جلسه ۱۱۷ درس خارج فقه، مبحث حج

استاد حضرت آیت اللـه حاج سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

تاریخ: ۶ جمادی الثانی ۱۴۳۲

[button color=”orange” size=”small” link=”http://file.pormatlab.com/kimiyasaadat/haj117.mp3″ icon=”” target=”false”]دریافت صوت[/button]

[button color=”red” size=”small” link=”http://file.pormatlab.com/kimiyasaadat/haj117.pdf” icon=”” target=”false”]دریافت متن[/button]

خلاصه:

۱ بعضی ها همیشه دنبال یافتن عیوب خویش جهت اصلاح آنها هستند، این افراد پیشرفت می کنند. لکن بعضی ها دائما خود را مبری و منزه از عیوب می دانند ولی باید بدانیم که ما معصوم نیستیم و می باستی همیشه به قصور و اشتباهات خود اعتراف داشته باشیم. ۲ عبادات و امور شرعیه همگی دارای حقیقتی بسیط هستند، لکن دارای لوازمی هستند که اگر چه تحقق خارجی این حقیقت به تحقق آنها بستگی دارد، ولی بازگشت این لوازم نیز به نیت انسان است و بدون نیت فعل خارجی دارای تأثیر نمی باشد. مانند عقد نکاح که به معنای نفس ایجاد علقه بین طرفین بواسطۀ عمل خاصی است و لذا عقود سایر ادیان نیز محترم می باشد. ۳ به طور کلی ما نسبت به تعالیم اسلامی جاهل هستیم و همین مسأله در کیفیت فهم و انظار و برداشت ما تأثیر دارد. و چون برداشت ما عادتا کثرتی است، تبعا احکام نیز جنبـۀ کثرتی به خود می گیرند در حالی که احکام بر اساس توحید نازل شده اند و البته حرکت بر اساس عالم توحید و اطاعت از امام زمان نیز که از عالم توحید نشأت می گیرد، مسألۀ آسانی نیست و نفوس کثرتی از آن فراری هستند.

 

متن : مجلس ۱۱۷

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم‏

بسم الله الرحمن الرحیم‏

بحث در حقائق بسیطیه و غیر بسیطیه است، این مسئله به خود مکلف ارتباطى ندارد، چه این که مکلف چه کسى باشد. صحبت ما در حقایق بسیطیه بود و دیدم که در بعضى صحبت‏ها شاید این نکته در این جا غفلت شده که روى آن تأکید کنیم که مقصود از حقایق بسیطیه احکام چه عبادى و چه احکام معاملاتى به انحاء آن، صحبت در مقام صعود است نه در مقام اثبات؛ که حالا بعضى این را معتقد به بساطت باشند یا معتقد به ترکّب باشند و در ترکّب چه تبعاتى مرتب بر آن هست.

و به طور کلى صحبت اصلا در مقام ثبوت است که در مقام ثبوت یک حقیقت و یک واقعیتى است که این واقعیت به این کیفیت تجسم پیدا کرده است در علم انائى و به واسطه آن حیثیتِ تکّونِ او در عالم اعیان، بر او احکام و آثارى مترتب شده است. و در این مسئله شکى نیست که هر کدام از این حقایق بسیطه داراى اثر خاص خود هستند.

دیروز عرض کردیم که در مسئله بیع، کارى متبایعین به خود بایع و مشترى ندارند. البته در بعضى از موارد شاید چرا مثلا ملاحظاتى باشد که بایع مى‏گوید من این مال را به تو مى‏فروشم مشروط به این که فقط خودت از این مال استفاده کنى و دست کسى ندهد، مى‏تواند این شرط را بگذارد. مثل این که فرض کنید که جایى هست، کتابى هست نباید این کتاب را فرض کنید که کسى دیگر ببیند، یا این که وسیله‏اى هست که این وسیله یادگارى از آباء و اجداد است و نمى‏خواهند از بین برود، یا این که منزلى هست و در این منزل رعایت مسائلى باید بشود و بایع شرط

مى‏کند که در صورتى که مشترى خودش استفاده کند این را به آن مى‏فروشد و اگر بخواهد واگذار کند این خلاف شرع تحقق پیدا کند.

غیر از این موارد خاصه که باز در این جا نظر روى نفس آن عوض و معوض مترکز شده است، گرچه شرط دیگرى هم در این جا گذاشته مى‏شود. مانند شرطهایى که در عقد نکاح گذاشته مى‏شود که آن عقد نکاح مترتب بر آن شرط نیست، بلکه مترتب بر نفس اختیار طرفین است. منتهى این اختیار طرفین ممکن است داراى شرطهایى باشد چه از ناحیه مرد این شرطها مطرح شود یا این که از ناحیه زوجه شرط مطرح شود، على کل حال مسئله به خود طرفین برمى‏گردد، نه این که به خود شخص برگردد به نحوى که شرط بدون صرف نظر از نفس طرفین.

هیچ وقت در عقد نکاح نمى‏آیند على الامیاء یک موردى را به نکاح دربیاورند. خصوصیات آن بایستى که مطرح باشد، شخصى که وکالت میدهد به فرد دیگرى براى اجراى صیغه نکاح، او نمى‏آید فرض کنید که مادرش را بیاورد به عقد این آقا دربیاورد. حالا فرض کنید که مادر او ۹۵ سالش باشد، خب على کل حال دیگر یک وکالتى به ما داده شده و آن وکالت هم مقید نیست. بالاخره آن شرایط و خصوصیات گفته شده و مخاطب هم باید یک جو عقل داشته باشد، گرچه در وکالت این مسئله قید نشده است.

ولکن این‏ها را به عنوان شروط ضِمنیّه مى‏گویند؛ یعنى وکیل از فضاى موضوع و مسئله و از خصوصیات مسئله نمى‏تواند تخطى کند. شروط ضِمنیّه که شنیدید ممکن است در ضمن بیع و عقد و اینها باشد و عرف بر اساس این شروط، معاملات خودش را قرار میدهد؛ که لازم نیست در هر جایى این شروط را بیاورد.

از شروط ضِمنیّه، عدم معیب بودن است. یک مالى است و شخصى مى‏خواهد آن را بگیرد و این مال، معیب است و مى‏گوید: من این را مى‏گیرم و او

هم شرط صحت و سلامت نمى‏کند. خودِ این عدم معیب بودن از شروط ضمنیّه است. یا این که فرض کنید که مالى است که یک فصل خاصى دارد استفاده از او و الان آن فصل گذشته است و این مشترى اطلاعى ندارد بر این‏که دیگر فصل استفاده از این جنس و از این مال گذشته است و او هم متذکر نمى‏شود. وقتى که مى‏خرد، یک‏دفعه مى‏بیند عجب [این‏ها همه فصلش گذشته است‏]. این‏ها همه شروط ضِمنیّه است؛ نمى‏شود گفت که نگفتى خب چشمت چهار تا مى‏خواستى از اول چیز بکنى. این‏ها همه جزو شرایط ضِمنیّهاى است که عرف به این شرایط ترتیب اثر مى‏دهد. مگر این‏که خود آن بایع متذکر شود؛ آقا خبر دارید دیگر این جنس را کسى نمى‏خرد و او هم مى‏گوید آقا در عین حال از تو مى‏خرم، خب این مطلب دیگرى است. ولى اگر بایع بخواهد در این جا کتمان کند و اخفاء کند این [شروط ضِمنیّه] در این‏جا مى‏آید.

این‏ها همه مسائلى است که در باب معاملات، در آن‏جا این مسائل هست. بحث شرط ضمنى یک بحث بسیار مهمى است که فقیه باید نسبت به شرایط اطلاع داشته باشد و در این قضیه بحث کم شده است، بحث شده است نه این که نشده است. مرحوم نائینى و تا آن جایى که یادم است مرحوم آقا شیخ محمد حسین غروى ایشان نسبت به شروط ضِمنیّه بحث‏هاى خوبى کردند ولى باز به نظر مى‏رسد که آن طورى که باید در این قضیه توسعه ندادند و جاى صحبت بیشترى را دارد در این‏جا.

مسئله شرط ضمنى یکى از مسائلى است که در باب معاملات این قضیه مورد بحث قرار گرفته و این حکایت مى‏کند که شارع، عرف را هیچ‏گاه فراموش نکرده است و مبانى عرف را در نظر گرفته و بر اساس مبانى عرفى، احکام را جعل کرده است الا در موارد مستثنى و مخصَّص که براى خودش مبنا دارد و موضوع‏

دارد و حکم خاص به خود را دارد. به این مسئله مى‏گویند شرط ضمنى. در شرط ضمنى فضا، باید فضایى باشد که اگر فرض کنید که شخصى وکیل کرد فرد دیگرى را براى یک عقد؛ حالا فرض کنید که پسر به عنوان مثال بیست و پنج سال دارد و مى‏گوید برو براى من عقد کن. وکیل هم مى‏گوید: خب این که نگفته سن او چقدر باشد، شکل او چطور باشد، حالا بیاییم مادر خودمان را که افتاده و هر روز هم دارد به ما غر مى‏زند، این مادر را بدهیم که به ثوابى برسد و وکیل بگوید که این وکالت مطلقه است.

اصلا بعضى چیزهاى عجیب است که آدم مى‏شنود و این شاخ که سهل است، مى‏خواهد چنار در سر او دربیاید، شاخ این قدر است، اصلا چیز عجیبى. بنده خدایى رفته یک پولى گرفته مثلا فرض کنید که یک شخصى از افراد پول گرفته براى این که فلان کتاب را چاپ کند- از افراد از ناشران سابق اسمش را نمى‏برم، تهران بود، از خیلى‏ها پول گرفته و رفته چاپ کند، هم در نجف بوده و هم در تهران، دو تا شعبه داشتند- و این رفته گرفته که کتابش را چاپ کند. پول را زودتر مى‏گیرند به عنوان بیع سلف. مثلا پول گرفته از این، از آن، مرحوم آقا هم به او داده بودند؛ اگر بگویم چه کتابى، نام او مشخص مى‏شود. که هر کتابى که در مى‏آید این‏ها پول را قبلا پرداختند. خب نداشته بیچاره، نداشته و پول گرفته و بعد طرف مى‏زند زیر قولش و متعهد نمى‏شود و ناشر دیگرى مى‏آید و مشغول این طبع مى‏شود. خیلى زیبا شروع مى‏کند هر ماه یک جلد زدن و درآوردن و دادن.

خب پول‏هایى که گرفتى برو پس بده به ایشان دیگر، از افراد متعددى چه در ایران و عراق افراد زیادى همین‏طور این پول‏ها را گرفته و نگه مى‏دارد. سال‏ها از این قضیه مى‏گذرد تا این‏که یک روز ایشان به فکرش مى‏افتد که بیاید این پول‏ها را پس بدهد. حالا فرض کنید که آن موقع مثلا یک مبلغى گرفته این یادم است در آن‏

وقتى که این کتاب‏ها مثلا چاپ مى‏شد پشت او مى‏زد، مثلا سى تومان، بیست و پنج تومان در این حد یعنى کتابى که در این همچنین کیفیتى بود بیست و پنج تومان بود. آن موقع مثلا از افراد پانصد تومان گرفته بود که این کتاب‏ها را هر چه هست بگیرد. سال‏ها بعد مى‏آید که این پول‏ها را پس بدهد به همان پانصد تومانى که آن موقع داشته.

شنیدم دو یا سه سال پیش- یعنى از این قضیه حدود پنجاه سال است که مى‏گذرد پنجاه سال، چهل و هفت یا هشت سال است که مى‏گذرد، چهل و هفت یا هشت سال از این قضیه مى‏گذرد- دو یا سه سال پیش آمده که بعضى از این‏ها در دفترش نگاه مى‏کرده، یعنى آن شخص به من مى‏گفت آمد نگاه کرد دیده ا این بنده از آن‏هایى بوده که چهل و هفت سال پیش، شاید اکثر شماها آن موقع در اصلاب آباء و امهات بودید؛ حالا آمده مى‏خواهد پول را بده پانصد تومان. گفته بابا الان پانصد تومان یک نان سنگک به ما نمى‏دهند، گران‏تر است هفتصد یا ششصد تومان شده. مى‏گفت این نان الان دانه‏اى بیشتر از پانصد تومان است با این پول نصف سنگک به ما مى‏دهند. گفته نه من سوال کردم- آن وقت حالا خودش هم آخوند است- از مراجع، گفتند همان قدرى که گرفتى باید به همان قدر بدهى. این جا است که جا دارد از این وسط یک چنار برود هوا، چنار امامزاده یحیى یا امامزاده صالح تجریش. همان مبلغى که در چهل و هشت سال پیش گرفتى همان مبلغ است؛ چون آن موقع این مبلغ متعیّن بوده است پانصد تومان، حالا هم باید همان را بدهى. انسان اصلا مى‏ماند یعنى اصلا نمى‏تواند تحلیل کند آخر این چه مغزى باید باشد. و نظائر این، یعنى اصلا چیزهاى محیرالعقول که انسان گاهى مى‏شنود و طرف هم سفت روى قضیه ایستاده، نخیر همین است. بله! این احکام و این‏ها براى این است.

درست است! خیلى ما از این مسائل داریم. یعنى این براى شما الان یک قدرى معجب مى‏آید، یک قدرى که چه عرض کنم؛ ولى براى خیلى‏ها نه، عکس مسئله در آن‏جا است. و این نظرها را یک نظرهاى خلاصه امروزى تلقى مى‏کنند، نظرهاى اجتهاد پیشرو، نمى‏دانم پسرو، پیشگام از این تعبیرهایى که مثلا حالا خروج از مبانى و خروج از اصول بخواهد به حساب بیاید.

و این عجیب است امام صادق علیه‏السلام به شخصى، وقتى که باید او را تیمم مى‏دادند و ندادند؛ مى‏فرماید که خدا آنها را چه کند و … آخر مگر آنها ندیدند که در کتاب خدا است بایستى که هر شخصى وقتى که مریض هست و یا [مثلا در سفر] است‏ … فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً … النساء، ۴۳ المائده، ۶ یعنى حضرت در این جا مى‏خواهند این مسئله را بگویند که این شرع بر اساس یک فهم عرفى و فهم عقلانى و فهم منطقى- این فهم یعنى ادراک- و یک ادراک منطقى در این جا نازل شده است. هر چیزیش روى حساب و کتاب است، هر چیز بر اساس ملاک است. همین‏طورى نمى‏شود که آدم یک چیزى را بشنود و حفظت شیئا و غابت عنک الاشیاءُ.

این مسئله در حقایق بسیطیه وجود دارد. در مورد متبایعین همان‏طورى که عرض کردیم این طور است. ولى همین قضیه را شما در مورد هبه معوضه فرض کنید که در هبه معوضه، عوض و معوض وجود دارد. ولى وقتى که شخص یک هبه معوض مى‏کند؛ قصدش از هبه، فروش نیست، مى‏بخشد، نمى‏خواهد بفروشد. زشت است که بخواهد بفروشد و بگوید آقا من این کتاب را، این عبا را به شما بفروشم، این را زشت مى‏داند براى خود، قبیح مى‏داند، خلاف توقع مى‏بیند این مسئله را.

بیشتر در هبه‏هاى معوضه مسئله به این کیفیت است. در هبه هر کسى مى‏خواهد باشد این تفاوتى نمى‏کند، چه رفیق باشد چه غیر رفیق، بناى هبه معوض، اعطاء یک امر است به لحاظ شخص مخاطب نه به لحاظ خود این قیمته الاصلیه در این معوضى که در این جا آمده است. خود مخاطب در این جا مورد نظر است؛ یعنى شخصیت مخاطب در این جا. والا اگر آن شخصیت مخاطب در این‏جا نبود، در این‏جا این هبه را انجام نمى‏داد، شاید اگر به خیلى قیمتهاى بیشتر هم پیشنهاد مى‏کردند نمى‏فروخت، چون مخاطب در این جا مخاطب خاص است این عمل را انجام مى‏دهد. مخاطب هم در قبالش براى این که مى‏گوید این لطف و مرحمت تو را بى پاداش نگذارم، من هم در قبال آن یک عوضى در این‏جا مى‏دهم؛ این مى‏شود هبه معوضه. لذا هر وقتى که همدیگر را مى‏بینند احساس خرید و فروش نمى‏کنند، احساس بخشش مى‏کنند. این هم تا آخر عمر مى‏گوید من این را تا آخر عمر بخشیدم به آن و آن هم چیزى به من داد. در این‏جا دیگر قیمت آن مطرح نیست، ممکن است یک شخصى یک چیزى را ببخشد هزار تومان قیمت داشته باشد، آن چیزى که مى‏دهد صد تومان قیمت داشته باشد؛ این جا عوض و معوض بر اساس ارزش و قیمت اصلى معوض سنجیده نمى‏شود، بلکه صرفا به ازاى یک بخشش تلقى مى‏شوند، یک عملى که براى مخاطب در این‏جا انجام گرفته.

ببینید در اینجا اصلا به طور کلى مسئله فرق مى‏کند، درحالى‏که آثار بیع بر آن مترتب است. فرض کنید که از لزوم و عدم حق استرداد، تمام اینها بر آن مترتب است؛ اما آن کیفیت بسیطیه خود این مسئله تفاوت مى‏کند، خصوصیت آن تفاوت مى‏کند، آن حکم بخشش دارد و حالتى که براى انسان پیدا مى‏شود آن حالت، حالت بخشش است و آن حالت، حالت بخشش نیست. آن‏وقت مسائلى بر آن مترتب‏

است. مثلا فرض کنید که در اخذ بالشُفعه در مورد بیع وقتى که یکى از شرکاء سهم خودش را چیز کند، شرکاى دیگر مى‏توانند اخذ بالشُفعه کنند بعد از اطلاع؛ ولى در مورد صلح نمى‏توانند این کار را بکنند، در مورد هبه معوضه نمى‏توانند این کار را بکنند، چون از دایره خرید و فروش این مسئله خارج است.

بله! یک مطلب در این‏جا هست و آن این‏که- در نظر بگیرید چون این در مسائل کتب فقهى نیامده- اگر قصد شریک از انجام این معامله، فرار از اعمال اخذ به شفعه شرکا باشد نه نفس خود انجام معامله به نام صلح یا فرض کنید که به عنوان هبه معوضه؛ این‏جا معلوم نیست ما بگوییم که این حق اعمال شفعه از شرکاء ساقط مى‏شود. این مسئله نیست در جایى، ولکن این را شما در نظر داشته باشید که نمى‏توانیم به این کیفیت بگوییم. در این جا قاعده لا ضرر و لا ضرار حاکم است بر مطلقات و بر عموماتى که آنها اعمال شفعه را در فضاى بیع تلقى کردند.

تلمیذ: در ارث چطور؟ در ارث پدرى مى‏خواهد .. سهم خود را مى‏آید تحریک مى‏کند که آنها … مى‏آید آن جا مى‏خواهد در زمان خودش ببخشد یا به نحوى تقسیم کند که به یک نفر نرسد، حقى نبرد این …

استاد: خب بله! البته در مورد ارث این طور نیست. اگر مى‏خواهد در زمان حیاتش باید این کار را بکند، مال خودش است، مى‏خواهد همه اموالش را به یک نفر بدهد، کسى جلوى او را نگرفته است. البته کار، کار خلافى است.

تلمیذ: روایت هم داریم رسول خدا لعن کردند.

استاد: بله! بله! ولى از نظر ظاهر مشکلى نیست، به خاطر همین پولش را بریزد در رودخانه این مشکلى نیست و خیلى هم اتفاق مى‏افتد اتفاقا! خیلى هم بد است و کار بد و زشتى است و این‏ها هم که معمولا یک همچنین امورى انجام مى‏دهند، خیر نمى‏بینند از این چیزها. ولى على کل حال شخص مالکِ مال خودش‏

است و تصرف در ملکیت این از لوازم ملک است ولهذا مى‏تواند در زمان حیاتش ببخشد.

بله! اگر وصیت کند به نحوى که به یکى برسد و به یکى نرسد این طور صحیح نیست. چون به محض این‏که شخص از دنیا مى‏رود، وصیت او فقط در ثلث این ممضا است. مى‏تواند وصیت کند که ثلث مالش را به یک فرزند بدهند یا به یک موردى ولى نسبت به دو ثلث بقیه وصیت نافذ نیست.

و همین‏طور هم این مسائلى که امروزه مطرح است بر این‏که اگر شخص وصیت کند که بعد از فوت، این اعضا و جوارح او را بدهند یا این که وصیت نکند؛ سوال هم شده. تفاوت آن چیست؟ تفاوتى ندارد، چون شخص بعد از فوت دیگر مالک بر اعضا و بر جوارح خودش نیست؛ در زمان حیاتش هم نیست نه این‏که در زمان فوت مالک باشد و این وصیت در این جا از این نقطه نظر اصلا نافذ نیست.

چون وصیت نسبت به اموالى است که این اموال را در زمان حیات مى‏توانست در آن تصرف کند. الان که دستش از این اموال کوتاه شده است، آن وصیت در زمان حیات در این جا نافذ است و باید بر طبق وصیت عمل شود. آیا در زمان حیات این مى‏توانست کلیه را به کسى دیگر بدهد؟ نمى‏توانست بدهد. وقتى که نمى‏تواند بدهد؛ همین‏طور پس وصیت هم بخواهد بکند بر این مسئله، در این‏صورت نافذ نخواهد بود.

بله! مى‏تواند وصیت کند بر این‏که جنازه مرا در فلان جا دفن کنید، این اشکال ندارد. چون این هم برمى‏گردد به همان ریشه، برمى‏گردد به همان حق سکنى. حق سکنى اختیار هر شخصى است، در هر جا مى‏خواهد سکنى و توطّن بگزیند؛ پس همان حق سکنى را شارع براى او تنفیذ کرده است حتى بعد از فوت، که این مسکن براى جُسمان و جنازه او این هم در اختیار او است در زمان حیات او

همان طور. اما نسبت به اجزاء بدن همان‏طورى که در زمان حیات این حق تصرف نداشت؛ همین‏طور در زمان ممات هم حق تصرف ندارد، این مسئله این است.

اما این که مى‏آیند مى‏گویند که بعد از وصیت دیگر آن علقه تمام مى‏شود و این حرف‏ها، نه! مسئله به این کیفیت نیست. چون تا وقتى‏که بدن هست، این بدن تعلق به آن روح دارد و آن روح حق اعمال تصرف در این بدن را دارد؛ ولذا شارع از این باب، وصیت را نافذ مى‏داند. شارع، فردى را که از این دنیا رفته است، او را مرده نمى‏داند؛ اگر مرده بداند، پس دیگر ترتیب اثر هم نباید بدهد، چون او مرده است. وصیت کرده است که در فلان جا دفن کنند، خب بى‏خود وصیت کرده، وقتى‏که فوت کرده، دیگر مالک بدنش نیست که بخواهد وصیت کند.

این که شارع مى‏گوید باید به این وصیت عمل بشود؛ به خاطر این است که روح او زنده است و حیات دارد، منتهى منتقل شده است از یک مکان به مکان دیگر. نفس و ذات مکلّف، الان حى است، حى است فى عالم المثال و البرزخ و تصرفات و این ارتباطات آن هم است. فلذا اگر یک نحوه مى‏شد که بین این عالم و بین آن عالم ارتباط برقرار مى‏شد، دیگر نیاز به وصیت نبود. این که شارع وصیت را در این‏جا جعل کرده است به خاطر این است که این ارتباط نیست؛ اگر این ارتباط بود، همه مردم کاملا در ارتباطشان بودند. شب خواب مى‏دیدند در عالم خواب پدرشان را، مادرشان را، فردى که متوفى است از دنیا رفته است، مى‏گفت که فلان مال من را در فلان جا مصرف کنید. فرض کنید که بدن من را در فلان نقطه دفن کنید، از این اموال من در فلان موارد صرف کنید. همه افراد این مسئله در اختیار ایشان بود همان‏طورى که خواب در اختیار همه است، اتصال با مثال و برزخ هم در اختیار همه اگر بود دیگر در این صورت نیاز به وصیت نداریم. خود شخص که از دنیا مى‏رود و بعد هم هر کسى که بخواهد با او ارتباط برقرار مى‏کند؛ آقا فرض کن‏

فلان زمین را در آن جا چکار کنیم؟ مى‏گوید فلان زمین را به چند قسمت تقسیم کن، یکى یکى بین افراد تقسیم کنید. وصیت مى‏خواهد چکار کند! یعنى همان کارى را که در زمان حیات انجام مى‏دهد، همان کار استمرار دارد؛ دیگر وصیت براى چه؟ این براى همین است.

ریشه این مسئله وصیت، احترام شارع است به متوفى که شارع، متوفى را حى مى‏داند و زنده مى‏داند و ذى‏شعور و الإختیار و الإراده مى‏داند؛ ولى چون نقص از طرف ما است، ما نمى‏توانیم اطلاع پیدا کنیم، ما نمى‏توانیم دسترسى داشته باشیم، شارع در این‏جا آمده و وصیت را نافذ مى‏داند در زمان حیات؛ آن هم باید از روى اختیار باشد و از روى صحت و سلامتى باشد. لذا مى‏گوید در مرضى که منجر به فوت مى‏شود، در آن مرض وصیت نافذ نیست. یعنى اگر یک مرضى باشد که فرض کنید که آدم مریض است و دیگر حال و هوایش مى‏آید؛ مى‏آیند مى‏نشینند پاى آدم، کاغذ مى‏آورند، امضا مى‏گیرند از آدم، مریض است نمى‏فهمد امضا مى‏کند، خیلى از این امضاها گرفتند، امضا گرفتند و اصلا طرف نفهمیده چى را امضا کرده؛ لذا شارع مى‏گوید نه این فایده ندارد، باید در حال افاقه باشد، در حال صحت و در حال افاقه و شعور باشد تا این که نافذ باشد آن وصیت.

تلمیذ: پس در مرضى که عقل را زایل کند، نافذ نیست؟

استاد: بله! نه این که عقل را به طور کلى زایل کند. مرضى که منجر شود به فوت، منظور این است که شخص خودش قادر بر تشخیص نباشد، یعنى شخص مریض معمولا دوایش هم که یکى دیگر به او مى‏دهد؛ نه این که شخصى که مثال مى‏زنم مثلا یک بیمارى دارد، ناراحتى معده دارد، این را در بیمارستان بردند معده او درد مى‏کند، این طورى نیست، چیزیش نیست، مسئله‏اى ندارد؛ غیر از کسى است که سکته کرده است و نصف بدن او فلج است؛ یا این که فرض کنید که مثلا

در کما رفته است، دائما مى‏آید و دوباره مى‏رود، یا شعورش و این‏ها را از دست داده است، اینها نه؛ یا این که بیمارى آلزایمر گرفته و یادش مى‏رود.

آن مرضى که مرض غالب شود بر او- یغلِبُ علیه داریم در بعضى روایات- غلبه کند مرض بر او؛ یعنى آن توان و شعور و ادراکش را آن‏طورى که باید و شاید بگیرد در حال مرض. به این جهت هم شارع گفته است که چون در حال مرض، قطع علائق انسان از این دنیا کم مى‏شود، علائق کم مى‏شود، و جنبه رحمت و عطوفت در او زیاد مى‏شود؛ زود مى‏شود که این شخص را در دست آورد و جیبش را خالى کرد. بابا این گناه دارد، نگاه کن! ببین خیلى براى تو زحمت کشیده، خدا را خوش نمى‏آید، نمى‏دانم از این حرف‏ها؛ او هم مى‏گوید خب باشد این مال او- حالا آدم کذایى است- این آدم- یعنى آدمى که در حال مرض است- این تعلق او کم است، این تعلق او نسبت به مسائل کم است و چون ناراحتى و این‏ها دارد، آن‏طورى که باید و شاید نمى‏تواند مسائل و قضایا را ارزیابى کند.

بله! این خیلى مسئله مهمى است که انسان وقتى که مى‏خواهد یک کارى را نسبت به دیگران بکند، باید خودش را به جاى آن‏ها بگذارد و ببیند که آیا این را انجام مى‏دهد یا نه. آن‏وقت معلوم مى‏شود که کارش چقدر مورد امضا است و چقدر نیست. در مورد مرض، انسان خواهى نخواهى- مخصوصا اگر به او بگویند که آقا تا یک ماه دیگر مى‏میرى، سرطان گرفتى- دیگر از الان قطع علاقه در او شده است، حال و فکر هم دارد، شعور هم دارد، عقلش هم کار مى‏کند، همه درست است.

اما این که شارع مى‏گوید که آن مرض منتهى باشد، این بیشتر به خاطر این جهت است که یغلب داریم، در جنبه غلبه این بیشتر من خیال مى‏کنم باشد، یعنى این علت که در حال مرض تعلق انسان نسبت به آن جوانب کم مى‏شود و وقتى که‏

کم شد، نمى‏تواند درست آن جوانب را، حواشى را ارزیابى کند، نمى‏تواند جایگاه خود افراد را واقعا ارزیابى کند، تعلق او کم است؛ اگر یکى با او صحبت کند [مال را مى‏بخشد]. ولى اگر خوب باشد مى‏گوید نه و براى چه این کار باشد. وقتى‏که مرض است ما که داریم مى‏میریم یا به او بدهیم یا به آن، ما که در این دنیا نیستیم که استفاده کنیم. لذا آن افرادى که تا حالا سرشان کلاه رفته و کلاه گذاشتند، افرادى نبودند که عقلشان را از دست دادند در مرض؛ افرادى بودند که همین مسئله را داشتند. یعنى زودتر توانستند اختیار دیگران را براى خود کسب کنند و به این جهت است که شارع آن وصیت را در آن‏جا ممضى نمى‏داند.

این مسئله که امروز خواستم خدمت رفقا عرض کنم که در مسئله حقایق معاملات و عبادات بسیطیه و صحبت بسیطیه بودن آنها است، این قضیه به خود آن چیز کار دارد نه به نیت طرف. نیت طرف که به آن کار ندارد، طرف یا نیت درست انجام مى‏دهد یا خلاف انجام مى‏دهد، خود این حقایق احکام در آن عالم بالا- در عالم ملاکات- به عنوان یک حقایق بسیطه است که هر کدام از آنها با دیگرى متفاوت است و هر کدام از آنها داراى خصوصیت خاص به خودش است.

از جمله احرام، احرام هم داخل در همین مسئله قرار مى‏گیرد. و لذا اگر فرض کنید که در روایاتى داریم که این احرام نسبت به تروک احرام، این است که از آن چه را که خداوند آن را حرام کرده است این اجتناب کند یا مثلا لبیک گفتن. مثلا سوال مى‏کند أبى‏بصیر از امام صادق علیه‏السلام: إذَا أرَدْتَ أنْ تُحْرِمَ یوْمَ التَّرْوِیهِ فَاصْنَعْ کمَا صَنَعْتَ حِینَ أرَدْتَ أنْ تُحْرِمَ،- در مورد عمره انجام دادى در ترویه هم همین را انجام بدهد.- بعد حضرت مى‏فرماید: ثُمَّ تُلَبِّى مِنَ المَسْجِد الحَرَامِ کمَا لَبَّیتَ‏

حِینَ أحْرَمْتَ‏[۱]. خب این احرام در این‏جا، نه این است که خود تلبیه است؛ احرام یک امر دیگرى است که آن همان است که عرض کردیم، یعنى ورود در یک فضایى که آن فضا، اقتضاى آن ظرفیت و مظروفیت خاص را مى‏کند.

مثلا در این‏جا داریم که روایت صدوق است از سلیمان بن جعفر قال: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه‏السلام عَنِ التَّلْبِیهِ وَ عِلَّتِهَا. فَقَالَ: إنَّ النَّاسَ إذَا أحْرَمُوا نَادَاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى ذِکرُهُ،- این فاء دارد و فاء، غلط است- فَقَالَ: یا عِبَادِى وَ إمَائِى! لَأُحَرِّمَنَّکمْ عَلَى النَّارِ کمَا أحْرَمْتُمْ لِى. فَقَوْلُهُمْ لَبَّیک اللَّهُمَّ لَبَّیکَ، إجَابَهٌ للَّه عَزَّوَجَلَّ عَلَى نِدَائِهِ لَهُمْ.[۲] خب این فرض کنید که این احرامى‏که او مى‏بندد، این احرام این همان ورود در یک فضایى است که به واسطه او، نار هم حرام مى‏شود؛ نه این که یک لباس باشد یا این که ترکیبى از و لبس و تلبیه و این نیت بر تروک و نیت بر انجام این‏ها باشد.

مثلا در این‏جا داریم که روایت شیخ مفید است در مُقنِعَه، مى‏فرماید که‏ قال علیه‏السلام: إذَا أحْرَمْتَ مِنْ مَسْجِد الشَّجَرَهِ فَلَا تُلَبِّ حَتَّى تَنْتَهِى إلَى البَیدَاء[۳]. یعنى در این‏جا تلبیه با احرام اصلا فرق مى‏کند، این مسئله دو تا است. تلبیه آن را مى‏آید تثبیت مى‏کند؛ اما خود احرام نه، آن تفاوت مى‏کند.

یا مثلا فرض کنید که در این‏جا داریم عبدالله بن جعفر روایت مى‏کند از بزنطى، قال: سَألْتُ أبَاالحَسَنِ الرِّضَا علیه‏السلام کیفَ أصْنَعُ إذَا أرَدْتُ الْإحْرَامَ؟ قَالَ: اعْقِدِ الْإحْرَامَ فِى دَبْرِ الفَرِیضَهِ حَتَّى إذَا اسْتَوَتْ بِک الْبَیدَاءُ فَلَبِّ. قُلْتُ: أ رَأیتَ إذَا

کنْتُ مُحْرِماً مِنْ طَرِیقِ الْعِرَاقِ؟ قَالَ: لَبِّ إذَا اسْتَوَى بِک بَعِیرُک‏[۴]. این احرام را خب مستحب است که بعد از یک نماز واجب انجام شود؛ اگر نماز واجب نیست، مستحب است که انسان دو رکعت نماز بخواند [و بعد مُحرم شود]. حضرت مى‏فرماید: عقدِ احرام را این گونه ببند. خب عقد احرام را چه طور باید بست؟ چکار باید کرد این عقد احرام را؟ حضرت که نمى‏فرمایند در این جا چه بگو. مى‏فرماید: احرامت را بعد از صلاه فریضه انجام بده؛ یعنى همان نیت بر چه، بر این فعل عبادى خاص. حتى إذا استوت بک البیداء؛ باید بیاى جلو، گفتیم در آن‏جا مستحب است که انسان یک مقدارى از مسجد شجره رد شود بعد لبیک بگوید. از خود مسجد شجره هم اشکال ندارد، چون رسول خدا از هر دو جا شنیده شده که فرمودند.

تلمیذ: …….؟

استاد: بله! البته خب همین جا هم داریم دیگر، این احرام بر چه باشد مثلا. این‏جا ببینید حضرت مى‏فرماید که‏ إعقد الاحرام‏؛ عقد احرام را در دَبر فریضه بایستى که ببندى یعنى این که محرم شوى. آن‏وقت حضرت به او نمى‏فرمایند که چکار کن، چه نیتى را انجام بده، چه چیزهایى در این نیت تو باشد. خودت احرام را مى‏بندى، یعنى من خدایا وارد در عمره شدم، من با این نیتى که کردم خودم را وارد در این عمل عبادى عمره یا عمل عبادى حج کردم، در این فضا خودم را وارد کردم. این مى‏شود چه؟ این مى‏شود عقد احرام. درحالتى‏که لبیک که از ارکان تثبیت خود احرام است حضرت در اینجا ندارد. حتى إذا استوت بک البیداء؛ باید بیاى جلو بیایى جلو وقتى که زمین صاف شد، آن صحرا دیگر- چون سرازیرى است-

وقتى که در آن‏جا صاف شد، یعنى یک کیلومترى یا بیشتر آمدى، آن‏جا تازه [مى‏گویى‏] فَلَبِ‏. امام رضا مى‏فرمایند که این‏جا بایستى که تلبیه بگویى. قُلْتُ: أ رَأیتَ إذَا کنْتُ مُحْرِماً مِنْ طَرِیقِ الْعِرَاقِ؟ قَالَ: لَبِّ إذَا اسْتَوَى بِک بَعِیرُک، یعنى باز هم حضرت نمى‏فرمایند که همان موقعى که سوار شتر شدى همان موقع تلبیه بگو. نه! وقتى‏که یک مقدارى راه آمدى و این شتر دیگر آرام شد و شروع کرد به حرکت. إستوى بک یعنى کم‏کم دیگر، اول از حرکتى که مى‏آید؛ خب پستى دارد، بلندى دارد، وقتى‏که این بعیر آرام گرفت، یعنى دیگر یک راه مستوى را این بعیر شروع کرد به رفتن، مثلا یک ربعى، نیم ساعتى از حرکت ما گذشته بود که سیر دیگر شد سیرى که مشخص است به این نحو است؛ این موقعِ تلبیه است. پس ما نداریم که در موقع احرام تلبیه بگوییم؛ اصلا احرام چیز دیگر است، تلبیه چیز دیگر است. این‏ها همه جدا هستند درحالتى‏که تلبیه واجب است و حتما باید باشد.

یا این‏که فرض کنید که عن عبدالله بن حسن عن اخیه عن جده على بن جعفر عن اخیه موسى بن جعفر که حضرت فرمودند: سألتُه عن الإحرام‏.

على بن جعفر برادر موسى بن جعفر نه این على بن جعفرى که در این‏جا- [قم‏]- هست. ایشان هم مرد بزرگوارى است و بسیار جلیل‏القدر است. و این را هم بدانید که یک روز از مرحوم آقا شنیدم، با هم آمدیم به زیارت حضرت على بن جعفر و مرحوم آقاى انصارى در همین قبرستان- [على بن جعفر واقع در قم‏]-. ایشان هر وقت مى‏خواستند بروند قبر مرحوم آقاى انصارى، اول مى‏رفتند قبر على بن جعفر آن جا زیارت مى‏کردند و بعد مى‏رفتند قبر آقاى انصارى. وقتى‏که داشتیم مى‏آمدیم وسط راه گفتیم که خوش به حال حضرت على بن جعفر که در کنار مقبره- آن موقع مقبره بود، هنوز خراب نکرده بودند- آقاى انصارى هستند. ایشان‏

فرمودند: خوشا به حال آقاى انصارى که در جوار حضرت على بن جعفر مدفون است.

خب این یکى از حکایت جلالت قدر حضرت على بن جعفر دارد که بسیار مرد بزرگى بود و در آن سفرى هم که مشرف شده بودند مرحوم حداد به ایران و قم به زیارت قبرستان [على‏بن جعفر] که آمدند از حضرت على بن جعفر خیلى تجلیل کردند ایشان بعد از آن زیارت. این على بن جعفرى که در این‏جا داریم یکى این است و یکى هم به خاطر جنبه انتساب ایشان به رسول الله که این دو مسئله در این‏جا باعث این کیفیت اختلاف تعابیر است. آن على بن جعفر، على بن جعفرى است که در هشت فرسخى مدینه دفن است. آن برادر موسى بن جعفر بوده است و بسیار بسیار جلیل‏القدر بوده آن هم، فرزند بلافصل امام صادق علیه‏السلام بوده و از رواه احادیث است. ولى ایشان نه! ایشان چند یا چهار تا یا سه تا نسبت به ایشان ظاهرا با چیز است فرق دارد مى‏رسد. ولى آن على بن جعفر در مدینه دفن نشده حتى، ایشان در جایى به نام سریاء در خارج از مدینه، هشت فرسخى در آن‏جا دفن است. آن جا جایى بوده سریا که اهل بیت در آن‏جا ظاهرا مثل این‏که زمین داشتند، زراعتى و کشاورزى و این چیزها داشتند، چه ائمه و چه غیرائمه زراعت مى‏کردند. این در آن جا مدفون است و الان در قبرستان سریاء حضرت على بن جعفر در آن‏جا است. روایاتى را که نقل مى‏کنیم تمامى این‏ها، آن على بن جعفر است، ایشان نیستند؛ روایتى از این على‏بن جعفر در دست نیست.

[وَ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أخِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:] سَألْتُهُ عَنِ الْإحْرَامِ عِنْدَ الشَّجَرَهِ، هَلْ یحِلُّ لِمَنْ أحْرَمَ عِنْدَهَا أنْ لَا یلَبِّى حَتَّى یعْلُوَ الْبَیدَاءَ؟- یعنى دیگر تصریح است که کسى که احرام مى‏بندد تلبیه

نگوید. حضرت مى‏فرمایند که- قَالَ: لَا یلَبِّى حَتَّى یأْتِى الْبَیدَاءَ عِنْدَ أوَّلِ مِیلٍ، فَأمَّا عِنْدَ الشَّجَرَهِ فَلَا یجُوزُ التَّلْبِیهُ[۵]. این که اصلا حضرت این را به یک نحوى بیان کردند که چیز. البته خب نسبت به خود چیز ما مى‏آییم و این را عرض مى‏کنیم فعلا نه، حالا راجع به این‏که محل تلبیه کجاست، إن‏شاءالله در روزهاى آینده. ولى در این‏جا شما مى‏بینید که اصلا بین احرام و بین تلبیه حضرت تفرقه انداختند؛ احرام یک چیز دیگر است، تلبیه چیز دیگر است. احرام را باید ببندى ولکن تلبیه را باید به تأخیر بیاندازى تا این‏که به بیداء- یعنى وادى وسیع- رسیدى، بایستى که تلبیه را باید در آن‏جا بگویى.

پس در این‏جا ما استفاده مى‏کنیم که چنان چه بعضى از اعاظم فرموده‏اند، بعضى از بزرگان از فقها که در تقاریر خودشان فرمودند که تلبیه جزء از احرام است و إحرام، أمرٌ مرکّبٌ من النیه فى التروک و الواجبات و لوازم الإحرام‏ و همین‏طور در تلبیه؛ و حالا بعضى‏ها لبس آن ثوبین را هم داخل قرار دادند و بعضى‏ها نه، قرار ندادند، اینها وجهى ندارد و احرام همان‏طورى که عرض کردم یک امر بسیط عبادى خاص است مثل صلاه و مثل چیز، همان‏طورى که آن واجبات خود عمره و حج همه آنها امور بسیطه هستند که هر کدام با یکدیگر در مفهوم و در آن حقیقت و تأثیر آن حقیقت در نفس، این‏ها با همدیگر اختلاف دارند.

تلمیذ: اعضاى بدن که بعد از فوت حکم …

استاد: بله! در صورتى‏که غیر مسلمان نباشد و فوت هم قطعى باشد، نه از این فوت‏هایى که مى‏گویند مغز و فلان و این چیزها؛ این طور نباشد، بله.

تلمیذ: ……………..؟

استاد: نه! وارث حقى ندارد.

تلمیذ: پولى چیزى در عوضش …

استاد: پولى که مى‏گیرد خودش …

تلمیذ: در پیوند اگر بعد از چیز شود فایده ندارد، مى‏گویند مرگ مغزى … منتهى خب این قطعى است، جان یک نفر نجات پیدا مى‏کند، مرگ مغزى این طور نیست این چطورى مى‏شود که ..

استاد: ببیند بین مرگ مغزى و بین حیات فرقى نیست الا این‏که در آن‏جا مغز کار نمى‏کند و این کار نکردن آن نه به عنوان این است که کار نکند اصلا؛ کار غیر عادى که اکشن به آن مى‏گویند انجام نمى‏دهد، ولى کار خودش را انجام مى‏دهد. الان همین قلبى که دارد مى‏زند، تا از طرف مغز فرکانس نیاد به قلب و آن تیک‏هاى عصبى را تحریک نکند قلب نمى‏زند. این‏که مى‏گویند کار نمى‏کند غلط است، کسى که در کما مى‏رود مغزش کار نمى‏کند ولى قبلش از کجا دارد مى‏زند، از کجا دارد نفس مى‏کشد؟ این عصب سوم گردن، عصب شش که این مخصوص براى تنفس غیراختیارى است؛ از کجا این دارد به آن فرض کنید که به آن مورس مى‏آید؟ براى این شما وقتى که در خواب هستید آیا با اختیار نفس مى‏کشید؟ خب چطور این در بیدارى با اختیار است ولى در خواب بى اختیار است؟ خب خدا این‏طور قرار داده است وقتى‏که در بیدارى است اختیار نفس را خدا مى‏اندازد روى عصب اختیاریه، آن که با اختیار این چیزهاى مغز و فرکانس‏ها و مورس‏هاى مغز بخواهد مى‏رسد به آن، در موقع خواب آن حالت جنبه اختیارى مغز از کار مى‏افتد و مى‏افتد روى سیستم غیراختیارى؛ پس مغز دارد کار مى‏کند.

این قلبى که الان در هر دقیقه دارد مى‏زند، هر یک‏دانه یک‏دانه آن طپش‏ها از مغز دارد مى‏گیرد، خودش نمى‏زند. یعنى از عصب مغز آن فرکانس مى‏آید در نقاط

تحریک پذیرى الکتریکى؛ چون قلب هم یک نقاط الکتریکى دارد، در قلب برق است و این برق باعث تحریک نقطه عصبى مى‏شود. وقتى‏که نقاط عصبى قلب تحریک شود که به آن ماهیچه‏هاى قبض و بسط قلب مربوط است آن را شروع مى‏کند به باز و بسته کردن، این دم و بازدمى که هست به خاطر همان است. هر مقدارى که آن تیک‏هاى عصبى از مغز زیاد باشد، قلب بیشتر مى‏زند؛ هر مقدار که کم باشد، قلب آهسته آهسته مى‏زند، قلب دست خودش نیست.

بله! مرگ مغزى واقعى و فوت آن‏جا است که اگر آن دستگاه که پمپ مى‏کند آن را خاموش کنند، قلب هم مى‏ایستد این فوت است. ولى تا وقتى‏که قلب دارد مى‏زند منتهى آن دستگاه کمک مى‏کند ولى این قلب دارد مى‏زند، یعنى آن دستگاه تقویت مى‏کند؛- مثل این‏که اکسیژن برسانند به شش و ریه و این دستگاه آن را تقویت مى‏کند- تا وقتى آن دستگاه تقویت مى‏کند این نمرده است.

البته نظر بنده این نیست که دستگاه را بگذارند باشد براى ابد، نه خیر! باید مداواى مریض در حدّ متعارف باشد. یعنى الان حد متعارف این است که این مریض را که بخواهند ملاحظه کنند و نگه دارند؛ دو روز یا سه روز است، بقیه را به زور نگه مى‏دارند و این حرف‏ها. این به زور نگه داشتن نیست، شرعا واجب نیست، بلکه باید گذاشت که بمیرد. چون دیگر خود بدن رو به اضمحلال است، رو به تحلیل است، نه این که حالا بگذاریم تا پنجاه سال دیگر همین‏طور خب مى‏زند دیگر، تا پنجاه سال دیگر قلب مى‏زند و مواد رقیق کننده فرض کنید که آن هم مى‏زنند به این خون و مثل هپارین و این هم مى‏گردد و مغز هم کار کرد نکرد، بالاخره الان خون در بدن مى‏گردد و بدن هم گرم است. بخارى هم کنارش بگذارى گرم مى‏شود، این گرما، گرماى حیات نیست. اگر به این نحو باشد این فوت فوت است و الا اگر نه؛ این دارد کار مى‏کند، دستگاه هم هست و تقویت مى‏کند، به او

ویتامین مى‏رساند، سرم به او مى‏دهد که این تغذیه سلولى از کار نیفتد. اگر از کار بیفتد از آن طرف مشکل پیدا مى‏کند؛ مغز چهار دقیقه به او تغذیه نرسد- یعنى اکسیژن نرسد- از کار مى‏افتد، یعنى سلول‏هاى او مى‏میرد.

در این‏جا مثلا فرض کنید که به قول اینها- [اطباء]- مى‏گویند مانیتور فلت- [صفحه نمایش اتاق بیمار، خط ممتد و صاف را نشان مى‏دهد که نشان دهنده مرگ بیمار است‏]- مى‏شود، این بخاطر این است که آن امور غیر ارادى را انجام نمى‏دهد مغز و الا اگر انجام بدهد، قلب هم باید کار کند؛ لکن نه قلب کار مى‏کند، نه اعضاى دیگر کار مى‏کند، هیچ عضوى کار نمى‏کند مثل جهاز هاضمه. بله! ممکن است آن تیک‏هاى عصبى نسبت به روده آن هم از کار بیفتد، این هست. آخر چیزى که از این فعالیت مغز باقى مى‏ماند؛ فقط ارتباطش با قلب است. آن آخرین چیز، که همان تیک‏هاى عصبى که از زیر مخچه مى‏رسد به قلب که الان مى‏زند، آن تا وقتى‏که هست؛ این زنده است. این معلوم است که این روح به این بدن تعلق دارد، وقتى تعلق دارد ولو این‏که فردا مى‏میرد هنوز زنده است. شما آدم زنده را برمى‏دارى سرش را ببُرى، قلبش را بدهى به این؟! خب این هم همان است دیگر؛ حالا جان یکى در خطر است خب باشد. روزى هزار هزار دارند مى‏کشند، هیچ در خطر هم نیست؛ بمب مى‏ریزند روى سر مردم، مسئله نیست؛ با گلوله همه را مى‏کشند، مسئله‏اى نیست. بله! دنیا را دارید مى‏بینید که چه خبر است، تمام این ادعاهاى مدافع بشر بر علیه امپریالیسم و نمى‏دانم این فلان و این‏ها همه باد هوا بود، همه این‏ها باد هوا است، این عبرت براى ما است، ما باید حواسمان را جمع کنیم در این دنیا، که همه اینها باد هوا است. طرف ایستاده در یکى از همین کشورهاى عربى [لیبى‏] دیوانه وحشى بیابانى [قذافى‏] قیافه او مثل این بیابانى‏ها بود، آدم از قیافه او وحشت مى‏کند. مى‏گوید: این قدر مى‏زنم و مى‏کشم که تا وقتى‏که فلان. چرا؟ چرا

این قدر مى‏زنى مى‏کشى؟! چرا، چون من باید باشم. این همان کسى بود که قبلا مى‏گفتند که بله! این بر علیه فلان است، این بر علیه غرب است، این فلان است. بابا این از قیافه او هزار تا شرارت مى‏بارد، فلان مى‏کند، چکار مى‏کند، کسى گوش نمى‏کرد، حالا هم همین است، حالا هم همین‏طور است.

تلمیذ: ……………؟

استاد: نیازى به یهودى و غیر یهودى نداریم. شمر مگر مسلمان نبود، پدرش حالا هر چه بود، عمر سعد مگر مسلمان نبود؟! خیر سرشان مسلمان بودند. سنان مگر مسلمان نبود؟! حرمله مگر مسلمان نبود؟! نماز هم مى‏خواند. براى خراب کردن یکى نیاز به شجره‏نامه و این‏ها نداریم. صاف صاف، حالا مى‏گویید این یهودى زاده است، آن ارمنى زاده است، آن گبر زاده است و …

شما چه عملى را در کربلا دیدید که از دست شیعیان خودتان ندیدید؟ چه عملى را؟ بگویید. شاید چیزهایى که نبوده و انجام هم دادند از دست همین شیعیان، شیعه که دارد مى‏گوید من براى امام حسین سینه مى‏زنم. یعنى وقتى که قرار باشد جهالت به جاى منطق بیاید بنشیند و نفهمى به جاى شعور قرار بگیرد؛ نه امام زمان سرش مى‏شود، نه خدا و پیغمبر سرش مى‏شود، هیچى هیچى هیچى سرش نمى‏شود. شرارت آمده به جاى رحمت قرار گرفته دیگر، هر چه، همه چیز توجیه مى‏شود. اصلا آدم شاخ درمى‏آورد. بابا تو راجع به این بدبخت تا دیروز این را مى‏گفتى! ااا! دائما مى‏گفتیم بابا اگر مى‏خواهى تعریف کنى تا یک حدى، آخر نه دیگر به عرش برسانید که اگر قرار شد فواره چو بالا رفت سرنگون شود، رو داشته باشید به مردم نگاه کنید.

اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد

 

[۱] وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۹۷٫

[۲] وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷۵٫

[۳] وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷۲٫

[۴] وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷۱٫

[۵] وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷۱٫

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن