جلسه ۱۲۷ درس فلسفه، کتاب اسفار

۱۲۷

بسم الله الرحمن الرحیم‏

ولیس لقائل ان یقول عدم العتبار العله وجوداً و عدماً لیس اعتبار لعدم وجودها و عدم عدمها حتى ینافى تحصل معلولها وجوداً و عدما و الحاصل ان عدم اعتبار العله بحسب العقل لا ینافى حصول المعلول بها فى الواقع.

در حمل هر محمولى براى هر موضوعى، لحاظِ مرتبه موضوع، باید اخذ شود

مرحوم آخوند در اینجا اشکال را به یک نحو دیگرى بیان مى‏کند. و خلطى که مستشکل خلط مرتبه را در اینجا مرتکب شده، در اینجا به صورت اشکال مطرح مى‏کند. و آن مسأله عبارت از این است که در حمل هر محمولى براى هر موضوعى، لحاظِ مرتبه موضوع، باید اخذ شود، یعنى اگر یک محمولى را شما بر یک موضوعى حمل مى‏کنید یک وصفى را بر یک موضوعى حمل مى‏کنید، باید خصوصّیت مرتبه درآن موضوع، در این حمل باید لحاظ شود. اگر ما مى‏خواهیم لوازم ذاتى یک موضوع را بر موضوع حمل کنیم، در اینجا نظر به ماهیت موضوع داریم و کارى به آن لوازم خارجى موضوع ما نداریم. ما کارى به وجود خارجى آن موضوع نداریم به لوازم ذاتى آن موضوع کار داریم. فرض کنید من باب مثال مى‏خواهیم بگوئیم «امام علیه السلام» داراى این خصوصیات است. وقتى که مى‏خواهیم بگوئیم که «امام علیه السلام» مُشرِف بر ما کان و ما یکون هست، این از اینجا استفاده نمى‏شود که الان «امام علیه السلام» هم در خارج وجود دارد، این اشِراف الان باید درخارج وجود داشته باشد، «امام على السلام» به همه نفوس اطلاع دارد. «امام علیه السلام» مُلک و ملکوت در دستش هست «امام علیه السلام» واسطه فیض است، بین همه ممکنات از تجردات و غیر تجردات و قوابل صورت و ماده. خوب این اوصافى را که براى امام مى‏آوریم این نه به لحاظ وجود خارجى‏

اوست نه، بلکه به لحاظ مرتبه ماهوى اوست. نه هویّت او، یعنى ما امام را اینطور مى‏دانیم. ما امام را به این کیفیت مى‏شناسیم ما امام را اگر بخواهیم تعریف کنیم تعریف ما از امام به این نحو خواهد بود. حالا سواءٌ اینکه امام در خارج وجود داشته باشد، مثل اینکه الان امام علیه السلام حضرت بقیه الله؟؟؟؟؟ له الفدا ایشان در خارج وجود دارد. یا اینکه امامى در خارج وجود نداشته باشد باز در این صورت مثل زمان قبل از امامت که خوب امام نبود و حالا پیغمبرى بود براى خودش یا یک وَلِى بود، در نقطه من الفقاط و بقعه من البقاع ولى «امام علیه السلام» به این خصوصیت وجود نداشته است، ائمه انحصار در دوازده تا دارند. معصومین انحصار در اربعه عشره نفراً دارند. این لحاظ مرتبه است و مرتبه ماهوى است. یعنى ماهیت «امام علیه السلام» ماهیتش اینطور است سِواءٌ آنکه در خارج باشد یا نباشد.

فرض کنید مى‏گوئیم کسى که به مقام ولایت برسد داراى این خصوصیات خارجى خواهد بود خوب این کارى نداریم که این آیا الان در خارج ولى وجود دارد، صَرف نظر از «امام علیه السلام» یا ولى در خارج وجود ندارد. ما به او کار نداریم، ما الان داریم تعریف این را مى‏کنیم. و حمل این محمولات و اوصاف بر موضوع استدعاى وجود خارجى را نمى‏کند، و حالا که ما این محمولات را حمل بر موضوع مى‏کنیم، لاجرم باید وجود خارجى هم در اینجا محقق باشد، نخیرممکن است باشد، ممکن است ولى اى درخارج هم نباشد. این هیچ استدعا ندارد. این یک مطلبٌ یا اینکه ما مى‏آئیم موضوع را موجود تصّور مى‏کنیم یعنى موضوعى که وجود دارد مثل زید مثل فرض کنید که امامى که هست امامى که در خارج هست ما او را مى‏آئیم تصور مى‏کنیم. امامى که درخارج وجود دارد اگر بخواهیم وصفى را بر او بار بکنیم. دیگر این وصف به ماهیت امام بر نمى‏گردد. این وصف به وجود امام بر مى‏گردد. امامى که الان در خارج وجود دارد داراى این اوصاف است. داراى این خواص است. که در روایات داریم «امام علیه السلام» مثل خورشید مى‏ماند گرچه‏

ابر او را از ما پنهان کرده ولى آثار خیر و برکت او همیشه چه هست؟ از پشت ابر هم هست. خوب این در اینجا خصوصیت خارجى و یک وجود خارجى یک خصوصیت در اینجا مطرح مى‏شود، این دیگر با لوازم ذاتى آن امام به او کارى ندارد، حالا آیا جزء لوازم ذاتى اش هست یا جزء لوازم ذاتى اش نیست این الان دیگر به وجود خارجى این شى‏ء ما کار داریم دیگر نمى‏توانیم در اینجا فرض عدم براى این موضوع قرار بدهیم این فرض دوم، یا اینکه در بعضى از اوقات ما عدمِ موضوع را لحاظ مى‏کنیم و بر آن اساس وصفى را مى‏آوریم مى‏گوئیم که چون ماه نیست، لذا مهتاب هم الان نیست. چون ماه نیست، الان جذر و مد هم نیست. چون ماه نیست اطلاع بر اینکه در چه یومى از ایّام شهر هستیم آن اطلاع هم موجود نیست. خوب تمام اینها محمولاتى هستند براى موضوع مفروضه العدم. عدم در اینجا موجب شده است که ما اوصافى را بار بکنیم.

حالا در بحث واجب الوجود اشکالى که در اینجا مطرح مى‏کند. که این مستشکل اشکال برایى مى‏کنند که شما واجب الوجود را فرض کردید در یک فرض عقلى که این فرض عقلى ممکن است با نفس الامر اختلاف داشته باشد و این فرض شما نه اینکه اختلاف داشته باشد یعنى اینکه منافات ندارد با نفس الامر اما عین مفهوم فرض عقلى با مفهوم آن محکى نفس الامر و اینها تفاوت دارد الان شما واجب الوجود را لا بشرطِ از آن وصف و علت آن وصف آمدید بیان کردید و مطرح کردید. گفتید واجب الوجود اینجا بدون لحاظ، چون اگر با لحاظ شرط بشود یعنى وجود واجب، مشروط به این وصفى است که این وصف، از خارج بر این واجب الوجود بار مى‏شود در این صورت وجوب واجب از وجوب ساقط، و به امکان و وجوب بالغیر در مى‏آید. امکان ذاتى و هَوَ خَلافُ الفرضُ و المحال. این اینطور و براى اینکه ما موضوع خود را ثابت کنیم یعنى آقایان اینطور مى‏گویند

استدلال بکنیم بر اینکه واجب الوجود من جمیع الجهات ممکن است واجب الوجود نباشد یعنى واجب الوجود از نظر وجودش واجب است اما از نظر اوصافش واجب نیست، ممکن است، امکان بالقیاس الى الغیر دارد. اگر اینطور باشد پس بنابراین ما باید فرض را بر این بگذاریم که واجب الوجود را ما لحاظ مى‏کنیم و اعتبار مى‏کنیم بدون اوصاف کمالیه که ملحق به او خواهند شد از خارج، ما کارى به آن اوصاف و علل آن اوصاف نداریم. عللى که در خارج ممکن است باشند و بواسطه آن علل واجب الوجود متصف به یک صفت کمالى باشد. فرض کنید که علتى در خارج باشد من باب مثال یک شى اى در خارج باشد یک خلقى در خارج باشد و بواسطه آن خلق واجب الوجود. منصف به صفت خالقّیت باشد. خلقى در خارج باشد واجب الوجود به صفت تربیت بشود. خلقى در خارج باشد، واجب الواجب متصف به صفت رحمانیّت رحمیّت و عطوفت و رزاقیّت و امثال ذلک بشود یا اینکه نه فرض کنید یک شى ایى دیگر در خارج باشد که آن افاضه بکند این مطلب را به او. یعنى گویا واجب الوجود در صفت کمالیه خودش مانده است و فقط یک خلق باید بیاید و این را براى آن تمام کند و او را به مرحله کمال برساند.

این مطلبى را که این آقایان مى‏فرمایند مسأله شان به این بر مى‏گردد که عدم لحاظ وصف و عدم لحاظ علت آن وصف این یک فرض عقلى است. اما منافات ندارد که در نفس الامر آن وصف یا علت او وجود داشته باشد پس بنابراین در این صورت این اشکال در این جا وارد نمى‏شود بر اینکه انفکاک بین علت و معلول در این جا لازم مى‏آید. نه خیر شما در حالیکه واجب الوجود را بابشرط از وصف و علت آن وصف تصور کردید، در عین حال براى این وصف علت خارجى هست‏

پس بنابراین انفکاک بین علت و معلول که عمده اشکال ا مرحوم آخوند بر این آقایان هست، بر آن افرادیکه به دلیل، اشکال وارد کردند، و از راه خود

نخواستند وارد بشوند مرحوم آخوند، از راه انفکاک بین علت و معلول وارد شوند پس در واقع آنچه که موجب مى‏شود که مرحوم آخوند حربه محکمى داشته باشد، بر اینکه از این برهان دفاع بکند، آن انفکاک بین علت و معلول است در فرضى که ما واجب الوجود را لا بشرط از وصف لاحق بر او و علت آن وصفى که در خارج است بدانیم. ولى اگر آمدیم گفتیم که، بین مقام تصّور و بین مقام اثبات و بین مقام نفس الامر ممکن است که در اینجا اختلاف باشد اختلاف مفهومى باشد، و آن اینکه شما در مقام تصور، واجب الوجود را تصور بکنید بدون شرط و بدون علتش، خود واجب الوجود تنها، با هر اوصافى که دور برش هستند، کارى به بقیه نداریم. آن اوصافى که مربوط به او و زاییده ذات اوست آن را کارى با آن نداریم فرض کنیم که مثل اوصاف علم و حیات و قدرت که زائیده ذات است آن مال خود ذات است این مقدار را به واجب الوجود ما مى‏بخشیم، هِبه مى‏کنیم. مى‏گوئیم این مال تو ولى بعضى از اوصاف را که دارى، این راست و از پیش پوست کنده اش اینها مى‏گویند این را دیگر تو نیا و بخود بگیر، این را ما به تو مى‏دهم. این اوصافى که فرض کن اوصاف کمالیه توست یک خورده اش را ما به تو مى‏دهیم یک مقدارش هم مال خودت با همدیگر توافق مى‏کنیم همه را براى خودت بر ندار آخر او مى‏گوید همه اش مال من است آن واجب الوجود آن در مقام عّزت وغیرت خودش اصلًا پر کاهى براى هیچ کس نمى‏خواهد باقى بگذارد اینجا ما دعوامان مى‏شود با آن مى‏گوئیم اى آقا این همه ما رفتیم زحمت کشیدیم صفات کمالیه براى خودمان کسب کردیم تو مى‏گویى هر چى که دارى مال من است، پس این بى خوابى شبهاى ما کسى بود کى این بیخوابى را کشید کى اینقدر کتاب دستش گرفت از این ور، به آن ور، تو آمدى پایین یا ما رفتیم کى نمى‏دانم، این قدر پشت صف کوپن ایستاد، با این مملکتى که درست کردى براى ما کى بچه مریض را دکتر برده این قدر توى اطاق انتظار بنشیند. این کارها را کى کرده ما کردیم دیگر انصاف ندارى اصلًا. اصلًا

بگوئى نه اى بنده من این مقدار تو کار کردى، تو زحمت کشیدى، بله. من نمى‏خواستم به این کمالات بردى خودت رفتى زحمت کشیدى رفتى رسیدى و خلاصه خارج از قدرت و مشیت من آمدید تو جلوتر رفتى. قدرت تو، اراده تو قاهر بود حاکم بود غالب بود بر اراده من. ما این قدر سرمان شلوغ بود که به تو نرسیدیم تو خودت رفتى و این بار را برداشتى خلاصه از این مسائل هست. این واجب الوجود مى‏گوید که نه جانم. هر چه خودت را بُکشى. هر چه خودت را جِر بدهى. آخرش یک پر کاهى من برایت باقى نمى‏گذارم، این حرفها را بگذار کنار براى فاطى، این حرفها چیزى نمى‏شود این حرفها را به ما نگو ما این کتابها را روى طاقچه گذاشتیم، این حرفها را به ما ى واجب الوجود نیا بزن، براى اینکه سَرِ عَوام را شیره بمالى خوب است خلاصه ما نجف رفتیم ما درس خوانده ایم. من اینم من آن هستم مانند من نظیر ندارد من کذاى کذا هستم،

خدا رحمت کند مرحوم آقا میفرمودند طلبه ایى که، البته این را من مى‏گویم ایشان نگفتند طلبه ایى که توى خیابان راه مى‏رفت سلام مى‏کرد ما جواب سلامش را نمى‏دادیم نه اینکه ندهیم، خوب، جواب سلام واجب است. یعنى اصلًا اعتنا نمى‏کردیم خوب این اصلًا طلبه است یا طلبه نیست یا چه هست و چه نیست، سوار از این ماشینهاى کذایى و فلان و این حرفها اصلًا مى‏نشیند این داخل و انگار دیگر در دنیا وجود ندارند، اصلًا چه تخّیل و واهمه ایى آنها را مى‏گیرد. این عبارت مرحوم آقاست، وقتى که اینها سوار این ماشینها مى‏شوند «فى جهنم خالدون‏[۱]» یعنى چنان مى‏روند نه اینکه این ماشین جهنم است، مى‏روند در جهنم خیالشان. مى‏روند در جهنم توهمشان مى‏روند در جهنم انا نیتشان، مى‏روند در جهنم افتراق خودشان از بقیه مردم مى‏روند در جهنم تفرّد خودشان، از حالت جمعیت به حالت‏

تفرّد مى‏آیند و اصلًا انگار در دنیا پرنده اى پر نمى‏زند، الّا به دور سر اینها و تمام عالم مى‏گردد بر مدار فکر اینها و سلیقه اینها. اینها هم مال چه هست؟ مال جهل است آقاجان جهل است اینها همه اش مال جهل است.

عرفان. هر چه بر انسان بیشتر تجلى و ظهور کند انسان خود را مصاحب با همه خلق احساس مى‏کند، نه اینکه از براى خود حسابى و کتابى در اینجا قرار بدهد. اشتباه نشود معناى احساس مصاحبت این نیست که برود با اینها بنشیند و گرم بگیرد و رفت و آمد کند، نه، معنایش این است خودش را با آنها، اصلًا میز احساس نمى‏کند والا نشست و برخاست با مردم انسان را در سطح آنها پایین مى آورد در این حرفى نیست. خودتان را الان مقایسه کنید ما اصلًا با عرفان کارى نداریم شما بلند شوید توى مجالس این مردم، بروید توى صنف سبزى فروشها آى تره امروز گران شد، جعفرى ارزان شد، سبزیجات و صیفى جات از آنجا نیامده بار امروز خوب بود فلان تریلى پنچر شده. سبزیهاى و علف ها ریخته زمین، از این مسائل، یعنى صبح تا ظهر کارى ندارد آقاجان همین الان پا شوید درس را تعطیل کنید بروید توى میدان بروید صبح تا شب چند ساعت وقتتان را به تجربه دیگر، بروید توى صنف سبزى فروشها ببینید از صبح تا شب چند کلمه حکیمانه، چند کلمه مفید چند کلمه منطقى از صبح تا شب بر گوشتان مى‏خورد. بعد بروید توى صنف میوه فروشها بگوئید حالا در میوه فروشها شاید فرض بکنید که، این مسائل باشد. وقتى که در آنجا مى‏نشیند. آى پرتغال بم رسیهد. آى مال شِمال نیامده، آى سیب اینجا اینطور شد آى فلان جا نمى‏دانم سم نزدند. چطور شد. آى گران شد. ارزان شد آى دولت بنزین را گران کرده ما هم میوه را گران مى‏کنیم همین حرفها. یعنى من در اینجا به شما تضمین مى‏دهم اصلا ما به عرفان کارى نداریم ما به سلوک کارى نداریم اصلًا ما سالک نیستیم من چندى پیش بود از سفر که برگشته بودم مشهد. یکى آمده بود خواسته بود مثلًا ما را نصیحت بکند گفتم آقا شما

مى‏خواهید چه کسى را نصیحت کنید من اصلًا سالک نیستم من سالک نیستم. کى گفته؟ تو مى‏خواهى تمام این حرفها را بزنى براى چه؟ من اصلًا سالک نیستم من اصلًا خرم از کره‏گى دم نداشت سالک نیستم یک نماز و یک روزه ایى بخوانیم و برویم همان طویله بهشت براى ما کافى است. ما دیگر آن «جنّات تَجرى» آن اینها ما نمى‏دانم راستش حالا دیگه براى ما شک ایجاد شده، اصلًا این چیزها هست یا نیست ما سالک نیستیم. مى‏خواهیم مثل همین عوامُ الناس باشیم دیگر دید چه بگویم مانده‏ام گفتم نه اصلًا جِدّى مى‏گویم نمى‏خواهم اصلًا سالک باشم مى‏خواهم فقط یک نماز و روزه اى، نمازى بخوانیم و یک قرآنى یک چیزى همین طور بیچاره مانده بود بعد خودم به او گفتم، گفتم آقا جان این حرفهایى که مى‏خواهى به من بزنى یک هفته فکرت را از همه چیز بیاور بیرون، بعد ازیک هفته این حرفهایى که به من مى‏خواهى بزنى روى نوار الان ضبط کن بعد از یک هفته به خودت بزن بین چه مى‏فهمى الان این حرفها را روى نوار ضبط کن یک هفته هیچى، اصلًا یک گوشه بنشین با کسى بیرون نیا، با کسى صحبت نکن، با کسى کارى نداشته باش، بعد از یک هفته اى، خلاصه همین حرفها را به خودت بزن، ببین خودت چى مى‏فهمى درست شد؟ این هم مال کى؟ ما اصلًا به سلوک کارى نداریم. اصلًا جریان منطقى حاکم بر خلق را مى‏خواهیم بفهمیم چه هست. چه جریانى است از آنجا شما بلند شوید، بیائید در بازار، تمام اول بازار تا آخر بازار را بگیرید مى‏بینید مسائل در چه هست؟ یا پارچه فروش دارد از پارچه اش مى‏گوید مس فروش از مس اش مى‏گوید، بلور فروش دارد از این مى‏گوید، یک نوک پایى هم اینجا به هم مسلکان خودمان جامعه مدرسین تبلیغات برویم یک صبح تاشب توى این سازمان تبلیغات بنشینید، ببینید چه حرفهایى مى‏شنوید. چه حرفهایى، ما بودیم با اینها آقا، از این تبلیغ کن از آن یکى نکن، این حرف را بزن. آن حرف را نزن، یعنى وقتیکه نگاه مى‏کنى اصل قضّیه را ببین بین اینها و بین آن سبزى فروش هیچ فرقى نمى‏کند.

هیچ تفاوتى ندارد تمام مسائل در محوریّت دنیاست، فقط یک محضوظاتى از اینها در ذهن آمده، ولى این محفوظات جاى باز نکرده در جانمان، این محفوظات مَته نگذاشته و سوراخ نکرده. آن اوهام ما را آن تخیّلات ما را فقط یک محفوظاتى است.

آنچه که اصل و حقیقت نفس ما را تشکیل مى‏دهد دنیا منُافع دنیاست، آن اصل است. براى رسیدن به آن اصل، آلات و ادواتى مورد نیاز است یکى از آن آلات و ادوات سبزى فروختن است. یکى از آن آلات و ادوات میوه فروختن است، یکى از آن آلات و ادوات چلو کبابى باز کردن است. یکى از آن آلات و ادوات هم آمدن و با این عبارات بازى کردن است. این معلومات آلات و ادواتى است که در رسیدن به آن حقیقت نفس ما مورد استفاده قرار مى‏گیرد. یعنى آیا واقعاً ما یک روایت «امام صادق علیه السلام» را آمدیم گذاشتیم جلومان و به آن روایت عمل کنیم. این کار را کردیم تا بحال،! مى‏خوانیم و مى‏بریم بالا منبر و براى مردم مى‏گوئیم، الان شما از این طلبه ها از این اول تا آن آخر بگیرید. یکى را ببرید زیر سؤال. آقا این کتابهایى که مى‏خوانید براى چه هست؟ اکثر آنها مى‏گویند اینها را بخوانیم و برویم بالاى منبر براى مردم بگوئیم. یکى از اینها گفته من اینها را بخوانم اول خودم به آنها عمل کنم. و این خیلى عجیب هست. یعنى ما این کلام معصومین را وجهه مسائل خودمان قرار بدهیم وجهه عمل و تفکر و تدبر و اتجاه نفسانى خودمان قرار بدهیم، یک روایت از «امام صادق احسن الظن باخیک» به این عبارت که: ظّنِ به برادرت را همیشه ظن خوب قرار بده. همین یکى واقعاً اگر به این یکى ما عمل کنیم تا یک چیزى از یک چیزى مى‏شنوم فوراً ترتیب اثر ندهیم. سریع قضاوت نکنیم. همیشه او را در محمل صحیح و در توجیه صحیح قرار بدهیم الّا اینکه دیدیم خلافش براى انسان بعد از عقباتى دیگر ثابت شود. آیا این کار را کردیم. این همه از روایاتى که فرض کنید که در اینجا در باب معاشرت با مردم،

معاشرت با اهل، معاشرت با خانواده، مسائل شخصى و اینها آمده اینها براى کى هست؟ خوب اینها براى همین ما است دیگر.

صحبتهایى که بزرگان کرده اند این صحبتها همه اش براى ماست. براى راهگشایى کار ماست. این است مطلب. «آیه قرآن مى‏فرماید:*” عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً”[۲]

جاهلون چه کسانى هستند «خاطبهم الجاهلون». جاهلون آن افرادى هستند که منطق متوجه نمى‏شوند. منطیعنى وقتى با آنها حرف بزنى مى‏گردند دل آنجایى که مى‏توانند استفاده کنند، همان توى گوششان مى‏رود. و ۹۹% مطالب دیگر اصلًا انگار توى این گوش نرفته. جاهلین اینها هستند. جاهلون آنهایى هستند که در ارتباط با انسان دنبال پیاده کردن غرض خودشان هستند نه اینکه از انسان نفع بگیرند اینها جاهلون هستند. جاهلون آنهایى هستند که چشم و گوششان را از حرف حّق بسته اند و فقط بدنبال این هستند که چکار بکنند؟ بیایند یک نقطه ضعف بگیرند، بیایند یک چیز بکند. من خودم دارم مى‏گویم. گاهى از اوقات مى‏شود من این سیبیلم یادم مى‏رود بزنم، گاهى اوقات زیاد مى‏شود، خود شما هم دیدید دیگر. مثلًا مى‏روم قیچى بیاورم بزنم. پیدا نمى‏کنم بجاى اینکه حالا بروم بگردم حالا نیم ساعت در خانه من نمى‏دانم توى خانه چه به چه هست که تا بگردم، ما وقتى گاهى اوقات وقتى که مى‏رویم فرض کنید که یک نمک را از توى آشپزخانه بیاوریم شش دور خودمان مى‏چرخیم تا اینکه پیدا بکنیم. ما به این عیال مى‏گوئیم بابا مثلًا این چیزهایى که مى‏دانى که این جلو چشم من بگذار مى‏گوید آخر یک مرد توى خانه نمى‏فهمد توى آشپزخانه؟ من چه مى‏دانم توى آشپزخانه چى به چى هست.

گاهى اوقات دیر مى‏شود خوب حالا فردا من مى‏آیم مى‏زنم اینکه مثلًا چیز نیست سبیل گذاشتن و بلند کردن اصلًا مکروه است یعنى شرعاً مکروه است، اینکه ما خودمان داریم مى‏گوییم، خوب گاهى اوقات فرض کنید که یادم مى‏رود و حالا مسامحه مى‏کنیم نهایتش این است که مسامحه مى‏کنیم حالا ما بلند شدیم رفتیم یک جایى یک آقایى دیده، حالا دیگر اسم نمى‏بریم، آقا، آقا ایشان درویش است آقا ایشان سبیل بلند مى‏کند آقا ایشان نمى‏دانم چکار مى‏کند فلان مى‏کند. آقا او بر خلاف مرام آقا که ایشان همیشه مقیّد بودند سبیلشان را کوتاه بکنند این حرفها ایشان عمداً مى‏خواهد، خلاصه مخالفت بکند، خودش، اصلًا یعنى اگر شما واقعاً بخواهید اول و آخر اینها را آدم گاهى اوقات با خودش مى‏گوید اصلًا حیف است که آدم بیاید براى این توضیح بدهد، مى‏گوید دلم مى‏خواهد، من خیلى اوقات که مى‏شنوم مى‏گویم آقا دلم مى‏خواهد، مى‏گویم اصلًا چه توضیحى بیایم بدهم. حالا توضیح بدهم براى کى؟ براى این؟ آقا حیف کاه که این بخورد. توضیح براى کى آدم مى‏دهد براى آدمى که یک چیزى سرش بشود. بیاید توضیح بدهد اما یک آدمى که به دنبال بهانه است، توضیح دیگر براى این فایده ندارد برو بگو بابا

مرحوم آقا یک وقت یک عبارتى مى‏فرمودند بسیار عبارت جالبى بود مى‏فرمودند. اینرا منهم به مرحوم مطهرى هم گفتم: گفت بله آقا. بله آن. مطلب همین است مثل اینکه آنهم مبتلا بود. ایشان مى‏فرمودند گاهى اوقات انسان از ارتباطِ با بعضى از افراد چنان نفرت دارد که فحش آنها را بر خود مى‏پسندد تا ملاقات با آنها را، مى‏گوید بابا فحشم بده، نیا- نیا حرف بزن. مى‏گفت من این حرف را به آقاى مطهرى گفتم. گفتند: بله آقا. بله آقا همین طور است. آدم مى‏گوید بابا فحش بده اصلًا توى مسجد نیاید ببینم تو را برو هر چى مى‏خواهى‏

پشت سرمان بگو.* اذا خاطبهم الجاهلون قالو ماا.[۳]

واقعاً عجیب است یعنى واقعاً این آیه یک معجزه قرآن است خدا در اینجا مى‏فرماید آدم جاهل آدمى که جهل دارد و نفهمى در ذات او رسوب کرده این آدم. فرق مى‏کند با آن آدمى که به دنبال حق و به دنبال مطلب است اما مطلب دستش نیست در آنجا واجب است انسان مطلب را بگوید، واجب است حق را براى اش روشن بکند. اگر نکند تقصیر در تکلیف کرده ولى آدم جاهل کى است؟ آدم بهانه گیر، آدمى که. «اذا خاطبهم سلاما». سلام علیکم مرحمت عالى زیاد حال شما چطور است؟ اصلًا مجال نمى‏دهد و خداحافظ شما. «قالوا سلاما». مى‏گویند سلام علیکم به همین مقدار که با شما برخورد کردیم خیلى ممنونتان هستیم. نیازى نیست که بخواهید افاضه بفرمائید متشکریم از لطف شما متشکریم از، سلام علیکم- قالوا سلاما مى‏گویند سلام علیکم سلام علیکم یعنى چه؟ یعنى برو دنبال کارت. تو یک آدمى هستى هیچى به دردت نمى‏خورد از آن طرف هم اگر بخواهم من با تو در بیافتم خوب مثل تو شدم. خوب دیگه، من مثل تو هستم. پس چى؟ با سلامت رد مى‏شوند. «خاطبهم» مى‏گویند «سلاما» یعنى چه؟ یعنى یفعلون فعلًا فیه سلامه یقولِمون قولًا فیه سلامه. معنى سلام این است دیگر. یعنى سلامُ علیکم و با این سلامٌ علیکم اصلًا مجال براى طرح و مجال براى صحبت و مجال براى اشاعه فتنه را و اثاره فتنه را باقى نمى‏گذارند. همین، «قالوا سلاما». خداحافط آقا من یک مطلب واجب العرضى دارم آقا من یک وعده ایى دارم و باید بروم زودتر به یک وعده ام برسم ان شاء الله محتاج ادعیه هستیم. ان شاء الله دعا گوى ما باشید خداحافظ شما درست شد؟ «قالوا سلاما» در این مدت براى من نامه هاى بسیار زیادى آمد در این مدتى که بود نامه ها خیلى زیاد بود من نامه را بر مى‏داشتم.

بعضى ها را مى‏خواندم مى‏دیدیم منصفانه به من نوشته اشکال به من دارد ولى اشکال منصفانه است. مى‏گوید آقا شما این ایراد در شما هست من هم قشنگ بر مى‏داشتم جواب نامه را مى‏نوشتم و دلیل خودم را ذکر مى‏کردم و در پایین آنهم مى‏نوشتم چنانچه اشتیاق دارید بنده براى ملاقات با شما، هیچ مشکلى ندارم تشریف بیاورید. البته آنها هم نمى‏آمدند. خودم مى‏گفتم بنده این جواب نامه شما به این دلیل بعضى از نامه ها را بر مى‏داشتم نگاه مى‏کردم مى‏دیدم نه، نامه مغرضانه است یعنى دنبال این نیست که سؤال بکند از اول گازش را گرفته رفته تا آخر. اصلًا هیچ جا جا نگذشته خوب حالا آدم این نامه را چگونه جواب بدهد من زیر بعضى از آنها مى‏نوشتم السلام علیکم و رحمه الله. یعنى چه. یعنى قالوا سلاما دیگر. «* اذا خاطبهم الجاهلون قالواسلاما[۴]».

یکى رفته بود پیش مرحوم میرزا حسن شیرازى. یک طلبه بى تربیتى و خلاصه آن به یک نحوى ردش کرده بود و آمده بود پیش وکیلش. مرحوم آقا سید اسماعیل صدر، مرحوم آقا سید اسماعیل صدر وکیل میرزا بود در کاظمین که الان قبرش، پشت قبر حضرت جواد در همان ایوان در ایوان ورودى باب المراد وقتیکه مى‏خواهیم وارد شویم آن سمت راست یک پنجره هاى گره ایى هست آن قبر آن سید اسماعیل صدر است که البته ظاهراً به اشتباه عکس میرزا را گذاشته روى قبر آقا سید اسماعیل صدر چون در عکس میرزا خلاف است که آیا این عکسى که از؟؟؟ است مال وکیل ایشان آقا سید اسماعیل صدر است از بزرگان بود. از مراجع بود؟ اصلًا خودش یک آیت الله عظمى اى بوده و بسیار مرد بزرگى بود بسیار مرد با تقوایى بود؟ بسیار زاهد بوده. میرزا که هر کسى را وکیل خودش نمى‏کند آن‏

میرزاى کذایى میرزا حسن یکى را تقریباً مثل خودش یا پایین تر از خودش را مى‏آید وکیل مى‏کند دیگر. و آن وکیل ایشان بوده و الان قبرش در اینجاست ما که مُشرف شدیم هر دفعه که مى‏رفتیم یک فاتحه براى مرحوم آقا سید اسماعیل صدر مى‏خواندم بله. میرزا با آن زرنگى که داشته حواله اش مى‏دهد به سید اسماعیل صدر و بعد مى‏داند که آن چه کلکى است خلاصه این را مى‏تواند چیز کند مى‏آید پیش این و آقا سید اسماعیل صدر مى‏فهمد میرزا گفته بگذارمش سر کار خلاصه اینهم آنرا مى‏گذارد سر کار طلبه مى‏رود توى نجف و یک نامه فحش از اول تا آخر براى مرحوم صدر مى‏فرستد. آن هم زیرش مى‏نویسد السلام علیکم زید نامه، نامه را برایش مى‏فرستد. البته بعد هم یک کمکى به آن مى‏کند و خوب ما بعضى از نامه ها به این کیفیت مى‏نوشتیم السلام علیکم نامه را براى طرف مى‏فرستادیم.

بعضى را مى‏دیدیم خوب نه این یک دو کلمه هم اضافه کرده یک نامه اى بود، من نوشتم که من نمى‏گویم مسیر شما مسیر ناحق و باطل است. هیچوقت من این حرف را نزدم و کسى از من این حرف را تا به حال نشنیده و هر کس این را به من نسبت دهد این تهمت است و افترا، ولى مطلبى را که مى‏گویم این است که اثبات یک شى‏ء نفى ما عد نمى‏کند و احراز انحصار حق، در این مسیر را هم من نمى‏کنم، اینهم هست و این باید اثبات بشود و این نامه ایى که شما دادید متکلّف این امر نیست که احراز انحصار را در این مسأله بکند و شما در این قضیه اگر چنان که مایل هستید من در خدمتتان هستم. هیچ کدام نیامدند در یک نامه ایى که یک کسى به ما داده بود که ظاهراً با مشورت با بعضیها انجام گرفته بود دیگر خلاصه رطب و یا بسى بود که در آنجا هر چه شما گم کردید پیدا مى‏کردید و من درآنجا این را نوشتم که ما مدعى حقانیت مسیرمان به نحوى که موجب طرد مسیر دیگران‏

بشود نیستیم ولى چیزى که هست اینطور به نظر ما خُذِ الحائطه لِدِینک‏[۵] مى‏رسد که در راه خلاف قدم بر نمى‏داریم این هم هست و

این در اینجا اقتضاى مى‏کند که انسان با مسائل به نحو مطلوبى برخورد کند به همین مقدار. نامه ها بسیار براى ما مى‏آمد. هفت صفحه ایى ده صفحه ایى و بیست صفحه ایى. یک نفر دیگر نامه ایى فرستاده بود خیلى از بیست صفحه دیگر متجاوز بود تجاوز مى‏کرد. دیگر ما در آنجا دیدیم که کلام امیر المومنین را نوشتم. در آن خطبه همام حضرت مى‏فرماید: که دعایشان افرادى که آنها را مدح مى‏کنند این است که:* اللهم لا تواخذنى بما یقولون و اجعلنى افضل مما یظنون.[۶] این کلام حضرت را ما، همین مطلب را مى‏گوئیم. خیلى ها به من البته خیلى ها حدود ۵- ۶ نفر بودند که یکى از آنها خیلى اصرار مى‏کردند البته من نگفتم که این نامه را کى داده فقط گفتم یک همچنین نامه ایى آمده بود. اصرار مى‏کردند که یک فتوکپى شما از این بر مى‏داشتید و چند تا زیراکس مى‏کردید و خلاصه پخش مى‏کردید و این حرفها. من به آن شخص گفتم که من به خود این آقا پیغام داده بودم اگر مى‏خواهد راجع به این مسائل صحبت بکند بیاید ما که ابائى نداشتیم. مى‏خواهد بلند شود بیاید ما هم با او صحبت مى‏کنیم و با این توجه که نیامد و بعد این نامه را داده این مثل اینکه منظور دیگرى ایشان دارد. لذا ما هم بنابراین نمى‏خواهیم این قضایا فقط در جنبه فسادش حرکت کند نه منظور ما این است که مسأله روشن شود و بیان شود و من یک عبارتى را مرحوم آقا فرمودند این عبارت را من هم به او گفتم که گفته ام، مرحوم آقا اواخر عمرشان فرموده بودند که آنچه که مطلب براى راهنمایى و تربیت افراد است ما بیان کردیم دیگر از این پس بر عهده افراد است که‏

اینها را بکار ببندند. این عبارت ایشان بود و دو سه بار هم من از ایشان شنیدیم و یکبار هم در مجلس عام ایشان مطلب را فرموده بودند. من هم الان این را مى‏گویم. من مى‏گویم آنچه که مطلب براى ارائه طریق بود ما گفتیم در این مدت حالا دیگر بقیه اش به این است که افراد خودشان بفهمند حالا یکى نمى‏خواهد، بنده چکار کنم خوب نمى‏خواهد دیگر. مى‏گوید آقا بنده نمى‏خواهم، نمى‏خواهد دیگر. بنده مى‏خواهم معتقد باشم این لیوان من باب مثال از ذَهَب است. حالا این لیوان از شیشه است حالا من مى‏خواهم معتقد باشم این لیوان از ذهب است مى‏گوئیم آقا بلند شوید برویم این را به بازار پیش طلا فروش محک بزنیم مى‏گوید اصلًا نمى‏خواهم بیایم محک بزنم. مى‏گوئیم بلند شویم برویم پیش مُختبر مى‏گوید آقا نمیآ خواهم بیایم و قتیکه نمى‏خواهد بیاید من چکارش کنم. خوب نمى‏خواهد دیگر خداحافظ شما. لذا این واقعاً عجیب است دیگر که انسان به کار ببندد یعنى مطالبى را که اینها از ائمه یا از بزرگان شنیده اینها را بکار ببندد، آقا الان شما کُلِ کتاب بوداییها را نگاه کنید از این مقدار تجاوز نمى‏کند. خط خطش را حفظ هستد، ما یک بحار الانوار داریم از اینجا تا آنجا و یک کتابش را نخواندیم آخر این بحار الانوار چه هست؟ بحار الانوار روایاتى است که از ائمه بیان شده است دیگر ما نباید بفهمیم فرض کنید «امام سجاد» چه فرمودند ما نباید بفهمیم «امام جواد» چه فرمودند گفته اند «امام عسگرى» چه فرموند؟ اینها مال کیه؟ مال ماست دیگر، اینها، براى ما آمده اند بعضى این مسائل را انسان وقتیکه مطالعه مى‏کند اصلًا خیلى عجیب مى‏شود. یک بینش جدیدى. یک بصیرت جدیدى در فهمش و در فکرش پیدا مى‏شود و همین طور کتابها هست و هیج خبرى از اینها نیست همین طور مطالبى که ما از بزرگان شنیده ایم. خوب بله شنیدیم توى نوارها زیاد است نه اصلًا انگار براى ما نیست، انگار این مطالب براى ما نیست. ایشان در آن کتاب روح مجردى که برداشتند نوشتند خوب این یک مسأله ایى است که نه از نظر اینکه الان‏

شخصِ من در این مسأله مطرح است من الان عرض مى‏کنم گفتن این قضیه براى من مشکل است ولى اگر کسى جاى من بود اما صحبت در اصل این قضیه است اگر کسى جاى من بود خوب آقا فرض کنید مطالبى که در روح مجرد برداشتن گفته اند گیرم بر اینکه به این مطالبى که به یک شخصى مثل من نسبت داده مى‏شود این مطالب مطالب صحیحى است ما بنا را براین مى‏گذاریم مطالب مطالب صحیح است جایى که مرحوم آقا به آقا سید محمد صادق مى‏فرمایند. آقا پسر آقاى حداد که ریشش را مى‏تراشد تو حق اشکال کردن ندارى. خودش مى‏داند و پدرش، ریشش را مى‏تراشید. تظاهر به فسق علنى دیگر حالانه ما زیارت کرده بودیم قبر آقاى حداد را در همان پایین پاى ایشان یکى از آقا زاده هاى ایشان است، عکسى که روى قبر است با کراوات است، نمى‏دانم چرا این عکس را برداشتن حک کردن روى قبر روى سنگ حک کردن خوب حالا دیگر کردن اینکار را، خوب حالا خوب این پسر آقا حداد خودش مى‏داند خوب حالا روى جوانى و فلان و این حرفها فرض کنید توى عروسى اش بود؟ وى خواسته الان یک دانه کراوات بزند. خوب از آقاى حداد هم حرف شنوى لابد نداشته خوب حالا با این ریش تراشیدن به جهنم نمى‏رود بابا. مى‏خواهد بگوید چه؟ حالا خودش مى‏داند و پدرش حالا آدم بیاید یک ولى نعمت خودش مثل آقا حداد که همه وجودش، حیاتش سعادتش مرهون نَفَس آن است بلند شود حالا پسرش یک ریش مى‏تراشد یک ریش عادى که همه مى‏تراشند و فلان و این حرفها حالا بلند شود بیاید توى بوق و کرنا بکند. بنده خدا توى دلت هزار و یک درد و بدبختى هست که به هفت دریا شسته نمى‏شود حالا آمدى به دو تا موى پسر استادت بند کردى، که حالا ریشش را تراشیده. این را آقا مى‏خواهند بگویند به ایشان. آنوقت این مرامى که ایشان دارند مطرح مى‏کند. یک کتاب روح مجرد نوشتن آنوقت شما بیاید بر اساس تخیلات تهمتهایى بزنند به پسر استادشان کو به لاتهاى قم نمى‏زنند این تهمتها را، فلانى اینکار را مى‏کند فلانى آن کار را

مى‏کند خوب بلند شوند توى نامه بنویسند. خوب ما که سالک نیستیم ما که خودمان هم گفتیم سالک نیستیم ما یک نماز مى‏خوانیم و شما که سالک هستید این روش استادتان بوده شما که مَبَلِّغ روش عرفان هستید. مُبَلغ این است. چرا؟ چون جواب آقا سید محسن را نمى‏توانند بدهند. آقا سید محسن چه مى‏گفته؟ آقا سید محسن مى‏گفته؟ حرف را باید درست بزنید این لیوان شیشه است. بلور است. نگوئید این لیوان طلاست حرف ما این بوده دیگر ببیند چه بساطى درست کردند این در خود زمان آقا هم حرف آقا را نمى‏شنید این خون به دل آقا کرده حالا ما خون به دل آقا کردیم یا نکردیم. صحبت در مسیر حق و صحیح حرف زدن و صحیح عمل کردن است ما حالا خون به دل آقا کردیم. اصلًا بنده یزید. تو بیا جواب یزید را بده این یزید مى‏گوید تو چرا به این شیشه مى‏گوئى طلا خوب بیا جوابش ر ا بده دیگر این خیلى مسأله است دیگر که آنوقت این مى‏شود راه. راهى که توصیه شده ائمه توصیه کردند بزرگان توصیه کردند و خودشان رفتن خودشان عمل کردند. «امام سجاد» مى‏فرماید که: والله آن شمشیرى که با آن شمشیر پدر مرا کشته اگر به من امانت بدهند من به آنها بر مى‏گردانم. با شمشیر پدر من کشته شده ولى امانت باید در اینجا چه بشود حفظ شود امانت باید در اینجا لحاظ شود بحث امروز و روضه‏اش.

[۱]

[۲] ۱- فرقان آیه ۶۳

[۳] – ۱- سوره الفرقان ۲۵ ذیل آیه ۶۳

[۴]

[۵]

[۶] ۱- نهج البلاغه خطبه: ۱۹۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن