيز دارند كه شايستۀ دقّت است :
و في الجهل قبل الموت موت لاهله و اجسادهم قبل القبور قبور
و إنَّ امرء الم يُحيَ بالعلم ميّت و ليس له حتي النشور نشورُ
اين ابيات در قافيۀ راء است . و نيز در قافيۀ ألف وارد است :
و لا تصحب أخا جهل و اياك و اياه فكم من جاله أردي حكيماً حين آخاه
يقاس المرء بالمرء اذا ما هو ما شاه و للشيء من الشيء مقاييس و أشباه
[486] ـ «الصراط المستقيم» ج 2 ، ص 19 .
[487] ـ «الصراط المستقيم» ج 2 ، ص 19 .