کلام مرحوم علامه طباطبایی در سعادت و نحوست ایام

مرحوم علّامه آیه الله طباطبائى- قدّس الله تربته- در جلد ۱۹، از تفسیر المیزان در تفسیر سوره قمر، درباره نحوست و مشومت أیّام، بحث مفصّل و نافعى فرموده ‏اند که در این مطلب متن اصلی (عربی) به همراه ترجمه فارسی آن را تقدیم می نماییم:

المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏۱۹، ص: ۷۳ الی ص ۷۹

ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص: ۱۱۶ الی ص ۱۲۹

(کلام فی سعاده الأیام و نحوستها و الطیره و الفأل فی فصول)

گفتارى در چند فصل پیرامون سعادت و نحوست ایام و طیره[۱] و فال

۱- فی سعاده الأیام و نحوستها:

در سعادت و نحوست ایام (از نظر عقل، قرآن و سنت):

نحوسه الیوم أو أی مقدار من الزمان أن لا یعقب الحوادث الواقعه فیه إلا الشر و لا یکون الأعمال أو نوع خاص من الأعمال فیه مبارکه لعاملها، و سعادته خلافه.

نحوست روز و یا مقدارى از زمان به این معنا است که در آن زمان بغیر از شر و بدى حادثه‏اى رخ ندهد، و اعمال آدمى و یا حد اقل نوع مخصوصى از اعمال براى صاحب عمل برکت و نتیجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست بر خلاف این است.

و لا سبیل لنا إلى إقامه البرهان على سعاده یوم من الأیام أو زمان من الأزمنه و لا نحوسته و طبیعه الزمان المقداریه متشابهه الأجزاء و الأبعاض، و لا إحاطه لنا بالعلل و الأسباب الفاعله المؤثره فی حدوث الحوادث و کینونه الأعمال حتى یظهر لنا دوران الیوم أو القطعه من الزمان من علل و أسباب تقتضی سعادته أو نحوسته، و لذلک کانت التجربه الکافیه غیر متأتیه لتوقفها على تجرد الموضوع لأثره حتى یعلم أن الأثر أثره و هو غیر معلوم فی المقام.

و ما به هیچ وجه نمى‏توانیم بر سعادت روزى از روزها، و یا زمانى از ازمنه و یا نحوست آن اقامه برهان کنیم، چون طبیعت زمان از نظر مقدار، طبیعتى است که اجزا و ابعاضش مثل هم هستند، و خلاصه یک چیزند، پس از نظر خود زمان فرقى میان این روز و آن روز نیست، تا یکى را سعد و دیگرى را نحس بدانیم، و اما عوامل و عللى که در حدوث حوادث مؤثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، ما نمى‏توانیم تکه تکه زمان را با عواملى که در آن زمان دست در کارند بسنجیم، تا بفهمیم آن عوامل در این تکه از زمان چه عملکردى دارند، و آیا عملکرد آنها طورى است که این قسمت از زمان را سعد مى‏کند یا نحس، و به همین جهت است که تجربه هم بقدر کافى نمى‏تواند راه‏گشا باشد، چون تجربه وقتى مفید است که ما زمان را جداى از عوامل در دست داشته باشیم، و با هر عاملى هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است، و ما زمان جداى از عوامل نداریم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست.

و لما مر بعینه لم یکن لنا سبیل إلى إقامه البرهان على نفی السعاده و النحوسه کما لم یکن سبیل إلى الإثبات و إن کان الثبوت بعیدا فالبعد غیر الاستحاله. هذا بحسب النظر العقلی.

و به عین همین علت است که راهى به انکار سعادت و نحوست هم نداریم، و نمى‏توانیم بر نبودن چنین چیزى اقامه برهان کنیم، همانطور که نمى‏توانستیم بر اثبات آن اقامه برهان کنیم، هر چند که وجود چنین چیزى بعید است، ولى بعید بودن، غیر از محال بودن است، این از نظر عقل.

و أما بحسب النظر الشرعی ففی الکتاب ذکر من النحوسه و ما یقابلها، قال تعالى:

 «إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ»: القمر: ۱۹، و قال: «فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیَّامٍ نَحِساتٍ»: حم السجده: ۱۶،

و اما از نظر شرع در کتاب خداى تعالى نامى از نحوست ایام آمده، در همین سوره آیه ۱۹ فرموده:” إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ” و جایى دیگر فرموده:” فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیَّامٍ نَحِساتٍ” «ترجمه: ما هم براى هلاکت ایشان (قوم عاد) بادى سخت راى در روزهاى نحس و شوم فرستادیم. سوره فصلت، آیه ۱۶».

 لکن لا یظهر من سیاق القصه و دلاله الآیتین أزید من کون النحوسه و الشؤم خاصه بنفس الزمان الذی کانت تهب علیهم فیه الریح عذابا و هو سبع لیال و ثمانیه أیام متوالیه یستمر علیهم فیها العذاب من غیر أن تدور بدوران الأسابیع و هو ظاهر و إلا کان جمیع الزمان نحسا، و لا بدوران الشهور و السنین.

و هر چند از سیاق داستان قوم عاد که این دو آیه مربوط بدانست استفاده مى‏شود که نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانى است که در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عاد وزید، و آن زمان هفت شب و هشت روز پشت سر هم بوده، که عذاب به طور مستمر بر آنان نازل مى‏شده اما بر نمى‏آید که این تاثیر و دخالت زمان به نحوى بوده که با گردش هفته‏ها دوباره آن زمان نحس برگردد. این معنا به خوبى از آیات استفاده مى‏شود، و گرنه همه زمانها نحس مى‏بود، بدون اینکه دائر مدار ماهها و یا سالها باشد.

 و قال تعالى: «وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ»: الدخان: ۳، و المراد بها لیله القدر التی یصفها الله تعالى بقوله: «لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»: القدر: ۳، و ظاهر أن مبارکه هذه اللیله و سعادتها إنما هی بمقارنتها نوعا من المقارنه لأمور عظام من الإفاضات الباطنیه الإلهیه و أفاعیل معنویه کإبرام القضاء و نزول الملائکه و الروح و کونها سلاما، قال تعالى: «فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ»: الدخان: ۴، و قال: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»: القدر: ۵٫

در مقابل زمان نحس نامى هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده:” وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ” «ترجمه: سوگند به کتاب مبین که ما آن راى در شبى مبارک نازل کردیم. سوره دخان، آیه ۲ و ۳» و مراد از آن شب، شب قدر است، که در وصف آن فرموده:

” لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ” « شب قدر بهتر است از هزار ماه. سوره قدر، آیه ۳»، و این پر واضح است که مبارک بودن آن شب و سعادتش از این جهت بوده که آن شب به نوعى مقارن بوده با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى و الهى، و تاثیرهاى معنوى، از قبیل حتمى کردن قضاء و نزول ملائکه و روح و سلام بودن آن شب، هم چنان که در باره این امور فرموده:” فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ” « در آن شب هر امرى محکم و پیچیده باز مى‏شود. سوره دخان، آیه ۴» و نیز فرموده:” تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ” « ملائکه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امرى سالم را تا طلوع فجر نازل مى‏کنند. سوره قدر، آیه ۴ و ۵».

و یئول معنى مبارکتها و سعادتها إلى فضل العباده و النسک فیها و غزاره ثوابها و قرب العنایه الإلهیه فیها من المتوجهین إلى ساحه العزه و الکبریاء.

و برگشت معناى مبارک بودن آن شب و سعادتش به این است که عبادت در آن شب داراى فضیلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قیاس با عبادت در سایر شبها نیست، و در آن شب عنایت الهى به بندگانى که متوجه ساحت عزت و کبریایى شده‏اند نزدیک است.

 و أما السنه فهناک روایات کثیره جدا فی السعد و النحس من أیام الأسبوع و من أیام الشهور العربیه و من أیام شهور الفرس و من أیام الشهور الرومیه، و هی روایات بالغه فی الکثره مودعه فی جوامع الحدیث أکثرها ضعاف من مراسیل و مرفوعات و إن کان فیها ما لا یخلو من اعتبار من حیث إسنادها.

 

[بیان اینکه منظور از سعادت و نحوست بعضى ایام در روایات، وقوع حوادث خاصى در آن روزها است نه سعادت و نحوست ذاتى و تکوینى‏]

این بود آن مقدار از معناى سعادت و نحوست که در قرآن آمده بود، و اما در سنت، روایات بسیار زیادى در باره سعد و نحس ایام هفته و سعد و نحس ایام ماههاى عربى و نیز از ماههاى فارسى و از ماههاى رومى رسیده، که در نهایت کثرت است، و در جوامع حدیث نقل شده، و در کتاب بحار الانوار احادیث زیادى از آنها نقل شده، و بیشتر این احادیث ضعیفند، چون یا مرسل و بدون سندند، و یا اینکه قسمتى از سند را ندارند، هر چند که بعضى از آنها سندى معتبر دارد البته به این معنا که خالى از اعتبار نیست.[۲]

 أما الروایات العاده للأیام النحسه کیوم الأربعاء و الأربعاء لا تدور «۲» و سبعه أیام من کل شهر عربی و یومین من کل شهر رومی و نحو ذلک، ففی کثیر منها و خاصه فیما یتعرض لنحوسه أیام الأسبوع و أیام الشهور العربیه تعلیل نحوسه الیوم بوقوع حوادث مره غیر مطلوبه بحسب المذاق الدینی کرحله النبی صلی الله علیه و آله و شهاده الحسین علیه‌السلام و إلقاء إبراهیم علیه‌السلام فی النار و نزول العذاب بأمه کذا و خلق النار و غیر ذلک.

و اما روایاتى که ایام نحس را مى‏شمارد، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته، و چهار شنبه آخر ماه، و هفت روز از هر ماه عربى، و دو روز از هر ماه رومى، و امثال آن را نام مى‏برد، در بسیارى از آنها و مخصوصا روایاتى که نحوست ایام هفته و ایام ماههاى عربى را نام مى‏برد، علت این نحوست هم آمده، و آن عبارت است از اینکه در این روزهاى نحس حوادث ناگوارى به طور مکرر اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق دینى، از قبیل رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و شهادت سید الشهداء علیه‌السلام و انداختن ابراهیم علیه‌السلام در آتش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اینها.

 و معلوم أن فی عدها نحسه مشئومه و تجنب اقتراب الأمور المطلوبه و طلب الحوائج التی یلتذ الإنسان بالحصول علیها فیها تحکیما للتقوى و تقویه للروح الدینیه و فی عدم الاعتناء و الاهتمام بها و الاسترسال فی الاشتغال بالسعی فی کل ما تهواه النفس فی أی وقت کان إضرابا عن الحق و هتکا لحرمه الدین و إزراء لأولیائه فتئول نحوسه هذه الأیام إلى جهات من الشقاء المعنوی منبعثه عن علل و أسباب اعتباریه مرتبطه نوعا من الارتباط بهذه الأیام تفید نوعا من الشقاء الدینی على من لا یعتنی بأمرها.

و این ناگفته پیداست که نحس شمردن چنین ایامى استحکام بخشیدن به روحیه تقوى است، وقتى افرادى فقط به خاطر اینکه در این ایام بت‏شکنان تاریخ، ابراهیم و حسین علیه‌السلام گرفتار دست بت‏هاى زمان خود شده‏اند، دست بکارى نمى‏زنند، و از اهداف و لذتهاى خویش چشم مى‏پوشند، چنین افرادى روحیه دینیشان قوى مى‏گردد، بر عکس، اگر مردم هیچ حرمتى براى چنین ایامى قائل نباشند و اعتنا و اهتمامى به آن نورزند، و هم چنان افسار گسیخته سرگرم کوشش در برآوردن خواسته‏هاى نفسانى خود باشند، بدون توجه به اینکه امروز چه روزى است و دیروز چه روزى بود، و بدون اینکه اصلا روز برایشان مطرح باشد، چنین مردمى از حق رویگردان خواهند بود، و به آسانى مى‏توانند حرمت دین را هتک کنند و اولیاى دین را از هدایت خود نومید و در نتیجه ناراحت سازند. بنا بر این، برگشت نحوست این ایام به جهاتى از شقاوتهاى معنوى است، که از علل و اسباب اعتبارى منشا مى‏گیرد، که به نوعى از ارتباط، مرتبط به این ایام است، و بى‏اعتنایى به آن علل و اسباب باعث نوعى شقاوت دینى مى‏شود.

 و أیضا قد ورد فی عده من هذه الروایات الاعتصام بالله بصدقه أو صوم أو دعاء أو قراءه شی‏ء من القرآن أو غیر ذلک لدفع نحوسه هذه الأیام کما عن مجالس ابن الشیخ، بإسناده عن سهل بن یعقوب الملقب بأبی نواس عن العسکری علیه‌السلام فی حدیث: قلت: یا سیدی فی أکثر هذه الأیام قواطع عن المقاصد- لما ذکر فیها من النحس و المخاوف- فتدلنی على الاحتراز من المخاوف فیها- فإنما تدعونی الضروره إلى التوجه فی الحوائج فیها؟ فقال لی: یا سهل إن لشیعتنا بولایتنا لعصمه- لو سلکوا بها فی لجه البحار الغامره- و سباسب[۳] البیداء الغائره بین سباع و ذئاب- و أعادی الجن و الإنس- لآمنوا من مخاوفهم بولایتهم لنا، فثق بالله عز و جل و أخلص فی الولاء لأئمتک الطاهرین- و توجه حیث شئت و اقصد ما شئت. الحدیث.

ثم أمره علیه‌السلام بشی‏ء من القرآن و الدعاء أن یقرأه- و یدفع به النحوسه و الشأمه و یقصد ما شاء.

و نیز در عده‏اى از این روایات آمده که براى دفع نحوست این ایام باید به خدا پناه برد. یا روزه گرفت یا دعا کرد، یا مقدارى قرآن خواند، و یا صدقه‏اى داد، و یا کارى دیگر از این قبیل کرد.

مانند روایت ابن الشیخ که در کتاب مجالس به سند خود از سهل بن یعقوب ملقب به ابى نواس، از امام عسکرى علیه‌السلام نقل کرده که در ضمن حدیثى گفته است: من به آن حضرت عرضه داشتم: اى سید من در بیشتر این ایام به خاطر آن نحوستها که دارند، و براى دفع وحشتى که انسان از این روزها دارد، و این نحوست و وحشت نمى‏گذارد انسان به مقاصد خود برسد، چه کند؟ لطفا مرا به چیزى که رفع این نگرانى کند دلالت بفرما، براى اینکه گاهى حاجتى ضرورى پیش مى‏آید، که باید فورا در رفع آن اقدام کرد، و وحشت از نحوست، دست و پا گیر آدم است، چه باید کرد؟

به من فرمود: اى سهل! شیعیان ما همان ولایتى که از ما در دل دارند حرز و حصنشان است، آنها اگر در لجه دریاهاى بى‏کران و یا وسط بیابانهاى بى سر و ته و یا در بین درندگان و گرگان و دشمنان جنى و انسى قرار گیرند از خطر آنها ایمنند، به خاطر اینکه ولایت ما را در دل دارند، پس بر تو باد که به خداى عز و جل اعتماد کنى و ولایت خود را نسبت به امامان طاهرینت خالص گردانى، آن وقت هر جا که خواستى برو، و هر چه خواستى بکن، (تا آخر حدیث).[۴]

و سپس در آخر او را دستور مى‏دهد به خواندن مقدارى از قرآن و دعا، تا به این وسیله نحوست و شومى را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفى مى‏ خواهد برود.

 و فی الخصال، بإسناده عن محمد بن ریاح الفلاح قال: رأیت أبا إبراهیم علیه‌السلام یحتجم یوم الجمعه- فقلت: جعلت فداک تحتجم یوم الجمعه؟ قال: أقرأ آیه الکرسی- فإذا هاج بک الدم لیلا کان أو نهارا- فاقرأ آیه الکرسی و احتجم.

و در خصال به سند خود از محمد بن ریاح فلاح روایت آورده که گفت: من امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‌السلام را دیدم که روز جمعه حجامت مى‏کرد، عرضه داشتم: فدایت شوم، چرا روز جمعه حجامت مى‏کنید؟ فرمود: من آیه الکرسى خوانده‏ام، تو هم هر وقت خونت هیجان یافت چه شب باشد و چه روز آیه الکرسى بخوان و حجامت کن.[۵]

 

و فی الخصال، أیضا بإسناده عن محمد بن أحمد الدقاق قال: کتبت إلى أبی الحسن الثانی ع- أسأله عن الخروج یوم الأربعاء لا تدور، فکتب ع: من خرج یوم الأربعاء لا تدور- خلافا على أهل الطیره- وقی من کل آفه و عوفی من کل عاهه- و قضى الله له حاجته.

باز در خصال به سند خود از محمد بن احمد دقاق روایت کرده که گفت: نامه‏اى به امام ابو الحسن دوم علیه‌السلام نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسیدم، در پاسخم نوشتند: کسى که در چهارشنبه آخر ماه على رغم اهل طیره (و خرافه‏پرستان) مسافرت کند، از هر آفتى ایمن خواهد بود، و از هر گزندى محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم بر مى‏آورد.

 

و کتب إلیه مره أخرى یسأله- عن الحجامه یوم الأربعاء لا تدور، فکتب ع: من احتجم فی یوم الأربعاء لا تدور- خلافا على أهل الطیره عوفی من کل آفه، و وقی من کل عاهه، و لم[۶] تخضر محاجمه.

همین شخص نوبتى دیگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه پرسید، و امام علیه‌السلام در پاسخش نوشته است: هر کس على رغم اهل طیره (که به نفوس معتقدند و مى‏گویند: النفوس کالنصوص) حجامت کند، خداوند از هر آفتى عافیتش داده، از هر گزندى حفظش مى‏کند، و محل حجامتش کبود هم نمى‏شود[۷] (این جمله اشاره است به رد پاره‏اى از روایات که در آنها آمده: هر کس در روز چهارشنبه آخر ماه و یا هر چهارشنبه حجامت کند محل حجامتش کبود مى‏شود و خلاصه عفونت پیدا مى‏کند و در بعضى دیگر آمده که ترس آن هست که محل حجامتش عفونت پیدا کند).

و فی معناها ما فی تحف العقول،: قال الحسین بن مسعود: دخلت على أبی الحسن علی بن محمد علیه‌السلام و قد نکبت إصبعی و تلقانی راکب و صدم کتفی، و دخلت فی زحمه فخرقوا علی بعض ثیابی- فقلت: کفانی الله شرک من یوم فما أیشمک. فقال علیه‌السلام لی:

یا حسن هذا- و أنت تغشانا ترمی بذنبک من لا ذنب له؟.

قال الحسن: فأثاب إلى عقلی و تبینت خطئی- فقلت: یا مولای أستغفر الله.

فقال:یا حسن ما ذنب الأیام- حتى صرتم تتشاءمون بها إذا جوزیتم بأعمالکم فیها؟ قال الحسن:

أنا أستغفر الله أبدا، و هی توبتی یا بن رسول الله.

قال: ما ینفعکم و لکن الله یعاقبکم بذمها- على ما لا ذم علیها فیه. أ ما علمت یا حسن- أن الله هو المثیب و المعاقب و المجازی- بالأعمال عاجلا و آجلا؟ قلت: بلى یا مولای. قال:

لا تعد- و لا تجعل للأیام صنعا فی حکم الله. قال الحسن: بلى یا مولای.

و در معناى این حدیث روایتى است که در تحف العقول آمده، که حسین بن مسعود گفت: روزى خواستم به حضور ابى الحسن امام هادى علیه‌السلام شرفیاب شوم، در آن روز هم انگشتم به سنگ خورد، و هم سواره‏اى به سرعت از من گذشت، و به شانه‏ام زد و شانه‏ام صدمه دید، و هم اینکه وقتى مى‏خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره کردند، با خود گفتم: خدا مرا از شرت حفظ کند چه روز شومى هستى، و چون شرفیاب شدم حضرت فرمود:

اى حسن این چه پندارى است؟ تو که همواره دور و بر ما هستى نباید گناهت را گردن کسى که بیگناه است بگذارى.

امام با این گفتار خود عقل مرا بیدار کرد، و فهمیدم که خطا رفته‏ام، عرضه داشتم:

اى مولاى من، از خدا برایم طلب مغفرت کن، فرمود: اى حسن روزها چه گناهى دارند که شما هر وقت به کیفر اعمالتان مى‏رسید آن ناراحتى را به گردن روز گذشته، آن روز را روزى شوم مى‏خوانید؟ عرضه داشتم: من به نوبه خود از این گناه و خطا براى ابد استغفار مى‏کنم، و همین توبه من است یا بن رسول اللَّه.

فرمود: این تنها کافى نیست که شما از تفال به ایام دست بردارید و سودى به حالتان ندارد، چون خدا شما را از این جهت عقاب مى‏کند که ایام را به جرمى مذمت کنید که مرتکب نشده‏اند، اى حسن تا حالا متوجه این معنا نشده‏اى که این خداى تعالى است که ثواب و عقاب در دست او است، و اوست که ثواب و عقاب بعضى از کارها را فورى و در همین دنیا داده، و ثواب و عقاب بعضى دیگر را در آخرت مى‏دهد؟ عرضه داشتم: بله اى مولاى من، فرمود: هیچ وقت تندروى نکنید، و براى ایام هیچ دخالتى در حکم خداى تعالى قائل مشوید، عرضه داشتم: چشم اى مولاى من.[۸]

 و الروایات السابقه- و لها نظائر فی معناها- یستفاد منها أن الملاک فی نحوسه هذه الأیام النحسات هو تطیر عامه الناس بها و للتطیر تأثیر نفسانی کما سیأتی، و هذه الروایات تعالج نحوستها التی تأتیها من قبل الطیره بصرف النفس عن الطیره إن قوی الإنسان على ذلک، و بالالتجاء إلى الله سبحانه و الاعتصام به بقرآن یتلوه أو دعاء یدعو به إن لم یقو علیه بنفسه.

و از روایات قبلى هم- که نظایرى دارد- استفاده مى‏شود که ملاک در نحوست ایام نحس صرفا تفال زدن خود مردم است، چون تفال و تطیر اثرى نفسانى دارد، که بیانش مى‏آید، ان شاء اللَّه. و این روایات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال (و نفوس) است، مى‏خواهد بفرماید اگر قوت قلبت به این حد هست که اعتنایى به نحوست ایام نکنى که چه بهتر، و اگر چنین قوت قلبى ندارى دست به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعایى بکن.

 و حمل بعضهم هذه الروایات المسلمه لنحوسه بعض الأیام على التقیه، و لیس بذاک البعید فإن التشاؤم و التفاؤل بالأزمنه و الأمکنه و الأوضاع و الأحوال من خصائص العامه یوجد منه عندهم شی‏ء کثیر عند الأمم و الطوائف المختلفه على تشتتهم و تفرقهم منذ القدیم إلى یومنا و کان بین الناس حتى خواصهم فی الصدر الأول فی ذلک روایات دائره یسندونها إلى النبی صلی الله علیه و آله لا یسع لأحد أن یردها

[رواج عقیده به سعادت و نحوست ایام در بین اهل سنت و حمل روایات وارده از طرق شیعه در این باره بر تقیه‏]

بعضى از علما آن روایاتى را که نحوست بعضى از ایام را مسلم گرفته حمل بر تقیه کرده‏اند، و خیلى هم بعید نیست، براى اینکه تفال به زمانها و مکانها و اوضاع و احوال، و شوم دانستن آنها از خصایص عامه است، که خرافاتى بسیار نزد عوام از امت‏ها و طوایف مختلف آنان یافت مى‏شود، و از قدیم الایام تا به امروز این خرافات در بین مردمان مختلف رایج بوده، و حتى در بین خواص از اهل سنت در صدر اول اسلام روایاتى بوده که آنها را به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت مى‏دادند، در حالى که احدى جرأت نکرده آنها را رد کند،

 کما فی کتاب المسلسلات، بإسناده عن الفضل بن الربیع قال: کنت یوما مع مولای المأمون- فأردنا الخروج یوم الأربعاء فقال المأمون: یوم مکروه سمعت أبی الرشید یقول: سمعت المهدی یقول: سمعت المنصور یقول: سمعت أبی محمد بن علی یقول: سمعت أبی علیا یقول: سمعت أبی عبد الله بن عباس یقول: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: إن آخر الأربعاء فی الشهر یوم نحس مستمر.

هم چنان که در کتاب مسلسلات به سند خود از فضل بن ربیع روایت کرده که گفت: روزى با مولایم مامون بودم، خواستیم به سفرى برویم، چون روز چهارشنبه بود مامون گفت امروز سفر کردن مکروه است، زیرا من از پدرم رشید شنیدم مى‏گفت: از مهدى شنیدم که مى‏گفت، از منصور شنیدم مى‏گفت، از پدرم محمد بن على شنیدم مى‏گفت، من از پدرم على شنیدم مى‏گفت، من از پدرم عبد اللَّه بن عباس شنیدم مى‏گفت، از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم مى‏فرمود: آخرین چهارشنبه هر ماه روز نحسى است مستمر.[۹]

 و أما الروایات الداله على الأیام السعیده من الأسبوع و غیرها فالوجه فیها نظیر ما تقدمت إلیه الإشاره فی الأخبار الداله على نحوستها من الوجه الأول فإن فی هذه الأخبار تعلیل برکه ما عده من الأیام السعیده بوقوع حوادث متبرکه عظیمه فی نظر الدین کولاده النبی صلی الله علیه و آله و بعثته

و اما روایاتى که دلالت دارد بر سعادت ایامى از هفته و یا غیر هفته، توجیه آنها نیز نظیر اولین توجیهى است که قبلا در اخبار داله بر نحوست ایام بدان اشاره کردیم، براى اینکه در این گونه روایات سعادت آن ایام و مبارک بودنش را چنین تعلیل کرده که چون در فلان روز حوادثى متبرک رخ داده، حوادثى که از نظر دین بسیار مهم و عظیم است، مانند ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و بعثتش،

 و کما ورد: أنه صلی الله علیه و آله دعا فقال: اللهم بارک لأمتی فی بکورها یوم سبتها و خمیسها

هم چنان که روایت شده که خود آن جناب دعا کرد و عرضه داشت: بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براى امتم مبارک گردان.[۱۰]

، و ما ورد: أن الله ألان الحدید لداود علیه‌السلام یوم الثلاثاء، و أن النبی ص کان یخرج للسفر یوم الجمعه، و أن الأحد من أسماء الله تعالى.

و نیز روایت شده که خداى تعالى آهن را در روز سه‏شنبه براى داوود نرم کرد.[۱۱]

و اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله روز جمعه به سفر مى‏رفت.[۱۲]

و اینکه کلمه” أحد- یکشنبه” یکى از اسماى خداى تعالى است.[۱۳]

فتبین مما تقدم على طوله أن الأخبار الوارده فی سعاده الأیام و نحوستها لا تدل على أزید من ابتنائهما على حوادث مرتبطه بالدین توجب حسنا و قبحا بحسب الذوق الدینی أو بحسب تأثیر النفوس، و أما اتصاف الیوم أو أی قطعه من الزمان بصفه المیمنه أو المشأمه و اختصاصه بخواص تکوینیه عن علل و أسباب طبیعیه تکوینیه فلا، و ما کان من الأخبار ظاهرا فی خلاف ذلک فإما محمول على التقیه أو لا اعتماد علیه.

پس از آنچه گذشت هر چند طولانى شد این معنا روشن گردید که اخبارى که در باره نحوست و سعادت ایام وارد شده بیش از این دلالت ندارد که این سعادت و نحوست به خاطر حوادثى دینى است، که بر حسب ذوق دینى و یا بر حسب تاثیر نفوس یا در فلان روز ایجاد حسن کرده، و یا باعث قبح و زشتى آن شده، و اما اینکه خود آن روز و یا آن قطعه از زمان متصف به میمنت و یا شئامت شود، و تکوینا خواص دیگرى داشته باشد، که سایر زمانها آن خواص را نداشته باشد، و خلاصه علل و اسباب طبیعى و تکوینى آن قطعه از زمان را غیر از سایر زمانها کرده باشد از آن روایات بر نمى‏آید، و هر روایتى که بر خلاف آنچه گفتیم ظهور داشته باشد، باید یا حمل بر تقیه کرد و یا به کلى طرح نمود.

۲- فی سعاده الکواکب و نحوستها

در سعادت و نحوست کواکب [سعادت و نحوست کواکب (از نظر عقل و شرع)

و تأثیر الأوضاع السماویه فی الحوادث الأرضیه سعاده و نحوسه.

در این فصل راجع به این مطلب بحث مى‏کنیم که آیا اوضاع کواکب آسمانى در سعید بودن و یا نحس بودن حوادث زمین تاثیر دارند یا خیر؟

الکلام فی ذلک من حیث النظر العقلی کالکلام فی سعاده الأیام و نحوستها فلا سبیل إلى إقامه البرهان على شی‏ء من ذلک کسعاده الشمس و المشتری و قران السعدین و نحوسه المریخ و قران النحسین و القمر فی العقرب.

و گفتار در این بحث از نظر عقل همان گفتارى است که در مساله سعادت و نحوست ایام گذشت، در اینجا نیز راهى براى اقامه برهان بر هیچ طرف نداریم، نه مى‏توانیم با برهان، سعادت خورشید و مشترى و قران سعدین را اثبات کنیم، و نه نحوست مریخ و قران نحسین و قمر در عقرب را، (و نه نفى اینها را).

نعم کان القدماء من منجمی الهند یرون للحوادث الأرضیه ارتباطا بالأوضاع السماویه مطلقا أعم من أوضاع الثوابت و السیارات، و غیرهم یرى ذلک بین الحوادث و بین أوضاع السیارات السبع دون الثوابت و أوردوا لأوضاعها المختلفه خواص و آثارا تسمى بأحکام النجوم یرون عند تحقق کل وضع أنه یعقب وقوع آثاره.

بله منجمین قدیم هند معتقد بودند که حوادث زمین ارتباطى با اوضاع سماوى دارند، و به طور مطلق چه ثوابت آسمان و چه سیاراتش در وضع زمین اثر دارند. و بعضى دیگر از منجمین غیر هند این ارتباط را تنها میان اوضاع سیارات هفتگانه آن روز و حوادث زمین قائل بودند، نه ثوابت، و آن گاه براى اوضاع مختلف آنها آثارى شمرده‏اند که به آنها احکام نجوم مى‏گویند، که هر یک از آن اوضاع پیش آید مى‏گویند به زودى در زمین چنین و چنان مى‏شود.

 و القوم بین قائل بأن الأجرام الکوکبیه موجودات ذوات نفوس حیه مریده تفعل أفاعیلها بالعلیه الفاعلیه، و قائل بأنها أجرام غیر ذات نفس تؤثر أثرها بالعلیه الفاعلیه، أو هی معدات لفعله تعالى و هو الفاعل للحوادث أو أن الکواکب و أوضاعها علامات للحوادث من غیر فاعلیه و لا إعداد، أو أنه لا شی‏ء من هذه الارتباطات بینها و بین الحوادث حتى على نحو العلامیه و إنما جرت عاده الله على أن یحدث حادثه کذا عند وضع سماوی، کذا.

و همین منجمین در باره خود ستارگان اختلاف کرده‏اند: بعضى گفته‏اند: این اجرام موجوداتى هستند داراى نفوسى زنده، و داراى اراده، و کارهایى که مى‏کنند به عنوان یک علت فاعلى مى‏کنند. و بعضى دیگر گفته‏اند: اجرامى هستند بدون نفس، ولى در عین حال هر اثرى که از خود بروز مى‏دهند به عنوان یک علت فاعلى بروز مى‏دهند. بعضى دیگر گفته‏اند: اصلا علت فاعلى آثار خود نیستند، بلکه زمینه فراهم ساز فعل خدایند و فاعل حوادث خداى تعالى است. جمعى دیگر گفته‏اند: کواکب و اوضاع آن صرفا علامتهایى هستند براى حوادث، و اما خود آنها هیچ کاره‏اند، و حوادث نه فعل آنها است و نه آنها زمینه چین فعل خدا در آن حوادثند. بعضى هم گفته‏اند: اصلا هیچ ارتباطى میان اوضاع کواکب و حوادث زمینى نیست، حتى آن اوضاع علامت حدوث آن حوادث هم نیستند، بلکه عادت خدا بر این جارى شده که فلان حادثه زمینى را مقارن با فلان وضع آسمانى پدید آورد.

 و شی‏ء من هذه الأحکام لیس بدائمی مطرد بحیث یلزم حکم کذا وضعا کذا فربما تصدق و ربما تکذب لکن الذی بلغنا من عجائب القصص و الحکایات فی استخراجاتهم یعطی أن بین الأوضاع السماویه و الحوادث الأرضیه ارتباطا ما إلا أنه فی الجمله لا بالجمله کما أن بعض الروایات الوارده عن أئمه أهل البیت علیهم السلام یصدق ذلک کذلک.

و هیچ یک از این احکام که گفته شد دائمى و عمومى نیست، و چنان نیست که در هنگام پدید آمدن فلان وضع آسمانى بتوان حکم قطعى کرد به اینکه فلان حادثه زمینى حادث مى‏شود، گاهى این پیشگوییها درست در مى‏آید، و گاهى هم دروغ مى‏شود، و لیکن داستانهاى عجیب و حکایات غریبى که از استخراجات این طائفه به ما رسیده، این معنا را مسلم مى‏کند که چنان هم نیست که میان اوضاع آسمانى و حوادث زمینى هیچ رابطه‏اى نباشد، بلکه رابطه جزئى هست، اما همانطور که گفتیم رابطه جزئى، نه رابطه صد در صد، و اتفاقا در روایاتى هم که از ائمه معصومین علیهم‌السلام در این باب آمده، این مقدار تصدیق شده است.

 [اقسام روایاتى که در این باره وارد شده‏اند]

و على هذا لا یمکن الحکم البتی بکون کوکب کذا أو وضع کذا سعدا أو نحسا و أما أصل ارتباط الحوادث و الأوضاع السماویه و الأرضیه بعضها ببعض فلیس فی وسع الباحث الناقد إنکار ذلک.

بنا بر این، نمى‏توان حکم قطعى کرد به اینکه فلان کوکب یا فلان وضع آسمانى سعد است یا نحس، و اما اصل ارتباط حوادث زمینى با اوضاع آسمانى را هیچ دانشمند اهل بحثى نمى‏تواند انکارش کند،

 و أما القول بکون الکواکب أو الأوضاع السماویه ذوات تأثیر فیما دونها سواء قیل بکونها ذوات نفوس ناطقه أو لم یقل فلیس مما یخالف شیئا من ضروریات الدین

و این مقدار، از نظر دین ضررى به جایى نمى‏رساند حال چه اینکه بگویند این اجرام داراى نفس ناطقه هم هستند، یا این را نگویند، على اى حال با هیچ یک از ضروریات دینى مخالفت ندارد.

 إلا أن یقال بکونها خالقه موجده لما دونها من غیر أن ینتهی ذلک إلیه تعالى فیکون شرکا لکنه لا قائل به حتى من وثنیه الصابئه التی تعبد الکواکب، أو أن یقال بکونها مدبره للنظام الکونی مستقله فی التدبیر فیکون ربوبیه تستعقب المعبودیه فیکون شرکا کما علیه الصابئه عبده الکواکب.

مگر اینکه کسى توهم کند که اعتقاد به چنین تاثیرى شرک است، چون در حقیقت کسى که ستارگان را در پدید آوردن حوادث زمین مؤثر مى‏داند آنها را خالق آن حوادث مى‏شمارد، و مى‏تواند خلقت حوادث را منتهى به خداى تعالى نسازد. لیکن این توهم صحیح نیست، چون احدى چنین حرفى نزده، حتى وثنى مذهبان از صابئه که کواکب را مى‏پرستند چنین ادعایى نکرده‏اند.

ممکن است کسى اشکال کند که وقتى ستارگان پدید آورنده حوادث زمینند پس در حقیقت مدبر نظام کون و مستقل در تدبیر آن هستند، در نتیجه داراى ربوبیت هستند، که خود مستوجب معبودیت نیز هست، و این همان شرک در پرستش است، که صابئه ستاره‏پرست بر آنند.

 و أما الروایات الوارده فی تأثیر النجوم سعدا و نحسا و تصدیقا و تکذیبا فهی کثیره جدا على أقسام:

و اما روایات وارده در اینکه اوضاع ستارگان در سعادت و نحوست اثر دارند و یا ندارند بسیار زیاد و بر چند قسمند:

منها: ما یدل بظاهره على تسلیم السعاده و النحوسه فیها

کما فی الرساله الذهبیه، عن الرضا ع: اعلم أن جماعهن و القمر فی برج الحمل- أو الدلو من البروج أفضل- و خیر من ذلک أن یکون فی برج الثور- لکونه شرف القمر.

و فی البحار، عن النوادر بإسناده عن حمران عن أبی عبد الله ع قال: من سافر أو تزوج و القمر فی العقرب لم یر الحسنى الخبر،

و فی کتاب النجوم، لابن طاووس عن علی ع: یکره أن یسافر الرجل فی محاق الشهر- و إذا کان القمر فی العقرب.

بعضى از آن روایات به ظاهرش مساله سعادت و نحوست را پذیرفته، مانند روایتى که صاحب رساله الذهبیه در کتاب خود از حضرت رضا علیه‌السلام نقل کرده، که فرمود: بدان که جماع با زنان در وقتى که قمر در برج حمل (فروردین) و یا برج دلو (بهمن) است بهتر است، و از آن بهتر وقتى است که قمر در برج ثور (اردیبهشت) باشد، که شرف قمر است.[۱۴]

و در بحار از نوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق علیه‌السلام روایت کرده که فرمود: کسى که مسافرت و یا ازدواج کند، در حالى که قمر در عقرب باشد، هرگز خوبى نخواهد دید (تا آخر حدیث).[۱۵]

و ابن طاووس در کتاب نجوم از على علیه‌السلام روایت کرده که فرمود: مسافرت کردن در هر ماه وقتى که قمر در محاق است، و همچنین وقتى که در عقرب است خوب نیست. [۱۶]

و یمکن حمل أمثال هذه الروایات على التقیه على ما قیل، أو على مقارنه الطیره العامه کما ربما یشعر به ما فی عده من الروایات من الأمر بالصدقه لدفع النحوسه

[حمل آن دسته روایات که بر سعد و نحس بودن بعضى کواکب دلالت دارند بر تقیه و وجوهى دیگر در این باره‏]

و ممکن است امثال این روایات را حمل کنیم بر تقیه که البته دیگران هم اینطور حمل کرده‏اند، و نیز ممکن است حمل شود بر مقارنه این اوقات با تفالى که عامه مى‏زنند، هم چنان که عده ‏اى از روایات نیز به آن اشعار دارد، چون در آن روایات دستور داده ‏اند براى دفع نحوست صدقه دهید،

کما فی نوادر الراوندی، بإسناده عن موسى بن جعفر عن أبیه عن جده فی حدیث: إذا أصبحت فتصدق بصدقه تذهب عنک نحس ذلک الیوم، و إذا أمسیت فتصدق بصدقه- تذهب عنک نحس تلک اللیله الخبر،

مانند روایتى که راوندى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش از جدش نقل کرده که در حدیثى فرمود: در هر صبحگاه به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن روز از تو بر طرف شود، و در هر شامگاه به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حدیث). [۱۷]

 

و یمکن أن یکون ذلک لارتباط خاص بین الوضع السماوی و الحادثه الأرضیه بنحو الاقتضاء.

ممکن هم هست بگوییم: این روایات نظر به ارتباط خاص دارد که بین وضع آسمان و حادثه زمینى به نحو اقتضا هست، نه به نحو علیت.

 و منها: ما یدل على تکذیب تأثیرات النجوم فی الحوادث و النهی الشدید عن الاعتقاد بها و الاشتغال بعلمها

کما فی نهج البلاغه،: المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر- و الساحر کالکافر و الکافر فی النار.

دسته دوم از روایات آن روایاتى است که به کلى تاثیرات نجوم در حوادث را انکار و تکذیب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نیز اشتغال به علم نجوم نهى مى‏کند، مانند کلام امیر المؤمنین در نهج البلاغه که مى‏فرماید:” و المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر و الساحر کالکافر و الکافر فى النار”. [۱۸]

 و یظهر من أخبار أخر تصدقها و تجوز النظر فیها أن النهی عن الاشتغال بها و البناء علیها إنما هو فیما اعتقد لها استقلال فی التأثیر لتأدیته إلى الشرک کما تقدم.

و از اخبارى دیگر بر مى‏آید که آن را تصدیق کرده، و اجازه داده که در نجوم نظر کنند و فرموده‏اند: نهى از اشتغال به علم نجوم براى این است که مبادا کسى آنها را مستقل در تاثیر بپندارد، و کارش منجر به شرک شود.

 و منها: ما یدل على کونه حقا فی نفسه غیر أن قلیله لا ینفع و کثیره لا یدرک کما فی الکافی، بإسناده عن عبد الرحمن بن سیابه قال: قلت لأبی عبد الله ع: جعلت فداک إن الناس یقولون: إن النجوم لا یحل النظر فیها و هو یعجبنی- فإن کانت تضر بدینی فلا حاجه لی فی شی‏ء یضر بدینی، و إن کانت لا تضر بدینی- فو الله إنی لأشتهیها و أشتهی النظر فیها. فقال: لیس کما یقولون لا یضر بدینک- ثم قال: إنکم تنظرون فی شی‏ء منها- کثیره لا یدرک و قلیله لا ینتفع به. الخبر.

دسته سوم از آن روایات، احادیثى است که دلالت دارد بر اینکه نجوم در جاى خود حق است چیزى که هست اندک از این علم فایده ندارد و زیادش هم به دست کسى نمى‏آید، هم چنان که در کافى به سند خود از عبد الرحمن بن سیابه روایت کرده که گفت: به امام صادق علیه‌السلام عرضه داشتم: فدایت شوم، مردم مى‏گویند تحصیل علم نجوم حلال نیست، و من این علم را دوست مى‏دارم، اگر به راستى مضر به دین من است، دنبالش نروم، چون مرا به چیزى که مضر به دینم باشد حاجتى نیست، و اگر مضر به دینم نیست بفرما، که به خدا قسم خیلى به آن علاقه‏مندم، و خیلى اشتهاى تحصیل آن را دارم؟ فرمود: اینطور که مردم مى‏گویند نیست، نجوم ضررى به دینت نمى‏زند، آن گاه فرمود: لیکن شما مى‏توانید مختصرى از این علم را به دست آورید و یک قسمت از آن را تحصیل کنید، که تازه زیاد همان قسمت را هم نمى‏توانید به دست آورید، و اندکش هم به دردتان نمى‏خورد (تا آخر حدیث). [۱۹]

 و فی البحار، عن کتاب النجوم لابن طاووس عن معاویه بن حکیم عن محمد بن زیاد عن محمد بن یحیى الخثعمی قال: سألت أبا عبد الله ع عن النجوم حق هی؟ قال لی: نعم- فقلت له: و فی الأرض من یعلمها؟ قال: نعم و فی الأرض من یعلمها،

و در بحار از کتاب نجوم ابن طاووس از معاویه بن حکیم از محمد بن زیاد از محمد بن یحیى خثعمى روایت کرده که گفت: من از امام صادق علیه‌السلام از علم نجوم پرسیدم، که آیا حق است یا نه؟ فرمود: بله حق است. عرضه داشتم: آیا در روى زمین کسى را سراغ دارید که این علم را دارا باشد؟ فرمود: بله، در روى زمین کسى هست که آن را مى‏داند. [۲۰]

و فی عده من الروایات: ما یعلمها إلا أهل بیت من الهند- و أهل بیت من العرب: و فی بعضها: من قریش.

و در عده ‏اى از روایات آمده که کسى به جز یک خانواده هندى و خانواده‏اى از عرب از آن آگهى ندارد. [۲۱] و در بعضى از آن روایات به جاى خانواده‏اى از عرب خانواده‏اى از قریش آمده.

 

و هذه الروایات تؤید ما قدمناه من أن بین الأوضاع و الأحکام ارتباطا ما فی الجمله.

و این روایات مطلب سابق ما را تایید مى‏کند که گفتیم بین اوضاع کواکب و حوادث زمین ارتباطى جزئى هست.

 نعم ورد فی بعض هذه الروایات: أن الله أنزل المشتری على الأرض فی صوره رجل- فلقی رجلا من العجم- فعلمه النجوم حتى ظن أنه بلغ- ثم قال له انظر أین المشتری؟ فقال: ما أراه فی الفلک و ما أدری أین هو؟ فنحاه و أخذ بید رجل من الهند- فعلمه حتى ظن أنه قد بلغ و قال: انظر إلى المشتری أین هو؟ فقال: إن حسابی لیدل على أنک أنت المشتری- قال: فشهق شهقه فمات و ورث علمه أهله- فالعلم هناک. الخبر، و هو أشبه بالموضوع.

بله در بعضى از این روایات آمده که خداى تعالى مشترى را به صورت مردى به زمین فرستاد، و او در زمین به مردى از عجم (غیر عرب) برخورد، و علم نجوم را به او تعلیم کرد، تا آنجا که پنداشت که کاملا فرا گرفته، بعد از او پرسید: حالا ببین مشترى کجا است؟ آن مرد گفت: من ستاره مشترى را در فلک نمى‏بینم، و نمى‏دانم کجا است، مشترى فهمید که او درست نیاموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته علم نجوم را به او تعلیم داد، تا جایى که پنداشت کاملا یاد گرفته، آن گاه پرسید: حالا بگو ببینم مشترى کجا است؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر اینکه مشترى خود تو هستى، همین که این را گفت صیحه‏اى زد و مرد، و علم او به اهل بیتش به ارث رسید، و علم نجوم در آن خانواده است. [۲۲] ولى این روایت خیلى شباهت دارد به روایات جعلى.

۳- فی التفاؤل و التطیر

در تفال خوب و بد:

و هما الاستدلال بحادث من الحوادث على الخیر و ترقبه و هو التفاؤل أو على الشر و هو التطیر و کثیرا ما یؤثران و یقع ما یترقب منهما من خیر أو شر و خاصه فی الشر و ذلک تأثیر نفسانی.

و این تفال را که اگر خیر باشد تفال، و اگر شر باشد تطیر مى‏خوانند، عبارت است از استدلال به یکى از حوادث به حادثه‏اى دیگر، که بعدا پدید مى‏آید، و در بسیارى از مواردش مؤثر هم واقع مى‏شود، و آنچه را که انتظارش دارند پیش مى‏آید، چه خیر و چه شر، چیزى که هست فال بد زدن مؤثرتر از فال خیر زدن است (و این تاثیر مربوط به آن چیزى که با آن فال مى‏زنند نیست، مثلا صداى کلاغ و جغد نه اثر خیر دارد و نه اثر شر بلکه)، این تاثیر مربوط است به نفس فال زننده، حال ببینیم در شرع در باره این مطلب چه آمده؟

 و قد فرق الإسلام بین التفاؤل و التطیر فأمر بالتفاؤل و نهى عن التطیر، و فی ذلک تصدیق لکون ما فیهما من التأثیر تأثیرا نفسانیا.

قبل از این رسیدگى باید بگوییم که: اسلام بین فال خوب و فال بد فرق گذاشته، دستور داده مردم همواره فال نیک بزنند، و از تطیر یعنى فال بد زدن نهى کرده، و خود این دستور شاهد بر همان است که گفتیم اثرى که در تفال و تطیر مى‏بینیم مربوط به نفس صاحب آن است.

 أما التفاؤل ففیما روی عن النبی صلی الله علیه و آله : تفاءلوا بالخیر تجدوه ، و کان صلی الله علیه و آله کثیر التفاؤل نقل عنه ذلک فی کثیر من مواقفه.[۲۳]

اما در باره تفال در روایاتش این جمله از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده:” تفالوا بالخیر تجدوه- همواره فال نیک بزنید تا آن را بیابید”.

و نیز از آن بزرگوار نقل شده که بسیار تفال مى‏زده، هم چنان که در داستان حدیبیه دیدیم که وقتى سهیل بن عمرو از طرف مشرکین مکه آمد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حالا دیگر امر بر شما سهل و آسان شد.[۲۴]

و نیز در داستان نامه نوشتنش به خسرو پرویز آمده که وى را دعوت به اسلام کرد، و او نامه آن جناب را پاره کرد و در جواب نامه مشتى خاک براى آن حضرت فرستاد، حضرت همین عمل را به فال نیک گرفت و فرمود: به زودى مسلمانان خاک او را مالک مى‏شوند[۲۵] و این گونه تفال‏ها را در بسیارى از مواقفش داشته.

 و أما التطیر فقد ورد فی مواضع من الکتاب نقله عن أمم الأنبیاء فی دعواتهم لهم حیث کانوا یظهرون لأنبیائهم أنهم اطیروا بهم فلا یؤمنون، و أجاب عن ذلک أنبیاؤهم بما حاصله أن التطیر لا یقلب الحق باطلا و لا الباطل حقا، و أن الأمر إلى الله سبحانه لا إلى الطائر الذی لا یملک لنفسه شیئا فضلا عن أن یملک لغیره الخیر و الشر و السعاده و الشقاء قال تعالى: «قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ»: یس: ۱۹، أی ما یجر إلیکم الشر هو معکم لا معنا، و قال: «قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ»: النمل: ۴۷، أی الذی یأتیکم به الخیر أو الشر عند الله فهو الذی یقدر فیکم ما یقدر لا أنا و من معی فلیس لنا من الأمر شی‏ء.

و اما تطیر و فال بد زدن را در بسیارى از موارد، قرآن کریم از امت‏هاى گذشته نقل کرده که آن امت‏ها به پیامبر خود گفتند ما تو را شوم مى‏دانیم، و فال بد به تو مى‏زنیم و به همین جهت به تو ایمان نمى‏آوریم، و آن پیامبر در پاسخشان گفته که: تطیر، حق را ناحق و باطل را حق نمى‏کند و کارها همه به دست خداى سبحان است، نه به دست فال، که خودش مالک خودش نیست تا چه رسد به اینکه مالک غیر خودش باشد و اختیار خیر و شر و سعادت و شقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده:” قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ” «ترجمه: گفتند ما شما را به فال بد گرفته‏ایم، اگر دست از دعوت خود بر ندارید سنگسارتان مى‏کنیم، و به طور قطع از ما به شما عذابى دردناک خواهد رسید. گفتند: این شئامت با خود شما است. سوره یس، آیه ۱۸ و ۱۹» یعنى آن چیزى که شر را به سوى شما مى‏کشاند با خود شما است نه با ما، و نیز فرموده:” قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ” «ترجمه: گفتند ما به تو و به آنکه همراه تو است فال بد زده‏ایم، او گفت طائر و سرنوشت بدتان نزد خداست. سوره نمل، آیه ۴۷» یعنى آن چیزى که خیر و شر شما به وسیله آن به شما مى‏رسد نزد خداست، و این خداست که در میان شما تقدیر مى‏کند آنچه را که مى‏کند، نه من و نه این همراه من، ما مالک هیچ چیزى نیستیم. این چند شاهد از قرآن کریم بود.

 و قد وردت أخبار کثیره فی النهی عن الطیره و فی دفع شؤمها بعدم الاعتناء أو بالتوکل و الدعاء، و هی تؤید ما قدمناه من أن تأثیرها من التأثیرات النفسانیه

[بیان اینکه تاثیر تفال و تطیر مربوط به حالت نفسانى کسى است که تفال و تطیر مى‏کند]

و اما در روایات اخبار بسیار زیادى در نهى از آن و اینکه براى دفع شومى آن بى‏اعتنایى نموده و به خدا توکل کنید، و به دعا متوسل شوید، رسیده، و این روایات نیز بیان گذشته ما را تایید مى‏کند، که گفتیم: تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است،

 ففی الکافی، بإسناده عن عمرو بن حریث قال: قال أبو عبد الله علیه‌السلام: الطیره على ما تجعلها إن هونتها تهونت، و إن شددتها تشددت، و إن لم تجعلها شیئا لم تکن شیئا.

و دلاله الحدیث على کون تأثیرها من التأثیرات النفسانیه ظاهره،

از آن جمله در کافى به سند خود از عمرو بن حریث روایت کرده که گفت: امام صادق علیه‌السلام فرمود: طیره و فال بد زدن را اگر سست بگیرى و به آن بى‏اعتنا باشى و چیزى نشمارى سست مى‏شود، و اگر آن را محکم بگیرى محکم[۲۶] مى‏گردد.[۲۷]  پس دلالت این حدیث بر اینکه فال چیزى نیست هر چه هست اثر نفس خود آدمى است بسیار روشن است.

 و مثله الحدیث المروی من طرق أهل السنه: ثلاث لا یسلم منها أحد: الطیره و الحسد و الظن. قیل: فما نصنع؟ قال: إذا تطیرت فامض، و إذا حسدت فلا تبغ، و إذا ظننت فلا تحقق.

و نظیر این روایت حدیثى است که از طرق اهل سنت نقل شده که فرمود: سه چیز است که احدى از آن سالم نیست، یکى طیره است، و دوم حسد و سوم ظن. پرسیدند: پس ما باید چه کار کنیم؟ فرمود: وقتى فال بد زدى بى‏اعتنایى کن و برو، و چون دچار حسد شدى در درون بسوز ولى ترتیب اثر عملى مده و ظلم مکن، و چون ظن بد به کسى بردى در پى تحقیق برمیا، (و یا ظن خودت را مپذیر).[۲۸]

 و فی معناه ما فی الکافی، عن القمی عن أبیه عن النوفلی عن السکونی عن أبی عبد الله علیه‌السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: کفاره الطیره التوکل.الخبر

 و ذلک أن فی التوکل إرجاع أمر التأثیر إلى الله تعالى، فلا یبقى للشی‏ء أثر حتى یتضرر به، و فی معناه ما ورد من طرق أهل السنه

[نهى از فال بد زدن و توصیه به توکل بر خدا در موارد تطیر]

و نیز در این معنا روایت کافى است که از قمى از پدرش از نوفلى از سکونى از امام صادق علیه‌السلام نقل کرده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کفاره فال بد زدن توکل به خداست[۲۹] (تا آخر حدیث) و جهتش روشن است، براى اینکه معناى توکل این است که تاثیر امر را به خداى تعالى ارجاع دهى، و تنها او را مؤثر بدانى، و وقتى چنین کردى دیگر اثرى براى فال بد نمى‏ماند تا از آن متضرر شوى.

على ما فی نهایه ابن الأثیر،: الطیره شرک و ما منا إلا و لکن الله یذهبه بالتوکل.

و در معناى این حدیث روایتى است که از طرق اهل سنت نقل شده، و به طورى که در کتاب نهایه ابن اثیر آمده فرموده: طیره شرک است، و هیچ یک از ما خالى از طیره نیستیم، و لیکن خداى تعالى اثر آن را به وسیله توکل خنثى مى‏کند.[۳۰]

 و فی المعنى السابق ما روی عن موسى بن جعفر علیه‌السلام أنه قال: الشؤم للمسافر فی طریقه سبعه أشیاء: الغراب الناعق عن یمینه، و الکلب الناشر لذنبه، و الذئب العاوی الذی یعوی فی وجه الرجل- و هو مقع على ذنبه ثم یرتفع ثم ینخفض ثلاثا، و الظبی السانح عن یمین إلى شمال، و البومه الصارخه، و المرأه الشمطاء تلقى فرجها، و الأتان العضبان یعنی الجدعاء، فمن أوجس فی نفسه منهن شیئا فلیقل: اعتصمت بک یا رب من شر ما أجد فی نفسی- فیعصم من ذلک.[۳۱])

و باز در معناى حدیث سابق روایتى است که از موسى بن جعفر علیه‌السلام نقل شده که فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش شوم است هفت چیز است: ۱- اینکه کلاغى از طرف دست راستش بانگ بر آورد ۲- اینکه سگى جلو او در آید و دم خود افراشته باشد ۳- اینکه گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بکشد، در حالى که روى دم نشسته باشد، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند کند و بخواباند ۴- اینکه آهویى پیدا شود، و از طرف راست او به طرف چپش بگریزد ۵- اینکه جغدى بانگ بر آورد ۶- اینکه زنى با موى جو گندمى در برابرش قرار گیرد و چشمش بصورتش افتد ۷- اینکه الاغ عضبان یعنى گوش بریده (و یا بینى بریده) اى ببیند، پس اگر از دیدن اینها در دل احساس دلواپسى کرد بگوید:” اعتصمت بک یا رب من شر ما اجد فى نفسى- پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مى‏کنم به تو پناه مى‏برم” که اگر این را بگوید از شر آن محفوظ مى‏ماند. [۳۲]

و این خبر آن طور که در بحار الانوار آمده به همان عبارت در کافى[۳۳] و خصال[۳۴] و محاسن[۳۵] و فقیه[۳۶] نیز آمده، ولى با عبارتى که ما نقل کردیم در بعضى از نسخه‏هاى فقیه آمده است.

 و یلحق بهذا البحث الکلامی فی نحوسه سائر الأمور المعدوده عند العامه مشئومه نحسه کالعطاس مره واحده عند العزم على أمر و غیر ذلک و قد وردت فی النهی عن التطیر بها و التوکل عند ذلک روایات فی أبواب متفرقه،

بحث دیگرى هست که آن نیز ملحق به این بحث‏هایى است که گذشت و همه حرفهایى که زده شد در آن بحث نیز مى‏آید، و آن بحث از سایر امورى است که در نظر عامه مردم، شوم و نحس است، مانند شنیدن یک بار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر کارى از کارها،[۳۷] و در روایات از تطیر به آنها نهى شده، و دستور داده‏اند که در برخورد با آنها به خدا توکل کنید، و روایات این امور در ابواب مختلفى متفرق است،

و فی النبوی المروی من طرق الفریقین: لا عدوى، و لا طیره، و لا هامه، و لا شؤم، و لا صفر، و لا رضاع بعد فصال، و لا تعرب بعد هجره، و لا صمت یوما إلى اللیل، و لا طلاق قبل نکاح، و لا عتق قبل ملک، و لا یتم بعد إدراک.

مثلا در حدیثى نبوى که از طریق شیعه و سنى نقل شده آمده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: عدوى، طیره، هامه، شوم، صفر، رضاع بعد از فصال، تعرب بعد از هجرت، روزه از سخن در یک شبانه روز، طلاق قبل از نکاح، عتق قبل از ملک و یتیمى بعد از بلوغ، در اسلام نیست. [۳۸]

و مراد از”عدوى” سرایت مرضهاى مسرى مانند جرب، وبا، آبله و امثال آن است، چون کلمه عدوى مانند کلمه” اعداء” مصدر و به معناى تجاوز است، و منظور از اینکه فرموده:

عدوى در اسلام نیست، به طورى که از مورد روایت استفاده مى‏شود این است که: ما خود واگیرى را عامل مستقل بیمارى بدانیم، به طورى که خداى تعالى و مشیت او در آن هیچ دخالتى نداشته باشد.

و مراد از”هامه” یک اعتقاد خرافى در بین مشرکین و اهل جاهلیت است که معتقد بودند اگر کسى کشته شود روحش به شکل مرغى در مى‏آید، و در قبر او لانه مى‏کند، و همواره مى‏نالد، و از عطش شکوه مى‏کند، تا انتقامش را از قاتلش بگیرند. و مراد از”صفر“، سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان است، و”رضاع بعد از فصال” یعنى طفل را بعد از آنکه از شیر گرفتند دوباره شیرخوارش کنند. و”تعرب بعد از هجرت” به معناى بازگشتن به زندگى بدوى است بعد از آنکه از آنجا مهاجرت کرده (و این کنایه است از کفر بعد از اسلام).

 

انتهی کلام مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل آیات نهم تا چهل و دوم از سوره قمر تحت عنوان: کلام فی سعاده الأیام و نحوستها و الطیره و الفأل فی فصول.

گردآوری شده توسط سایت پرمطلب بخش دین و اندیشه

پاورقی‌ها:

[۱] – طیره- شگون بد، فال بد، لغت نامه دهخدا

[۲] – بحار الانوار، ج ۵۶، ط جدید، ص ۱۸- ۳۱، باب ۱۵ (باب ما روى فى سعاده ایام الاسبوع و نحوستها)

[۳] – السباسب جمع سبسب: المفازه.

[۴] – بحار الانوار، ج ۵۶، ط جدید، باب ۱۵، ح ۷٫

[۵] – خصال، ج ۲، ص ۳۹۰، ح ۸۳، و امالى طوسى، ج ۱، ص ۲۸۳، ط نجف اشرف.

[۶] – هذه الجمله إشاره إلى نفی ما فی عده من الروایات أن من احتجم فی یوم الأربعاء أو یوم الأربعاء لا تدور اخضرت محاجمه، و فی بعضها خیف علیه أن تخضر محاجمه.

[۷] – خصال، ج ۲، ص ۳۸۶، ح ۷۲٫

[۸] – تحف العقول، ص ۳۵۷، ط بیروت.

[۹] – و بحار، ج ۵۶، ص ۴۶، ح ۱۸٫

[۱۰] – خصال، ج ۲، ص ۳۹۴، ح ۹۸٫

[۱۱] – خصال، ج ۲، ص ۳۸۶، ح ۶۹٫

[۱۲] – بحار الانوار، ج ۵۶، ص ۳۴، ح ۱۲٫

[۱۳] – خصال، ج ۲، ص ۳۸۳، ح ۶۱٫

[۱۴] – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۶۸، ح ۵۲

[۱۵]  – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۶۸، ح ۵۵

[۱۶] – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۵۴، ح ۴۲

[۱۷]– بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۵۷، ح ۴۸

[۱۸]  – یعنى: منجم مثل کاهن است، و کاهن چون ساحر، و ساحر چون کافر، و کافر هم در آتش است. نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۷۸، ص ۱۷۷٫

[۱۹] – روضه کافى، ج ۸، ص ۱۶۸، ح ۲۳۳

[۲۰] – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۴۹، ح ۳۰٫

[۲۱] – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۵۰، ح ۳۴٫

[۲۲] – بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۷۱، ح ۵۸٫

[۲۳] – کما ورد فی قصه الحدیبیه: جاء سهیل بن عمرو فقال صلى اللَّه علیه و آله: قد سهل علیکم أمرکم.

و کما فی قصه کتابه الى خسرو برویز یدعوه الى الإسلام فمزق کتابه و أرسل إلیه قبضه من تراب فتفاءل صلى اللَّه علیه و آله منه أن المؤمنین سیملکون أرضهم.

[۲۴] – بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۳۳۳٫

[۲۵] – بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۳۸۱، ح ۷

[۲۶] – روضه کافى، ج ۸، ص ۱۶۹، ح ۲۳۵٫

[۲۷] – خود اینجانب تجربه کرده‏ام کسانى که سیزده را نحس مى‏دانند اگر سیزده بدر نروند به طور جدى صدمه مى‏خورند، و یا اگر در کارى که مى‏خواهند شروع کنند کسى عطسه بزند، و این را بطور جدى علامت آن بدانند که این کار صدمه دارد، اگر به آن کار اقدام کنند سخت صدمه مى‏خورند، و کسانى که هیچ اعتنایى به سیزده و عطسه ندارند هیچ ضررى نمى‏بینند.” مترجم”.

[۲۸] – نهایه ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۵۲٫

[۲۹] – روضه کافى، ج ۸، ص ۱۷۰، ح ۲۳۶٫

[۳۰] – نهایه ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۵۲٫

[۳۱] – الخبر على ما فی البحار مذکور فی الکافی و الخصال و المحاسن و الفقیه و ما فی المتن مطابق لبعض نسخ الفقیه.

[۳۲] – بحار الانوار، ج ۵۵، ص ۳۲۵، ح ۱۵٫

[۳۳] – روضه کافى، ص ۲۶۱، ح ۴۹۳٫

[۳۴] – خصال، ص ۲۷۲، ح ۱۴٫

[۳۵] – محاسن، ص ۳۴۸، ح ۲۱٫

[۳۶] – فقیه، ج ۲، ص ۱۷۵، ح ۱۵٫

[۳۷] – که اینگونه امور از حد شمار بیرون است، زیرا هر طایفه‏اى و اهل هر محلى براى خود تطیرهایى دارد، که شاید در بین مردم سایر محلها نباشد.” مترجم”

[۳۸] – روضه کافى، ج ۸، ص ۱۶۹، ح ۲۳۴٫

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *