جلسه ۴۱ درس فلسفه، کتاب اسفار

موضوع: جلسه ۴۱ درس فلسفه، کتاب اسفار

استاد حضرت آیت الله حاج سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

متن جلسه:

درس ۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم‏

فصل ۷: فى ان حقیقه الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه‏

این بحث، در مورد تطوّراتى که در وجود مى‏بینیم و همچنین تعیّناتى که وجود به خود مى‏گیرد، مى‏باشد و آیا این تقیّدات، سببى غیر از وجود مى‏خواهد یا نمى‏خواهد؟ ممکن است در ابتداى امر تصوّر شود که آیا حقیقت وجود فى حدّ نفسه و بساطته، سبب مى‏خواهد؟ البته این خیلى واضح البطلان است. چون اگر حقیقت وجود سبب و دلیل بخواهد آن وقت آن سبب هم، باید موجود باشد بعد وجود او هم، نیاز به سبب دارد؛ و هلمّ جرّاً.

و این بطلانش واضح است پس بحث در تطورّاتى است که بر وجود عارض مى‏شود و تعینّاتى که وجود به خود مى‏گیرد، که این تطوّرات و تعیّنات به چه صورت است؟ آیا این هم غیر از خود وجود، یک سبب دیگرى مى‏خواهد یا نه؟ البته این بحث را، همان طور که خود مرحوم آخوند مى‏فرمایند فعلًا توضیحى مفصلى راجع به آن نمى‏دهیم و یک مسأله بسیار مهمى از آن استنتاج مى‏شود- که اجمالًا خدمتتان عرض مى‏کنم، تفصیلش باشد براى بعد- و آن این است که آیا موجوداتى که در عالم تحقّق پیدا مى‏کند. خداوند متعال مصلحتى را در نظر مى‏گیرد یا خیر؟

مسأله بسیار مهمى که از بحث تطورات وجود استنتاج مى‏شود

و این یک بحث کلامى است که در اینجا مطرح مى‏شود که نتیجه‏اش از این مباحث، همه روشن مى‏شود. و آن اینکه آیا غیر از وجود، یک علّت غایى براى این موجودات است و خداوند متعال با توجه به آن علّت غایى یک شیئى را خلق مى‏کند؟ و یک موجودى را مى‏آفریند و آیا خلقتى که خداوند متعال آن را انجام مى‏دهد و آن تدبیرى که مى‏نماید و تمشیت امور که مى‏کند و امثال ذلک، به مانند

تدبیر ما است؟ که اوّل مصالح و مفاسد را بر اساس ذهنیّات خود در کنار هم قرار مى‏دهیم و بعد فعل یا عدم فعل در نزد ما رجحان پیدا مى‏کند سپس آن را انجام بدهیم یا ندهیم؟ به این صورت است یا اینکه خیر، نفس فعل خداوند متعال داراى مصلحت است و مصلحت از نفس فعل الله تعالى و نفس مشیّت و اراده او نشأت مى‏گیرد؟ و او علّت براى تحقق مصلحت در عالم اعتبار است؟ چون مصلحت و مفسده، دو امر اعتبارى هستند و امر واقعى نمى‏باشند چون امور اعتبارى بر حسب انظار و نسب، تفاوت پیدا مى‏کند من باب مثال ما که به شیرینى فروشى مى‏رویم و یک کیلو شیرینى مى‏خریم این شیرینى به ضرر من است ولى به نفع شیرینى فروش است چون با خرید یک کیلو، شیرینى‏اش که روى دستش باد کرده بود بالأخره پول آن گیرش مى‏آید اما بنده که بخورم از دنیا مى‏روم و خلاصه کن فیکون، مى‏شوم و این مفسده است براى بنده، و مصلحت است براى او و به طور کلى اگر شما همه چیز را، در عالم لحاظ کنید حسن و قبح را در آن بر حسب اعتبار مى‏یابید، حسن و قبح اعتبارى است، و مصلحت و مفسده هم، جهت اعتبارى دارد.[۱]

 

——————————-

حواشی و سوالات مطرح شده:

[۱] – نظام احسن حقیقى است نه اعتبارى

سؤال: نظام احسن هم، اعتبارى است.

جواب: نظام احسن هم اعتبارى است آن هم بر حسب اعتبار معتبر، این نظام را احسن مى‏داند، البته یک مطلبى در آنجا است و آن این که اگر ما این کیفیت نظام عالم را ناشى از مصلحت ندانیم بلکه این را موجد براى مصلحت بدانیم و موجد براى حسن بدانیم بنابراین خود این، نظام احسن مى‏شود یک امر حقیقى و تکوینى یعنى هر چه از ناحیه واجب الوجود افاضه مى‏شود حق است و حق مطلق است از این نقطه نظر نظام احسن هم، حق مطلق مى‏شود و مصلحت از او ناشى مى‏شود این در مقام تکوین است و اما در مقام تشریع، آن یک بحث دیگرى است که آیا تشریع باید موافق با تکوین باشد یا مى‏شود که تکوین براى خودش حکومت مستقل داشته باشد و تشریع هم برنامه خاص خود رادار باشد.

و همان طورى که اشاعره و معتزله، مى‏گویند فرض کنید که یکى مى‏گوید امر به محال، محال نیست و از مولاى حکیم، صادر مى‏شود و دیگرى مى‏گوید که امر به محال، محال نیست و از مولاى حکیم صادر نمى‏شود یعنى بحث صدور امر به محال و عدم صدور را، جداى از خود محالیّت در تکوین دانسته‏اند و ملتزم به عدم لزوم انطباق تشریع با تکوین شده‏اند و گفته‏اند که مسأله تشریع جدا است که امروزى‏ها هم مى‏گویند که:\i لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ\E و\i أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ‏\E معنایش این است که امر به دست خداست هر طور که بخواهد او حکم مى‏کند و لو اینکه امر به محال باشد و خدا براساس مصلحت کارى را انجام نمى‏دهد و لو اینکه آن امر مخالف با تکوین باشد یعنى همه کارهائى را که خدا انجام مى‏دهد به دست اوست و هیچ کسى و امرى خدا را مقیّد و محدود نمى‏کند که مثلًا فرمان خود را موافق با تکوین قرار بدهد و من باب مثال امروز اراده‏اش تعلق مى‏گیرد که یک امرى کند و فردا امرش را نسخ کند و امر دیگرى صادر نماید و یا امروز نهى از چیزى کند و فردا نهیش را پس بگیرد و یک نهى دیگرى اراده کند. مثلًا زنا را براى بچه‏هاى بلافصل آدم حلال مى‏کند اما براى بعد از بچه‏هاى بلا فصل آدم حرام نماید. در یکجا روزه صمت و وصال را، جایز مى‏شمرد امّا در امّت پیغمبر آخر الزمان، آن روزه را حرام مى‏شمرد و هلمّ جراً و به طور کلى اوامر و نواهى دائر مدار، مصلحت نیستند بلکه دائر مدار اراده مرید هستند و خداوند متعال به هر حکمى اراده و مشیّتش تعلق بگیرد همان را تشریع مى‏کند و حقاً اینگونه افراد خیلى مطلب را به اشتباه فهمیدند. براستى آیا تشریع بر اساس دل بخواهى خدا است و خدا هر گونه دلش مى‏خواهد بندگانش باید او را عبادت کنند و لو اینکه یک امر بیهوده و لایعقل و غیر معقولى باشد یا اینکه تشریع بر اساس تکامل افراد پى‏ریزى شده است اگر ما افراد انسان را قابل براى کمال بدانیم همین باعث مى‏شود که مسأله تشریع پیش آید چون وقتى که این موجود قابلیّت براى کمال را دارد پس باید کارى را انجام بدهد که او را به مطلوبش برساند در این صورت آیا عقلًا امکان دارد خداوند متعال آن موجود را امر یا نهیى بکند که بر خلاف کمال او باشد؟ و او مکلّف باشد که این را انجام بدهد؟ آیا معقول است که از ناحیه پروردگار که بنده‏اى را خلق کرده و موجودى را آفریده است بر خلاف مسیر کمال او به او امرى کند، در حالى که این امر پروردگار، موجب انحطاط او در بهیمیّت خواهد شد و موجب رشد و علوّ او نگردد؟ این، علاوه بر اینکه عقلًا محال است و با آیات قرآن هم، در تنافى است، مثل آیات:\i وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ‏\E و\i ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُ‏\E و\i وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ‏\E، تمام اینها براى این است که شما به کمال برسید و یا\i إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏\E که به سبب تقوا، کمال پیدا مى‏شود یعنى اصلًا امکان ندارد که تشریع با تکوین منطبق نباشد در نتیجه این مسأله، پیش مى‏آید که احکام شرع، همه از تبعات بحث معلل بودن افعال الله، به علت غائى است که بعداً بحث مفصّلش مى‏آید و ما فقط خواستیم یک اشاره‏اى بکنیم به اینکه، احکام شرع احکام دل‏بخواهى و بى‏اساس نیست که چون خدا دلش خواسته است این حکم را آورده و یا خدا چون دلش نخواسته است این حکم را منتفى کرده است و طریق وصول به مقصود را، از این طریق قرار داده است و اگر راه تکوینى دیگرى براى رسیدن به مقصود باشد، او را قبول ندارد چون دلش نخواسته است.- خدا که دل ندارد که دلش بخواهد یا نخواهد- و از اینجا به دست مى‏آید که اگر از نقطه نظر انطباق بین تشریع و تکوین، تشریعى بتواند در راستاى تکوین، فطرت انسان را، به تکامل برساند دیگر چه مانعى وجود دارد براى اینکه این فعل، واجب و یا آن فعل محرّم باشد؟ چون خدا دلش نخواسته است این مطلب صحیح نیست چون خدا، افعالش براساس دل بخواهى نیست.

سؤال: حصول کمال، در سایه عبودیّت است اگر هم بر فرض امرى تابع مصلحت نباشد اطاعت، محقق شده است و آن مسأله دیگرى است.

جواب: امکان ندارد که امرى، تابع مصلحت نباشد اطاعت حاصل نمى‏شود ما مى‏خواهیم بگوییم که امر پروردگار، دل‏بخواهى و دل نخواستن و دوست داشتن و نداشتن معنا ندارد و اینها مربوط به عالم کثرت و عالم نفس است در آن افق، این مطالب وجود ندارد اگر واقعاً تمام امور به دست خدا و اراده و مشیّت اوست دیگر چه معنا دارد که بگوییم، این راه را، خدا خواسته و آن طریق را، نخواسته است؟ و این بحث، بحث توحید و تکوین است که آن را به کنارى مى‏گذاریم، اگر بحث تشریع است در بحث تشریع و عالم اعتبار، آنچه که هدف غائى تشریع را تشکیل مى‏دهد تکامل و ترقّى انسان است، بأىّ نحوٍ حصل.

سؤال: پس تمام احکام به احکام وضعیّه بر مى گردد؟

جواب: بله

سؤال: چون تمام احکام شرعیه به احکام وضعیّه برمى‏گردد باید بحث تعبد را کنار بگذاریم؟

جواب: نه

سؤال: چون مى‏گوییم خود این فعل مصلحت دارد و مصلحتش این است که شما به کمال مى‏رسید.

جواب: چرا تعبد را کنار بگذاریم، بحث تعبّد و عدم تعبّد یک بحث دیگرى است، در درجه اول باید در ریشه و علت غایى احکام صحبت کنیم پس از آن بحث تعبّد را مطرح خواهیم کرد یعنى بحث تعبد مرتبه‏اش بعد از بحث اصل و ریشه احکام که عبارت است از ارتقاء انسان و عبور او از نفس و هواهاى نفسانى و وصول به مقام تجّرد- که اصل و حقیقت تشریع را تشکیل مى‏دهد- مى‏باشد.

تشریع؛ یعنى همین معنا و الّا صرفاً نمازهایى را خواندن و خم و راست شدن‏ها نتیجه‏ایى ندارد یعنى بر فرض که انسان به یک مرحله‏اى از تکامل برسد و یک سرى از عبادات را انجام بدهد مثل کارهایى که در کلیسا مى‏کنند در حقیقت نتیجه‏اى ندارد به علت اینکه عمل، براى عبور انسان از مراحل نفس است، و حقیقت عمل براى رشد و ارتقاء است- این مسأله مهمى است، و در این مسأله هم، شکى نیست- و مسأله دیگر اینکه انسان در مقام اثبات چگونه به این تشریع برسد؟ مى‏گویند در شرع باید تعبّد کنید یعنى وقتى که امر شارع آمد بر اینکه من باب مثال تو باید اینکار را انجام بدهى دیگر، إن قلت و قلت نکنید که اینجا براى من صلاح است و آنجا براى من صلاح نیست و امثال اینها این را، مقام تعبّد مى‏گویند. اما بحث در این است که، امر شریعت آیا دائر مدار دل بخواهى و اراده پروردگار است؟ و مشیّت پروردگار هم، مثل اراده و مشیّت ما است یعنى فرض کنید همان طورى که ما دلمان مى‏خواهد و خوشمان مى‏آید وقتى که کسى به مهمانى ما مى‏آید حتماً او باید لباسش روشن باشد عباى زرد بیندازد، و از لباس تیره چون بدمان مى‏آید مى‏خواهیم که استفاده نکند امّا اگر آن مهمان آمد و با همان قیافه و همان شکل و همان علم و همان خصوصیّات، اما لباسش تیره بود ما بدمان مى‏آید، او را نپذیریم، آیا مشیت و اراده خداوند اینگونه است؟ یا اینکه نه در مقام امر و در مقام تشریع آنچه که مدّ نظر است انطباق تشریع با تکوین است منتهى چون به تکوین نرسیده‏ایم و به مصالح این تکوین و خصوصیّات او اطلاع نداریم تعبّداً مى‏گویند که در مقام تشریع هر چه گفتند بپذیر آیا فقط همین است؟ امّا اگر ما به مصالح نفس الامریّه تکوین کما هى هى، واقعاً اطلاع پیدا کردیم و اشراف پیدا نمودیم آیا در آن موقع، نیازى به شرع داریم؟ آن موقع خود انسان، مى‏شود. مشرّع مى‏شود مثل امام علیه السلام و واقعاً به مصالح و خصوصیّات واقعیّه عالم تکوین اطلاع و اشراف پیدا کرده است وقتى واقعاً اطلاع پیدا کرده است طبعاً نحوه اثباتى مسأله عالم تشریع را هم، موافق با او قرار مى‏دهد و دیگر جاى بحث نیست اگر شخصى ببیند که خوردن این شى‏ء براى او مکروه است چون مخالف با نفس و تجّرد او است، این را نمى‏خورد. و اگر ببیند این عمل، نفساً بر او حرام است گر چه در کتب و روایات برایش روایتى نیامده است ولى مى‏فهمد که این عمل، موجب کدورت نفسانى او خواهد شد حالا آیا مى‏گوید که، واجب است این عمل را انجام بدهم؟ هیچگاه یک همچنین حرفى را مى‏زند. آیا چون در کتب و روایات اشاره‏اى به حکم موضوعى وارد نشده باشد دلیل بر جواز رفتن به مکانى مى‏شود که وجداناً احساس مى‏کنم که رفتن در آن مکان خاص، موجب کدورت شده و حال نماز را از من مى‏گیرد؟ بالأخره در مکان یک خبرى هست که این عمل موجب کدورت مى‏باشد. یا اینکه، این عمل، موجب انبساط خواهد شد. البته در خیلى از مواقع ما مى‏فهمیم و لمّ قضیه را، ادراک مى‏کنیم و بر آن اساس کارى انجام نمى‏دهیم و در روایات هم اشاراتى به این مضمون وارد شده بر اینکه مگر نمى‏بینى انجام یک عمل خاص حالت ایثار و انفاق را در تو زیاد مى‏کند این همان حالت تجّرد نفسانى است که حضرت مى‏خواهد آن را به این شخص القاء کنند که این کارى را که انجام مى‏دهید اثر و ریشه آن عمل، حالت تجرد نفسانى است، و البته در بسیارى از موارد هم ما از آثار واقعى اطلاع نداریم ونمى‏فهمیم چه بسا ممکن است که بعضى از حالات انبساط بر انسان پیدا بشود، ولى در واقع به ضرر انسان باشد و انسان متوجه آن ضرر نشود. بر این اساس گفته‏اند باید تعبّد داشته باشید، اما اینکه ما اساس شرع را بر پایه دل‏بخواهى قرار بدهیم که چون خدا دلش مى‏خواهد گفته است که دو رکعت نماز صبح بخوان و سه رکعت نخوان مطلب از این قرار نیست بلکه اگر واقعاً نماز صبح، به صلاح انسان؛ سه رکعت بود، خدا هم به سه رکعت امر مى‏کردند یعنى از نظر انطباق تشریع با تکوین امکان ندارد تشریع یک مرحله جلوتر از تکوین باشد، یا یک مرتبه عقب‏تر از تکوین باشد دقیقاً باید این دو با هم هماهنگ باشد و تشریع باید منطبق با تکوین باشد چه اینکه هر دو از یک منشأ و یک ریشه باید نشأت بگیرند نه یک سر مویى جلوتر و یا عقب‏تر نمى‏تواند باشد چون همان یک سر مو، هم در افراطش ضربه بر تکوین وارد مى‏شود، همچنان که در تفریطش ضربه بر عالم تکوین واقع مى‏شود.

معنى تطابق تشریع با تکوین

و امّا این مطلب که خداوند بر اساس تکوین، شرع را پى ریزى و یا مصلحت اندیشى و تدبیر مى‏کند به اینکه تشریع، عملى خاص بر مصلحت بندگان مى‏باشد که در نتیجه باید امر بدان، عمل نمود. این مطلب در خداوند راه ندارد چون وجود بارى تعالى نفس امر او؛ و نفس خلق او؛ عبارت است از مصلحت، چطور ممکن است یک علت در مرتبه تنازل وجود خودش، حقیقتى غیر از خودش را بیابد و براى آن حقیقت امر و تشریعى صورت بندد. مگر ما خارج از حیطه هستى و وجود، یک وجود و عالم و حقیقت دیگرى، داریم تا وجود خودش را، با آن عالم تطبیق بدهد؟ غیر از حقیقت وجود که عالم بهاء محض و عالم نور محض و عالم تجّرد محض است آیا غیر از این حقیقتى ماوراء آن وجود دارد تا وجود در اطوار و اشکال خودش، خود را با آن ماوراء تطبیق بدهد؟ و باید خود را به این شکل خاص در آورد تا با آن عالم منافاتى پیدا نکند؟ و ضربه به آن نزند و باید منطبق با آن عالم باشد؟ آن عالم چیست؟ آیا آن از سنخ وجود است یا نه؟ وجود دیگرى نیست چون حقیقت وجود، ثانى ندارد وجود که ثانى و ثالث و رابع ندارد حقیقت وجود واحد است و یک حقیقت بالصّرافه و یک حقیقت بسیط است پس بنابراین وجود سبب ندارد یعنى در چرخشش به اطوار مختلف و در تعیّنش به تعیّنات مختلف و تقیّدش به تقیّدات مختلف سببى خارج از حقیقت خود ندارد سبب، خود حقیقت وجود است و اما اینکه خداوند به چه غایتى این فعل را انجام داده است؟ چون فاعل وقتى عملى را انجام مى دهد براى وصول به غایتى انجام مى‏دهد من باب مثال، فاعل که نجّار است یک منبرى مى‏سازد ساختن او، یک علّت غایى مى‏خواهد، علّت غایى این است که خطیب روى آن بنشیند و مردم را نصیحت کند امّا وجود که خود را به اطوار مختلف در مى‏آورد چه علّت غائى را مدّ نظر قرار داده است؟ در حالى که علّت غائى آن است که یک نفعى به فاعل برسد؟ به چه کسى نفع برسد؟ به غیر از خودش وجودى نیست تا نفع به او برسد؟ خودش که کمال و حقیقت محض است کمال و بهاء مطلق است و هر موجودى مى‏خواهد به این حقیقت مطلق برسد، و به این بهاء مطلق برسد و به این وجود مطلق برسد مثلًا شما الآن در این دنیا تلاش مى‏کنید براى اینکه زنده بمانید براى اینکه رشد و تکاملى پیدا کنید! اما این رشد و تکامل چیست؟ رشد و تکامل به این است که به حقیقت وجود برسیم و به آن بهاء و نور مطلق برسیم.

حقیقت دیگرى غیر از وجود نیست

بنابراین، حقیقت دیگرى غیر از وجود نیست تا اینکه وجود خودش را بخواهد با آن حقیقت، تطبیق کند؟ و مصلحت خودش را براساس انطباق با آن حقیقت قرار بدهد پس غیر از همان وجود پروردگار حقیقتى نیست لذا وجود پروردگار، علّت غائى براى خلق اشیاء نمى‏خواهد و نسبت به علّت صورى و مادّى و طریق اولى بى نیاز است پس حقیقت وجود در تطّورات خودش نیازى به سبب و علّتى غیر از خودش ندارد.

سؤال: پس این مطلب سبب مى‏شود که از پایین شروع کنیم؟

جواب: از پایین که امکان ندارد که شروع بشود یعنى پایین در بالا اثر بگذارد؟ به عبارت دیگر معلول در علّت اثر بگذارد؟

سؤال: منظور این است که کارى که مثلًا انجام شده است این موجب مى‏شود که عملى دیگرى در یک جاى دیگرى صورت بگیرد.

جواب: آنچه که در پایین انجام شده یک علتى داشته یعنى به تعبیر دیگر عللى در بالا با همدیگر در تنازع بودند تا اینکه علتى بر دیگرى غلبه کرده و عملى در این عالم انجام شده است. بنابر این ریشه را باید بگیریم و ببینیم آن ریشه، که در آن عالم بالا با دیگر علل، در تضارب هستند چگونه است یعنى نفس آن علل در این عالم مى‏آید و نزول پیدا مى‏کند که شما یک عملى را در خارج مى‏بینید. و خود آن علل در حال تضارب هستند لذا جنود رحمان با جنود شیاطین در تضارب هستند و کمک آن جنود است که از آن طرف و از این طرف به انسان مى‏رسد. گاهى در شما حال انفاق پیدا مى‏شود که در آن حال جنود رحمان بر جنود شیاطین غلبه کرده‏اند، زمانى دیگر در شما قساوت پیدا مى‏شود فرض کنید که اگر جلوى شما بچه کسى هم بمیرد دست توى جیب نمى‏کنید تا به او امدادى برسانید در این موقع جنود شیطان بر جنود رحمان غلبه کرده‏اند.

بنابر این دو قضیه‏اى را که شما مطلع شدید و یک اثر خارجى را که مى‏بینید از کجا پیدا شده است؟ از بالا آمده است یعنى وقتى که ما سلسله علل را در نظر بگیریم هر علّت در معلول خود تاثیر مى‏گذارد و آن معلول در معلول بعدى تا اینکه موجب شده است که این عمل، در خارج انجام بگیرد یا نگیرد؟ پس اشکال درآنجا است و اگر بدانید در آن عوالم چه خبر است دیوانه مى‏شوید. پس آنچه در این دنیا مشاهده مى‏کنید همه از آنجا نشأت گرفته است و همین حالاتى که بر شما وارد مى‏شود و یا بالا و پایین‏هاى ترازو را که، مى‏بینید همه از جنود رحمان و جنود عقل و یا جنود شیاطین مى‏باشد که همه جهات ابتعادى واقترابى را که انسان به آن نور مجرّد و وجود مجرّد دارد همه این جهات اگر بعد باشد؛ از جهت جنود شیطان است و اگر قرب باشد از جنود رحمان و عقول بسیطه مى‏باشد که آن حقیقت منفصله، از یک حقیقت جوهرى استمداد مى‏گیرند و آیا جداى از حقیقت وجود چیز دیگرى هست که دارد انجام مى‏دهد یا خیر؟ سخن ما این است که خود حقیقت وجود در خودش ایجاد تعارض مى‏کند. به طور مثال شما چند تا دست دارید؟ دو تا دست و دو تا پا دارید بعد این دست‏هایتان را محکم به همدیگر مى‏کوبید این دست‏هایى که باید بزنید بر سر یک خصمى، محکم به همدیگر مى‏کوبید و خورد مى‏کنید در حالى که استخوان‏هاى شما یک واحد بیشتر نیستید ولى در خود همین یک واحد، فعل و انفعال انجام مى‏دهید و یا پاهایتان را مى‏برید بالا و هر دو را به هم مى‏زنید، ندیدید بعضى‏ها که به سرشان مى‏زند با مشت، خود زنى مى‏کنند و کار دست خود مى‏دهند، او خودش، در خود، تصرف مى‏کند اما به صورت تعارض مى‏باشد.

سؤال: یکى از علماء مى‏گفت: انسان وقتى که قرآن مى‏خواند باید بلافاصله یک شلاق به خودش بزند.

جواب: خودش را ادب کند.

سؤال: آیا مى‏شود گفت که اراده خدا که در تکوین، سبب بروز حقائق و اشیاء مى‏شود مصلحت را مى‏آفریند نه این که یک مصلحتى وجود دارد و براساس آن، خدا امر مى‏کند بلکه خود اراده خداوند مصلحت را مى‏آفریند و یا تصور کنیم که خود تشریع، مصلحت درست مى‏کند؟

جواب: توجه کنید مطلبى که دراینجا مى‏خواهم عرض کنم این است که تشریع مصلحت را ایجاد نمى‏کند چون تشریع از امور انتزاعیّه مى‏باشد که از عالم تکوین انتزاع مى‏شود.

سؤال: پس تشریع متأخر از تکوین شده است؟

جواب: بله، ولى نه اینکه تکوین، تشریع را ایجاد مى‏کند

سؤال: همیشه با هم هستند، نه یک قدم جلوتر یا عقب‏تر؟

جواب: مى‏دانم، همین یک قدم جلو نبودن و نه یک قدم عقب، یعنى هیچگاه ما تشریعى جلوتر از تکوین نداریم.

فرض کنید من باب مثال، کسى دلش براى آدم بیشتر بسوزد و بخواهد رکعات نماز را یا نمازهاى بیشترى واجب کند. مثل آن خلیفه- ولید- که در کوفه مست کرده بود و نماز صبح را شش رکعت یا چهار رکعت خواند گفت فعلًا حال خوشى دست است داده است و شش یا هفت رکعت دیگر به نماز اضافه مى‏کنیم اینگونه نیست که تشریع، از تکوین، جلوتر و یا عقب‏تر باشد یعنى اگر تکوین، براى رشد انسان اقتضاء کند، که من باب مثال این عمل را انجام بدهد و فرضاً ایستاده نماز بخواند اما تشریع بگوید که چون الآن خسته هستى ایستاده هم نخواندى، مهم نیست نماز را نشسته بخوان، این تقابل باعث مى‏شود که تشریع از تکوین عقب افتد این افراط و تفریط موجب از بین رفتن تکوین و یا سقوط و یا توقف فطرت و توقف نفس انسان مى‏شود بنابراین آنچه که مدّ نظر من است این است که تکوین همیشه با خودش تشریع مى‏زاید و نیاز به زاینده ندارد. تکوین همیشه با خودش تشریع را به وجود مى‏آورد و نیاز به مشرّع ندارد منظور من این است، تکوین همیشه تشریع از او انتزاع مى‏شود.

شخصى که واقعاً بر حقایق وجودى خودش مطّلع شود، دیگر نیاز به پیغمبر یا امام ندارد

شخصى که واقعاً بر حقایق وجودى خودش مطّلع شود، دیگر نیاز به پیغمبر یا امام ندارد

نیازى به وحى و الهام ندارد و فرض کنید که اگر یک شخصى واقعاً بر حقایق وجودى خودش مطّلع شود، دیگر نیاز به پیغمبر یا امام و یا شخص دیگرى ندارد و او مى‏شود علّام الغیوب یعنى به نفس و به حقیقتش، و به تمام زوایاى آن اطّلاع دارد در این صورت طبعاً رشد نفس را هم مى‏فهمد که مثلًا براى او چه چیزى بد یا چه چیزى، خوب و موجب تجرد او است و چه امرى موجب سقوط او و ورود در بهیمیّت است و یا چه عملى موجب ارتقاء او به عالم تجرد است. و این حقائق براى او ظهور مى‏کند بنابراین اینکه مى‏گوییم: تشریع نیاز به مشرّع دارد، به این معنا است که به وسیله وحى که عبارت است از یک الهامى که چه بسا ممکن است در نفس انسان طلوع کند و آن حقیقت و واقعیتى که در درون انسان ظاهر نشده باشد به واسطه الهام پیدا شود یعنى نفس انسان که احاطه به مصالح ندارد به واسطه الهام خداوند متعال آن مصالح را به او ارائه دهد به شکل خواب یا مکاشفه و یا مانند الهامات، او را مطلع کند چنانچه این مسأله در غالب انبیاء همین طور بوده است چون آنها به حقیقت وجود و به حقیقت عالم تکوین کما هوهو اطلاع نداشتند. تشریع به صورت الهام براى آنها مى‏آمده است. این نبوات و منامات همه، همین است و یا به صورت الهام بوده است و یا اینکه؛ نفس ولىّ وقتى که به حقیقت ولایت مطلق رسید و دیگر هیچ شائبه‏اى از شوائب وجود در او نبود همین نفس او نبود همین نفس او، وحى مى‏شود، یعنى همین ادراک او، از حقیقت عالم وجود، عبارت است از وحى، منتهى آن وحى را براساس نیاز و به موقع، ارائه مى‏دهد و در هر وقتى منطبق با حقیقت تکوین وحى را ارائه و ابراز مى‏کند البته یک چیز دیگر هم، در اینجا ممکن است باشد.

وحى از الهام قویتر است

سؤال: وحى از الهام که قویتر است؟

جواب: بله! الهام، براى افراد عادى است اما وحى ارتباط با سرّ است.

سؤال: مى‏خواهم بگویم این وحى از آن الهامى که بر انبیاء مى‏شود قوى‏تر است؟

جواب: بله! قوى‏تر است چون وحى احاطه، بر جوهره عالم وجود است اما الهام در خواب و مکاشفات، بر بعضى وارد مى‏شود. لذا مصلحت از امور انتزاعیه از تکوین است که ما مى‏توانیم، آن امور را از تکوین انتزاع کنیم.

عالم وجود منطبق با مصلحت نیست بلکه مصلحت، از وجود انتزاع مى‏شود

و این همان مطلبى است که بزرگان و عرفا در این باره مى‏فرمایند که عالم وجود منطبق با مصلحت نیست بلکه مصلحت، از وجود، انتزاع مى‏شود این مثل انتزاع تشریع، از تکوین است، همان گونه که تشریع را، از تکوین انتزاع مى‏کنیم؛ مصلحت را هم، از وجود انتزاع مى کنیم من باب مثال ما که داراى چشم هستیم باید سعى و تلاش کنیم که چشم ما، در راستاى صلاح خودش و در راستاى بقاى خودش دچار صدمه نشود و آن را از گرد و غبار و صدمات محفوظ بداریم. این یک امر تشریعى مى‏شود در نتیجه الزام به حفظ چشم از دود و بخار و غبار، و چیزهائى که موجب بروز عفونت در آن مى‏شود و ما باید چشم را از آنها دور نگه داریم این تشریع مى‏شود. و آن چیزهائى که موجب بهداشت و یا بهبود چشم است مثل: ویتامین و امثال ذلک را بخوریم. این تشریع مى‏شود. بنابراین اجتناب‏ها تشریع شد؛ این مثال مربوط به چشم بود. الزامات و اجتناب‏هاى مربوط به گوش و زبان و سایر اعضاى بدن هم بدین منوال است البته این مطالب مربوط به بدن بود اما اگر به سراغ نفس و آنچه را که در این نفس مختفى است و این نفس لامروّت هزار در هزار، و هزار در هزار تو در تو است برویم که چه بسیار الزامات و اجتناب‏ها و ریاضت‏ها لازم است که بتوانیم نفس را از عالم بهیمیت بیرون بیاوریم و او را به مرتبه تجّرد برسانیم. و آنچه که موجب مى‏شود نفس به حیوانیت برگردد باید از آن اجتناب و دورى کنیم و آنچه که موجب مى‏شود به تجرد برسد باید آن را أخذ کنیم این هم تشریع مى‏شود. پس بنابراین ویتامین خوردن، آیا براى چشم مصلحت است؟ بلى! این مصلحت مى‏شود. آیا دورى گزیدن از گرد و غبار براى محفوظ ماندن و سلامتى بدن و ریه و قلب و چشم و گوش و امثال ذلک، مصلحت است؟ بله این مصلحت مى‏شود. پس مصلحت از تکوین نشأت گرفته است یعنى تکوین انجام یک سلسله امورى را اقتضاء مى‏کند. همین طور مربوط به نفس انسان مطلب از همین قرار است. بنابراین تشریع از تکوین نشأت مى‏گیرد و مصلحت هم از تشریع نشأت مى‏گیرد بناءً على هذا مصلحت و مفسده، تشریع و تکوین، همه یک امر واحدى هستند که از وجود نشآت مى‏گیرند. خود وجود هم در سیر و در تطوّراتش نیازى به سبب و علت ندارد بلکه خودش کمال مطلق است نه اینکه ماوراء وجود یک کمال مطلقى است و مى‏خواهد خود را به آن کمال مطلق برساند! وجود در مرحله وجودّیت خودش، به فعلّیت تامّه رسیده است نه اینکه استعداد باشد پس بنابراین همه اسباب در خود وجود متحقّق هستند.

اوامر مولوى معنا ندارد؛ همه اوامر ارشادى اند ولى بالنسبه فرق مى‏کند

سؤال: پس ما اوامر مولوى نداریم همه اوامر ارشادى مى‏شود ولى بالنسبه فرق مى‏کند. آنکه مطلّع از مسائل است آن اوامر از مولوى بودن تبدیل به ارشادى مى‏شود. نسبت به آنهایى که جاهل هستند اوامر، مولوى مى‏شود بدینگونه باید اوامر شرعى را معنا کنیم؟

جواب: بله! صحیح است، چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرمایند:« بل وجدتک اهلًا للعباده فعبدتک» حضرت نگاه نمى‏کند به این که مولى، به او امرى کرده است یا خیر! اصلًا حضرت، غیر از مولى نمى‏بیند. یعنى اگر خدا وجوب نماز را هم از او، بردارد حضرت نماز را رها نمى‏کند.

سؤال: بنابراین خداوند هم، در حقیقت امر وجوبى به نماز ندارد!

جواب:- توجه کنید- در هر حال وجوب و تکلیف وجود دارد وجوب؛ به معنى الزام است، این الزام هم هست، بدین معنى که بنده براى رشد و تجّرد خودش باید نماز صبح را بخواند، حالا چه اینکه خود مکلف، به این الزام رسیده باشد یعنى به آن حقیقت تکوینى، خودش رسیده است و از آن حقیقت تکوینى این رشد را ادراک مى‏کند و این عمل را مطابق با ادراک خودش انجام مى‏دهد و یا اینکه شخصى جاهل است و باید براى او بیان کرد، نسبت به او باید احکام را ابلاغ کرد و الا اولیاء، نیازى نسبت به گفتن و ابلاغ کردن ندارند، خود ادراک او، عین تبیین و ابلاغ است. حالا عنایت پروردگار به چه کسى تعلق بگیرد!

سؤال: در مورد شخص جاهل چون اطاعت مى کند دو ثواب به او تعلق مى‏گیرد: یکى تأثیر خود فعل است- مثل امر ارشادى مى‏ماند که انسان وقتى خود عمل را که انجام مى‏دهد ثمره‏اش را مى‏بیند- و یکى هم دیگر اطاعت و امتثالى که کرده است مى‏باشد ولى در مورد آن شخصى که به مرحله بالاتر از آن مرحله، دست یافته است اجر و ثواب او کمتر است.

جواب: آن شخصى که حقیقت را مى‏بیند او هم، به جهت اینکه مصلحت را مى‏بیند، بر اساس آن، اعمال خود را انجام مى‏دهد. اگر مصلحت نباشد که انجام نمى‏دهد. آن شخص که این حقیقت را ادراک مى‏کند این ادراک، براساس انطباق این حقیقت، با فطرت خودش مى‏باشد که این عمل را انجام مى‏دهد یعنى او کارى به عمل ندارد که چون این عمل، با فطرت خودش منطبق هست انجام مى‏دهد آن شخصى هم که نمى‏داند آن هم مى‏بیند این آدم، چون آدم راستگویى است پیغمبر راستگو است، و صلاح و خیرش را، مى‏خواهد او هم همین عمل را، انجام مى‏دهد چه فرقى بین آن دو مى‏کند؟

سؤال: فرقش همین است که شخصى که جاهل است، تعّبد مى‏ورزد.

جواب: این هم تعّبد مى‏ورزد.

سؤال: خود تعّبد ورزیدن یک ثواب در پى دارد و خود آن عمل ثواب دیگرى، که اثر عمل است.

جواب: فقط یک ثواب بیشتر ندارد؛ و ثواب یعنى همان نفس قبول؛ نفس قبول عمل، ثواب است که دارد انجام دهد.

سؤال: بالأخره یک موقعیاتى هست.

جواب: یعنى این عبد که انجام دادن این عمل را قبول مى‏کند چه آگاهانه قبول کند یا ناآگاهانه باشد هر دو بالأخره دارند قبول مى‏کنند همین قبول، ثواب است. و الّا نفس آن عمل دخالت ندارد. لذا در بحث تجّرى و امثال آن، عمل مدخلیّت ندارد.- عمده التزام است-.

سؤال: دوباره اینجا مشکل ایجاد شد، یکبار مى‏فرمایید که: تشریع منطبق با تکوین است سر موئى، از هم جدایى ندارند یعنى تمام افعال انسان باید تحت اوامر و نواهى حضرت حق باشد و از جانب دیگر، مى‏فرمایید که عمل هیچ اثرى ندارد. آن امرى که اثر دارد آن التزام نفسانى است یعنى عمل را کنار گذاشتیم.

جواب: کنار نگذاشتیم! ببینید التزام نفسانى بر عمل است که کار انجام مى دهد و لو اینکه عمل در خارج درست نباشد.

سؤال: چگونه ممکن است عمل را ترک کنیم ولى التزام بتواند آن مصلحتى که در ترک فوت شده است آن فعل، این مصلحت را تحصیل کند.

جواب:- توجه کنید- چون نظام عالم را، نظام کمال و احسن مى‏گیریم و در راستاى انجام دادن این عمل، این سلسله علل مانع شدند و نگذاشته این عمل در خارج انجام بگیرد و خود این سلسله علل، تکافى مى‏کنند.

فرض کنید کسى بخواهد مکه برود مکه، براى مستطیع، واجب است حالا اگر واقعاً یک بنده‏اى اولین پولى که پیدا کرد با آن به مکه، رفت بر این مکه رفتن، یک سرى مسائل بار مى‏شود، و لکن اگر پولى پیدا نکرد تا با آن بتواند به زیارت خانه خدا برود. آیا به این شخص ظلم نیست اگر ثواب حج را، به او ندهند و آن رشدى که به واسطه رفتن به مکه براى افراد پیدا مى‏شود نصیب این شخص نشود آیا این ظلم نیست؟ پس التزام نفسانى، در سلسله علل تأثیر مى‏گذارد و اثر همان، عمل خارجى را دارد. یعنى انسان واقعاً حج را انجام داده است. چون نفس عمل، آن جنبه تقوائى است که مى‏آید و انسان را، مجرد مى‏کند.\i وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْکُمْ‏\E

جنبه باطنى عمل است که به خدا مى‏رسد

یعنى جنبه باطنى عمل است که آن جنبه باطنى به خدا مى‏رسد نه آن گوشتى که قربانى شده است و در خارج آن را مى‏خورند و از جنبه دیگر هم معلوم است که گوشت به خدا نمى‏رسد. آن جنبه باطنى قضیّه به خدا مى‏رسد و این شخص در التزام باطنى خودش، آن جنبه باطنى را تحصیل کرده است. بدون اینکه سر سوزن تفاوت داشته باشد.

سؤال: بحثى که آقایان مى‏کنند به اینکه انبیاء و ائمه اطهار علیهم السلام مشرّع هستند یا نه؟ دیگر بحث بیهوده و لغوى مى‏شود؟

جواب: بله! البته آن هم به اصطلاح، جاى صحبت خود را دارد.

از نظر اینکه نفس آنها، در تحت نفس پیغمبر« صل‏الله علیه و آله و سلّم» هست و نفس پیغمبر اکرم« صل‏الله علیه و آله و سلّم» است که موجب تطّور آن نحوه از وجود، شده است. بنابراین خود نفس پیغمبر اکرم« صل الله علیه و آله و سلّم» است که در تکوین، تغییر ایجاد کرده و از تغییر تکوین، تشریع هم به وجود آمده و ائمه« علیهم السلام» در تحت نفس پیغمبر« صل‏الله علیه و آله و سلّم» هستند. خودشان که وجود استقلالى ندارند. ولى این آقایان این مطلب را، نمى دانند و آن را نمى‏فهمند. آنها خیال مى‏کنند که وحى عبارت است از اینکه جبریل پر بزند و تنزّل کند و پایین بیاید و کنار پیغمبر بنشیند مثل دحیه کلبى و در گوش پیغمبر« صل‏الله علیه و آله و سلّم» بخواند و دوباره پرپر بزند و بالا برود. اینها مى‏گویند یک چنین مطلبى، براى امام نیست و فقط براى پیغمبرمى‏باشد.

لذا امام علیه‏السلام هم در کتابها و دفترهایش نگاه مى‏کنند ببینید از پیغمبر جفر و جامعه و غیر از این رسیده است یا خیر؟ و این مطلب را جدى مى‏گوییم و شوخى نمى‏خواهم بکنم.

نمونه اى از افهام قاصر نسبت به حقیقت علم اهل بیت

من با یکى از اینگونه افراد، صحبت کردم از همین نجف رفته‏ها و مجتهدها، مى‏گفت: ائمه علیه السلام یک صندوقى داشتند و در این صندوق پر از روایات و علوم بود، به او گفتم شاید چند برابر تهذیب و کافى و من لا یحضر بوده است؟ و او هم جدى مى‏گفت. و خلاصه چون خداوند هم به آنان عنایت خاص داشت لذا حضرات از روز قبل متوجه مى‏شدند و مراجعه مى‏کردند و فردا مى‏آمدند مثلًا أبان از ایشان مى‏خواهد مسأله‏اى را بپرسد حضور ذهن داشتند که فردا أبان مى‏آید و سؤال مى‏کند. ملاحظه کنید مسأله معرفت امام به کجا رسیده است. یا اینکه فرض کنید در خواب خداوند به آنان الهام مى‏کرد. خیلى از علماء مى‏خواستند به امام، مقام بدهند مى‏گفتند در خواب و یا در امر دیگرى، خدا به آنان الهام مى‏کرد.

امّا پیغمبر صل الله علیه و آله و سلّم ابداً چیزى نمى‏دانست وقتى جبرئیل امین مى‏آمد مسائل و مطالب را مى‏گفت. دلیلش هم این آیه قرآن است که مى‏فرماید:\i وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً* إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ‏\E تا اینکه سه روز وحى مى‏آید. و بعداً چهل روز وحى قطع شد، این آیه، دلیل بر این است که انبیاء و ائمه علیهم السلام مثل بقیه افراد بودند و هیچ فرقى با افراد دیگر ندارند.- از جهل، به خداوند پناه مى‏بریم-.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن