جلسه ۱۰۳ درس فلسفه، کتاب اسفار

موضوع: جلسه ۱۰۳ درس فلسفه، کتاب اسفار

استاد: حضرت آیت الله حاج سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

متن جلسه:

درس ۱۰۳

بسم الله الرحمن الرحیم‏

تطبیق متن: و اجیب بان حصول …[۱]

وأجیب بأن حصول هذا الوصف له لذاته الذى هو الوجود الخاص المخالف بالحقیقه لسائر الوجودات عند المشائین‏

جواب این اشکال به این شده است که: بنا بر مبناى مشائین چون تمام وجودات داراى حقائق مختلفه بالذات هستند، این اختلاف اقتضاى تجرد از ماهیت در واجب، و عدم تجرد از ماهیت در ممکن را مى‏کند. البته اشکالى که به این مطلب وارد مى‏شود- همانطور که در جلسه قبل گذشت بنابراین فرض مفهوم مشترکى بین موجودات مختلفهالحقائق بالذات نمى‏تواند داشته باشد.

بأن حصول هذا الوصف له لذاته‏ حصول این وصف تجرد از ماهیت به ذات واجب بر مى‏گردد که آن ذات واجب‏ الذى هو الوجود الخاص المخالف بالحقیق‏ ه لسائر الوجودات عند ال‏ مشائین‏ عبارت است از یک وجود مختص به خود، که مخالف است حقیقتاً با سایر وجودات عند المشائین مى‏گویند تمام مصادیق وجودات اختلاف ذاتى دارند وبالتمامى‏ ه و النقص أو الغنى‏ و الفقر عند حکماء الفرس و الخسروانیین‏ ولى بنابر فلسفه و مبناى فهلویین این وجود داراى مراتب تشکیک است‏

و حقیقتش حقیقت واحد است بنابراین حصول این وصف لذاته است که عبارت است از همان وجود خاص و آن وجود خاص اختلاف و مخالفتش با سایر مصادیق به تمامیهو نقص یا با غنى و فقر است، نه بالحقیقهولى حقیقت وجود بین واجب الوجود و بین بقیه وجودات واحد است. به تمامیهوجود بر مى‏گردد نه به خود وجود.

لازمه تمامیت و غنى، تجرد از ماهیت است‏

لازمه تمامیت و غنى این است که تجرد از ماهیت داشته باشد وهذا تفاوت عظیم جدّاً بین این دو مرحله تفاوت خیلى زیاد است. فإن حقیقه الوجود ما لم یشبه ضعف و قصور حقیقت وجود مادامى که مشوب به ضعف و قصور نشود، لا یلحقه معنى من المعانى التى هى غیر الوجود معنایى از معانى که غیر وجود است به آن ملحق نمى‏شود؛ التى یعبر عنها بالماهیات‏ که به ماهیات تعبیر مى‏شود والقصور و الضعف من مراتب الإمکانات و التنزلات‏ قصور و ضعف از مراتب امکانات و تنزلات است؛ قصور و ضعف است که موجب ماهیت مى‏شود، و قصور و ضعف معلول مراتب امکانات و تنزلات است؛ هر چیزى که به امکان یا به تنزل برسد داراى قصور و ضعف است و هر چیزى که داراى قصور و ضعف بود داراى ماهیت است. کما أن الظل من مراتب تنزلات النور ظل جداى از نور نیست، از مراتب نزول و ضعف نور است. إذالمعنى من الظل لیس أمرا وجودیا معناى ظل که ما مى‏دانیم یک امر وجودى در قبال نور نیست‏ بل هو من مراتب قصورات النور از مراتب ضعف نور است‏ والقصور عدمىّ‏.[۲]

وکذلک تنزلات مراتب الوجود الذى هو حقیق‏ ه النور عند هؤلاء العظماء من‏

الحکماء الفهلویین‏ و همچنین تنزلات مراتب وجودى که آن حقیقه نور است؛ مى‏گویند: «الوجود هو النور» این تنزلات مراتب وجود در نزد عظماى از حکماى پهلویین است.

الظاهر بنفسه المظهر لغیره‏

الظاهر بنفسه المظهر لغیره‏

آنجا براى خودش ظاهر است؛ اظهارش هم در مراتب تنزل است ظاهر بذاته یعنى خودش فى حدّ نفسه ظهور دارد؛ لازم نیست کسى بیاید او را روشن کند؛ این اطاق ظاهر بذاته نیست؛ لامپ باید بیاید این اطاق را روشن کند. منظور از ظهور لذاته، جنبه براى غیر ندارد، یعنى خودش براى خودش وجود دارد؛ مگر ما نمى‏گوئیم که هر چیزى که به وجود بیاید داراى علم و حیات و قدرت است حالا چه این علمش براى دیگرى ظهور پیدا بکند یا نکند.

وقتى که ما مى‏گوئیم یک چیزى ظاهر است، یعنى از خفاء به بروز رسیده؛ از استعداد به فعلیت رسیده است. وقتى که این اطاق تاریک است یعنى عدم النور است- ما به دیوار که کارى نداریم- این عدم نور باید به فعلیت نوریه برسد، لذا نمى‏توانیم بگوئیم که آن اطاقى که تاریک است ظاهر بذاته است. الان عدم نور در اینجا حاکم است. هر وجودى فى حد نفسه ظاهر است؛ چه ما او را ببینیم؛ چه نبینیم «المظهر لغیره» مى‏آید آن را توضیح مى‏دهد. در «الظاهر بذاته المظهر لغیره» معنایش این است که این وجود غیر از ماهیت است؛ ماهیت «الظاهر بذاته» نیست؛ ماهیت عدم است و خفا است و تساویست بالنسبهبه ظهور و بالنسب هبه عدم ظهور. چیزى که مى‏آید و به این ماهیت ظهور مى‏دهد وجود است؛ المظهر را کارى نداریم، الظاهر را کار داریم. پس در هر جایى که وجود است، در آنجا ظهور است. حالا «المظهر لغیره» آن یک چیز دیگر است؛ در عین حال که مى‏آید به ماهیت ظهور مى‏دهد، اظهار براى غیر هم مى‏کند و براى دیگران هم روشن مى‏کند حالا آمدیم در وجود پروردگار، وجود پروردگار فى حد نفسه الظاهر بذاته است چون ماهیت ندارد که تاریکى و عدم النور

باشد؛ وقتى که الظاهر بذاته شد، المظهر لغیره نیز هست؛ از جنبه عینیت مى‏آید غیر را هم اظهار مى‏کند، غیر را هم به منصه ظهور مى‏آورد، ماهیات دیگر را نیز مى‏آید به منصه ظهور مى‏آورد.

قصور و ضعف هاى مراتب وجود از خصوصیات هویات این تنزلات ناشى مى‏شود

وقصوراتها إنما تنشأ من خصوصیلت هویاتها قصور این مراتب وجود و ضعفهاى مراتب وجود از خصوصیات هویات این تنزلات ناشى مى‏شود التى لا تزید على حقیقتها المتفقه فى أصل الوجود و النوریه که این هویات این مراتب وجود؛ زائد بر حقیقت این مراتب که متفق است در اصل وجود نوریه نیست؛ به عبارت دیگر تعینات خارجى این مراتب وجود است که اقتضاء قصور مى‏کند اینکه شما مى‏گوئید: «تعینات خارج» با آن ضعف و قصور و فقر و إمکان و … را هم آوردید، تمام اینها را با یک لفظ، خواهى نخواهى بر گٌرده این گذاشتید وقتى که هویت خارج مى‏خواهد تحقق پیدا کند- هویت یعنى تعین- وقتى که تعین در خارج مى‏خواهد تحقق پیدا بکند، شما آمدید امکان را هم بر آن حمل کردید؛ ضعف و قصور را هم روى آن بار کردید، ولى حقیقت این هویات غیر از اصل وجود و نوریت چیز دیگرى نیست؛ یعنى آمیخته و مرکبى از وجود و عدم وجود نیست، که این عدم وجود ظلمت و ضعف را پدید آورده باشد، همان وجود تک و تنها است بدون هیچ چیزى؛ منتهى ضعیف شده آن.

اگر شما خود وبا را بخواهى تزریق کنید شخص وبا مى‏گیرد، مى‏میرد. یک وقتى همین وبا را تضعیفش مى‏کنید، بعد به شخص تزریق مى‏کنید، در این صورت نه تنها شخص را نمى‏کشد بلکه واکسن هم مى‏شود براى این که مبتلا به بیمارى نشود.

وجود نیز همین طور است. آن وجودى که مى‏خواهد بیاید در مراتب پائین، لازمه تنزلش ضعف تجرّدى است که از آن بساطتى که دارد بواسطه ظهوراتى که پیدا

مى‏کند. اما حقیقتش عین همانى است که در آن بالاست، هیچ تفاوتى ندارد.

ومنها أن الواجب مبدأ للممکنات، اشکال دیگرى که در اینجا شده، وصف مبدئیت در اینجا مطرح است- در اول وصف تجرد از ماهیت بود الان وصف مبدئیت- فلو کان وجوداً مجرداً اگر واجب متعال وجود بحت و بسیط و مجرد از ماهیت بود فکونه مبدأ للممکنات إن کان لذاته‏ آن که علت براى مابقى است و علت براى ممکنات است، اگر لذاته است، به وجودش بر مى‏گردد بدون انضمام شى‏ء آخر فیلزم أن یکون کل وجود کذلک‏ لازمه این مطلب این است که هر وجودى به لحاظ این که وجود است مبدأى براى ممکنات باشد، آن وقت به مقدار ما لا نهاى همبدأ داریم‏ وهو محال لاستلزامه کون کل وجود ممکن‏ چون نتیجه این قیاس اینطور مى‏شود که هر ممکنى، عله لنفسه‏ و لعلله، علت باشد براى خودش که «تقدم شئ على نفسه» لازم مى‏آید و یکى هم علت باشد براى همه ممکنات دیگر؛ حتى سلسله علل خودش. بخاطر این که هر وجودى حصه‏اى از وجود را دارد، و آن مبدئیت براى کل بر آن عارض مى‏شود. مثل اینکه مى‏گوئیم: اگر ما اکرام را بر علم بار کنیم، هر شخصى که حصه‏اى از علم دارد حکم اکرام هم بر سرش مى‏آید. این هم همینطور است.

وإلا فإن کان هو الوجود مع قید التجرد، حالا اگر به خود ذات که اصل وجود است بر نگردد، این مبدئیت به وجود با قید تجرد باشد؛ یعنى نه اینکه هر وجودى مبدأ براى ممکنات باشد، بلکه وجود مجرد از ماهیت مبدأ ممکنات است- به انضمام قید تجرد- پس بنابراین بقیه ممکنات که مجرد از ماهیت نیستند، از تحت این تعریف خارج مى‏شوند؛ فقط وجودى مى‏ماند که این وجود مقید به تجرد از ماهیت است. این وجودِ مقید به تجرد از ماهیت من حیث المجموع مبدأ براى جمیع ممکنات خواهد بود. پس وجود واجب مى‏ماند. به این هم اشکال وارد مى‏شود که اگر ذات به انضمام تجرد و با قید تجرد بشود، لزم ترکب المبدأ الأول‏ لازمه‏اش این است که مبدأ اول مرکب باشد از یک امر وجودى و امر عدمى،- چون تجرد از

ماهیت امر عدمى است- بل عدمه‏ بلکه عدمش لازم مى‏آید ضروره أن أحد جزئیه و هو التجرد عدمى‏ یکى از دو جزء این مبدأ اول که تجرد باشد، امر عدمى است پس مبدأ اول هم معدوم مى‏شود. چیزى که از یک امر وجودى، و عدمى مرکب بشود آن معدوم است.

وإن کان بشرط التجرّد لزم جواز کون کل وجود مبدأ لکل وجود قسم سوم؛ اگر این مبدئیت به وجود برگردد، بشرط تجرد نه منضم با تجرد، لازمه‏اش این است که هر وجودى مبدأ براى هر وجودى بشود إلا أن الحکم تخلف عنه‏ الا این که حکم تخلف مى‏شود از او لفقدان شرط المبدئیه و هو التجرد بخاطر فقدان شرط مبدئیت است که عبارت از تجرد باشد یعنى هر وجود بتواند که مبدأ باشد، بالأخره این شرط ممکن است تحقق پیدا کند؛ حالا یک مانعى نمى‏گذارد این شرط تحقق پیدا کند، اما اصل وجود قابلیت براى مبدئیت را دارد، یعنى هر وجودِ مصداقىِ خارجى قابلیت براى مبدئیت دارد الا اینکه باریتعالى آن جا نشسته؛ نمى‏گذارد که تجرد از ماهیت براى این وجود حاصل بشود. مى‏گوید من نمى‏گذارم، اگر من مى‏گذاشتم شما مى‏توانستید مبدأ براى همه چیز بشوید. این هم خودش محال است؛ چون لازمه هر وجودِ ممکنى ممکنیت است و اقتضاى مبدئیت در آن محال و مستحیل است وممکن امکان ذاتى دارد.

والجواب کما مَرَّ، جواب مانند جواب اول است‏ أن ذلک لذاته الذى هو وجود خاص‏ مبدئیت به ذات واجب هم بر مى‏گردد، که وجود خاص است‏ مخالف لسائر الوجودات، با سایر وجودات مخالف است‏ ذاتاً و حقیقیه کما هو عند الجمهور من المشائین أو تأصلا و غنى کما هو عند الأقدمین‏ بر مى‏گردد به ذات واجب از نقطه نظر تأصل و از نقطه نظر تامیّت و غنایى که دارد؛ یا همانطورى که فهلویین و حکماء فرس به مراتب تشکیکى وجود معتقدند؛

بنابراین مبدأ به اصل الوجودى که آن اصل الوجود عبارت است از اصل‏

الوجود تام. و لازمه تمامیت این است که اقتضاى مبدئیت براى ما بقى و کلّ هستى و ممکنات را بکند. این هم اشکال دیگر و جوابش.[۳]

[۱] – ص ۱۲۶.

[۲] – تلمیذ: پس وجود هست منتهى مرتبه نازله‏اش است؟

استاد: بله همان وجود نور است یعنى وجود مستقل از نور نیست

[۳] – تلمیذ: تمام این اشکالاتى که الان هست بخاطر اینست که صرافت و تجرد را قید براى وجود و براى ذات واجب مى‏گیرند، بعد اشکالاتى را درست مى‏کنند و جواب را مى‏دهند.

استاد: صرافت عین وجود است. بساطت و صرافت لازمه وجود است. ما با بساطت و صرافت اصلًا جواب اشکال را مى‏دهیم؛ یعنى عکس آنچه که شما مطرح مى‏کنید. حتى نسبت به فهلویین و حکماى فرس که قائل به مراتب تشکیک هستند اشکال وارد مى‏شود. چون همانطورى که عرض شد قائل به مراتب تشکیک، امتیاز هویتى بین واجب متعال و بین بقیه مراتب قائل است، چون وجود را مشکک مى‏داند.

مگر آن تشکیکى را که ما معنا کردیم و بسیارى از بزرگان فرموده‏اند که منافاتى با تشخص وجود ندارد، منظور بگیریم؛ و الا اگر تشکیک به این معنا باشد- بنابر مبناى مرحوم کمپانى یا دیگران- که عبارت است از حدود وجودى هر تعینى و هر هویتى در مراتب نزولیه، بنابراین ما باید قائل به اختلاف هویتى و مرتبه بین خداوند متعال و بین بقیه باشیم؛ یعنى در عین این که قائل به اتحاد مفهوم وجود هستیم در عین حال باید قائل به اختلاف مرتبه در مراتب تعینات و واجب الوجود باشیم. پس واجب الوجود منحاز از بقیه مراتب تعینات، لذا اینجاست که خدا را در عالم احدیت مى‏گذارند، و مى‏گویند برو آن جا پائین تر نیا که اگر بیائى پائین تر، خلط بین علت و معلول، خلط بین مرتبه بالا و پائین تر ایجاد مى‏شود، و بطور کلى مراتب تشکیک همه‏اش به هم مى‏ریزد. این مراتب تشکیک که خلط یک مرتبه با مرتبه دیگر نیست. شما خورشید را اگر نگاه کنید نورِ در جوّ خورشید یک مرتبه دارد، در جو زمین یک مرتبه دیگر دارد و این دو مرتبه هیچ وقت با هم خلط و یکى نمى‏شوند؛ وحدت پیدا نمى‏کنند، و نور اینجا به شدّتى است که چشم انسان مى‏تواند آن را ادراک کند. قطعاً ما در جو خورشید چشممان قادر بر رؤیت نور شمس نخواهد بود؛ اگر یکى بودند، باید آنچه در اینجا مى‏بینیم آنجا نیز ببینیم. یا آن گرمائى که اینجا است باید آنجا نیز باشد. در حالى که گرما آنجا شصت هزار درجه است اینجا چهل درجه است. این تفاوت براى تحقق مراتب و رتبه است که از آن تعبیر به وجود مراتب مى‏کنند.

و یا وجود مراتب است که موجب امتیاز این مراتب از یکدیگر و عدم خلط بین اینها خواهد شد. قائلین به تشکیک در وجود هم، همین را قائلند، مى‏گویند: وجود داراى مراتب تشکیکى است؛ یک وجودى داریم بسیار عالى راقى و مجرد است. اصلا این وجود بدون شائبه‏اى از تعینات است که غیر از نفس حقیقت او که ما لا یدرک و ما لا یوصف است، هیچ چیز دیگرى نمى‏تواند به او منضم بشود؛ نه شکل بر او عارض مى‏شود، نه جسم بر او عارض مى‏شود، نه صورت بر او عارض مى‏شود، نه حرکت بر او عارض مى‏شود، نه فعلیت بعد از استعداد بر او عارض مى‏شود، نه تجدد بر او عارض مى‏شود؛ هیچ چیزى بر این وجود عارض نمى‏شود. این وجود و این مقام، مقام ذات است و مقام احدیت است و در آن مقام دیگر راهى براى تعین ندارد، این مرتبه اعلاى از وجود است. بعد مى‏گویند: یک مرتبه پایینتر داریم، یک خورده‏اى مسأله در اینجا تنزل پیدا مى‏کند، در اینجا یک حرکتى وجود دارد، اینجا یک آثار و شوائب ظهورى وجود دارد؛ از او تعبیر به مراتب اسماء و صفات مى‏کنند. یک خورده‏اى ا ز آنجا پایین تر، مى‏آئیم مى‏گوئیم در آنجا شوائبى از کمال و شوائبى از فعلیت بعد الاستعداد وجود دارد؛

در مراتب نوریه و مراتب وجودیه هم، قائل به استعداد هستیم و استعداد فقط لازمه ماده نیست

– اگر در مجردات قائل به فعلیت بعد الاستعداد بشویم که هستیم، ما استعداد را تنها لازمه ماده نمى‏دانیم و مختص به جسم و ماده نمى‏دانیم. در مراتب نوریه و مراتب وجودیه هم، قائل به استعداد هستیم و استعداد فقط لازمه ماده نیست؛ بلکه لازمه خود اصل و آن مرتبه- به اصطلاح- وجودى هویت آن وجود است، چون مراتب فیض لا یتناهى است. هر مرتبه از مراتب هویت وجودى استعداد براى مرتبه

اعلى را در حال سیر عرضى یا در سیر طولى دارد.

تلمیذ: پس قوه فعلى هتامه وجود ندارد، پس نبى مکرم هم قوه دارند.

استاد: آن هم همین طور است. آن هم فعلیت ندارد آن هم الى غیر النهایه استعداد دارد.

حتى در نفس پیغمبر هم قوه هست و الان هم پیغمبر دارد سیر مى‏کند

تلمیذ: پس قوه در همه جا هست غیر از خدا؟

استاد: بله در همه چیز هست حتى در نفس پیغمبر هم قوه هست و الان هم پیغمبر دارد سیر مى‏کند. این دعایى که ما مى‏خوانیم:« اللهم صل على محمد و آل محمد و ارفع درجته» این« و ارْفَع درجتَه» بخاطر حقیقت اوست. بخاطر همان سیر عرضى اوست. سیر طولى که همه به فناء مى‏رسند و بعد دیگر در مراحل اسماء و صفات سیر مى‏کنند که آن لایتناهى است. یعنى اگر در لایتناهى سیر کنند مثل این که ۱ سانت رفته اند. و آن هم سر جایش است.

بنابر این مراتب تشکیکى که این افراد قائلند به این مى‏شود که خداى متعال در یک مرتبه‏اى قرار مى‏گیرد که آن مرتبه جداى از همه مراتب خواهد بود، در عین حال مفهوم وجود به اشتراک معنوى بر همه اینها صادق است. اینطور نیست که مثل مشائین قائل باشند به اینکه وجود داراى حقایق مختلفه بالذاتى است که مجازاً یک لفظى را شما بر آنها اطلاق مى‏کنید- و به این اشکالاتى وارد مى‏شود. اما در وجود مشکک اگر ما قائل باشیم بر اینکه حقیقت وجود، حقیقت واحد است و وجود را معنا کنیم به اینکه آن صرافت و بساطت و عام الشمول بودن او، براى همه تعینات است. که از او تعبیر به بسیط الحقیق هکل الاشیاء مى‏کنند. اگر وجود را به این معنا بگیریم دیگر در اینجا نفس تبیین و تعریف این معنى جائى را براى ماهیت باقى نمى‏گذارد، شما وقتى که یک وجود را، وجود بسیط و بالصراف هگرفتید، ماهیت را به چه معنا مى‏خواهید بر این وجود حمل کنید؟ چه مى‏خواهید بگویید؟ ماهیت یعنى چه؟ یعنى حدود ماهوى یک وجود. این وجود جسم است، این وجود در زمان است، این وجود در مکان است، این وجود فصلش این است، این وجود جنسش این است، این وجود داراى این اعراض است، این وجود داراى این أَشکال است؛ اینها ماهیات اشیاء مى‏شود. اگر شما وجود را یک وجود بسیطى گفتید که آن وجود بسیط اشیاء را در بر مى‏گیرد و اطلاق دارد، حد ندارد؛ شکل ندارد، پس چه چیزى مى‏ماند که شما مى‏خواهید بگویید این ماهیت دارد یا ندارد؟! اصلًا چیزى باقى نمى‏ماند.

مثل اینکه مولى به بنده‏اش بگوید یک آبى بیاور! چه آبى بیاورم؟ یک آبى بیاور، نه آب دریا باشد، نه آب رودخانه باشد، نه آب شیر باشد، نه آب چشمه باشد، نه آب باران باشد، نه آب گودال باشد. دیگر در لیوان هیچ نمى‏توان آورد!! هیچ آبى در اینجا نیست که بیاوریم. یا مى‏گوید یک آبى براى من بیاور، نه سفید باشد، نه قرمز باشد، نه آب خربزه باشد، نه آب هندوانه باشد. یک آب میوه‏اى بیاور که هیچى نباشد، آب انگور نباشد، سیب نباشد، خربزه نباشد، گلابى نباشد. مى‏گوید آقا پس چه بیاوریم؟ این میوه را از کجا برایت بیاوریم؟

شما آمدید وجود بسیط و وجود بالصراف هرا یک وجودى گرفتید که نه شکل دارد، نه رنگ دارد، نه جسم است، نه حدى دارد، نه در زمان است، نه در مکان است، نه ضعیف است، نه قصور دارد، هیچى ندارد. پس براى این ماهیت چه جائى مى‏ماند؟ دیگر ماهیتى باقى نماند! اگر از اول بیاییم وجود را تبیین کنیم؛ بحث را ببریم درباره این که حقیقت وجود چیست؟ آن حقیقت وجود یک حقیقت نوریه‏اى است که در آن

اطلاق است، لا حدى است، لا انتهائى است، در او کمال است، در او تمام است، استعداد ندارد؛ فعلیت تام است و غیره … اگر این را بحث بکنیم دیگر نوبتى براى این بحثها باقى نمى‏ماند. حالا با توجه به این قضیه- چون این بحث نشده یا اینکه مثلًا مجمل شده- این اشکالاتى که پیدا مى‏شود مرتباً باید ایشان برگردند قبل دومرتبه برگردند اینجا

تلمیذ: خلاصه نباید صرافت را قید براى وجود بگیریم.

استاد: صرافت مقتضاى ذاتى وجود است. اشکال ندارد که ذاتیات یک شى‏ء را به عنوان مقید آن شى‏ء قید بیاوریم؛ وقتى مى‏گویید انسان چیست؟ مى‏گویید: انسان حیوانى است ناطق، انسان حیوان مقید به نطق است. مى‏گویید: چرا ذاتیات انسان را قید آوردید؟ ما در مقام تحدید و تعریف باید ذاتیات یک شى‏ء را براى آن شى‏ء بیاوریم؛ وجود بسیط با وجود غیر بسیط فرق مى‏کند. وجودى که اطلاق دارد با وجودى که اطلاق ندارد و به عنوان ظهور و ماهیت تجلى پیدا کرده فرق مى‏کند؛ اصل و حقیقت وجود واحد است، مقید به صرافت است؛ ظهوراتش در خارج آن صرافت را و لا حدّى را ندارد. مثل وجوداتى که شما مى‏بینید؛ این وجود محدود است، این وجود قلم محدود است، وجود کتاب در اینجا محدود است. این وجودات محدودند. ظهورش، در اینجا حد است.

اما حقیقتش، صرافت لازمه ذاتش است یعنى این در حقیقت خودش صرافت دارد نه این که در حقیقت خودش هم مقید است. اینها چون وجود را بسیط و بالصرافه نمى‏دانند این اشکالات را وارد مى‏کنند اما اگر همین فخر رازى و امثال ذلک حقیقت وجود را بسیط بگیرند دیگر مقتضاى حرفشان تجرد از ماهیت هست. مقتضاى حرفشان مبدئیت هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن